تبليغاتX
پالوده شيرازي با عرق بهار نارنج
منتظر دریافت  ایمیل شما هستم
+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه دوم بهمن 1390 و ساعت 19:7 |

یی چند وقتی هه که دست تنهو شدم نمیرسم چیزی واستون بنویسم تا امروزکه یی فراغتی دست داد گفتم شاید بشه با دوستای قدیمی یی گپ مجددی بزنم راستش عامل اصلیشم کریم شد که بی مقدمه اومد در مغازه واسه کمک کردن از وقتی که نشسته سر درس و مشق دیگه وقت نداره بیاد دم مغازه طفلکی روز و شبش هم شده کتاب و درس و مطالعه خیلی هم لاغر شده حالو انشالله موفق بشه بقیه چیزا مهم نی از وقتی هم نشسته سر درس انگاری پاک یادش رفته قصه شاهزاده خانومو چی بوده ومسبب اصلی اینهمه تلاش عشق و عاشقی بوده ازش پرسیدم سراغ اون فرشته نازنینتو میگیری یا نه ؟ یی خورده پا به پا شد وگفت انشالله روزی میروم سراغشون که کسی جرات نکنه بهم بگه عراقی  دیدم نه پاک واسه خودش عاقل مردی شده شکر خدا رو بجا اوردم که چشم دلش اینقدر روشنه راهی خونه که شد قلم دست گرفتم تا واستون داستان عراقی رو بنویسم که امیدوارم دوست داشته باشید:

سالها قبل یی شاگر پادویی پیش یک تاجری کار میکردبنام  عراقی کم کم مورد اعتماد تاجر قرار گرفت و محرم خانواده تاجر هم شد همه هم به او میگفتند عراقی علتش هم این بود که کسی نمیدونست عراقی اصل و نسبش کجایی بوده خلاصه هر کی کاری داشت اونو صدا میکرد که مثلا عراقی بدو برو اب از حوض بیار یا عراقی بپر برو سر چهار سو نون بگیر و از این جور فرمایشها و بقول خودمونی کسی واسش تره خورد نمیکرد تا اینکه کم کمک عراقی بزرگ شد و شد داماد تاجر اما باز هم همه به او میگفتند عراقی و امر و نهی  میکردند و از صدقه بعضی خلقیات بد مردم روزگار که ترازو انصافشون برای توی سر هم نوعشون زدن میزون شده هر کی میرسید پادو بودن این بنده خدار ا برویش میاورد و او هم تحمل میکرد و شاید هم جواب همه را سپرده بود دست انکس که عادل واقعی است خلاصه روزگار چرخید و چرخید  و عراقی بچه دار شد و بچه ها هم بعادت بزرگترهای نادان به او میگفتند عراقی روزی عراقی بر سر چاه میرود و سر میخورد و درون چاه میافتتد یکی دوروزی از او خبری نمیشود تا اینکه همه به پرسجو میروند که عراقی کجاست ؟ که فرزندش میگوید عراقی دیروز رفت سر چاه اب ورداره افتاد توی چاه .

این داستان را نوشتم تامتوجه منظور کریم بشوید انشالله که از دعای خیر واسه این جوون دریغ نکنید .

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:44 |
فرا رسیدن سال نو بر تمامی دوستان عزیزم مبارک باد برای  شما عزیزان سالی سرشار از بهروزی و شادکامی آرزومندم

کل محمود بقال و بانو

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 18:20 |

اين بچه هاي لوس را ديده ايد خودشانرا نخود هر آشي ميكنند ؟

 امروز رفته بودم مغازه پسراقاسيد رضاي خدا بيامرز توي خيابان قصر الدشت  خدا بيامرز  نور به قبرش ببارد چه مرد نازنيني بود هرچي خاك ان مرحومه عمر بچه هايش بخصوص اين عباس باشد كه واقعا جاي بابايش را گرفته و خانواده اش را هم روسفيد كرده كاسب به قاعده منصف و مردم دارو ابرو دوست خلاصه هر چه بگويم كم گفته ام .

بله  داشتم ميگفتم رفته بودم در فروشگاه اقا سيد رضاي خدا بيامرزيك خورده بدهكاري ده بيست تومني به انها داشتم پرداخت كنم برگردم درمغازه خودم .

فروشگاهشان ماشالله  مثل هميشه پراز ادم بود. جوري كه انگار نه انگار دويست متر وسعت دارد عباس هم  با خلق خوش با همه سلام عليك ميكرد و دخل ميگرفت برادرش هم  داشت با کمک دو تا كارگرشان جنس ميچيدند توي قفسه ها ماشالله اين روزهاهم جنسها اينقدر  جور وا جور شده كه ادم حيران ميماند چند نوع انرا بياوردبراي  مغازه حالا باز جاي شكرش باقيست من ان انبار پشت مغازه را دارم والا يك مغازه اي ميخواستم باندازه مغازه اين بچه ها خلاصه دو تا برادري تا من را ديدند فرصت ندادند درست براي باباي خدا بيامرزشان يك فاتحه  بفرستم  پريدند بغلم كردند و روبوسي و احوال پرسي

برادر كوچكتر جواد هم رفت برايم چايي اورد تا گلو تازه كنم خدا خيرشان بدهد در ادب لنگه ندارند اقاي من كه شما باشي هنوز درست جا بجا نشده بودم و تازه داشت حاليم ميشد كه كجا به كجا هست  و نقل كجا  هست كه چشمانم افتاد به يك پسر لاغر بلند قدي  كه امد  كنار دخل وايستاد بغل عباس همچين هم لوسي و ننري از سر تا پايش ميباريد كه حد نداشت  جواد قبل از  اينكه من پرسجو كنم خودش گفت اين اقا دلال نخود لوبياي بسته بنديه همچين سر سنگين يك سلام عليك خشكي باهاش كردم كه باورش نشود خبري جايي هست  كه يك دفعه ديدم خانم ستايش از در امدداخل فروشگاه.

خانم ستايش  قديمها توي محله ما مينشستند تاالحمد الله  وضعشون خيلي خوب شد واومدن اينجا توي قصر الدشت خانه گرفتند  اقا چقدر ما را تحويل گرفت  جوري كه شرمنده شدم.

عباس رفته بود توي انباربراي كاري جوادهم داشت به مشتريها ميرسيد دستش بند بود خواستم صوابي بكنم سلامی کردم و  گفتم خانم ستايش اين طرفها؟

 گفت: والله پسرم از خارجه امده يك بچه شير خواره هم دارد كه الان توي ماشينه امده ام برايش پوشك بخرم.

 اقا يك دفعه اين بچه لوسه خودشرا قاطي كرد.

 پرسيد: خانوم اين نوه شما دختراست يا پسر ؟

 بنده خدا خانوم ستايش يك اشاره بمن كرد كه يعني اين ديگه كيست  من هم با چشم و ابرو نشانش دادم كه يعني من نميدانم با همه اين احوالات گفت : فرقش چيه ؟ 

پسر لوسه گفت : محل ابگيري پوشك ها فرق داره.

خانوم ستايش گفت : دختر

گفتم لابد حالا ميخواهد بپرسد اسم بچه چيه كه پسره پرسيد : چند ماهه است ؟

خانوم ستايش گفت :  هفت هشت ماه حالا شمابراي  چي چي اين چيزها را ميپرسي  ؟

پسرو گفت : پوشك ها اندازه هايشان با هم  فرق دارد حالا پوشك كامل ميخواهيد يا ساده ؟

خانوم ستايش گفت : پوشك كامل ديگه چيه ؟

پسر لوسه گفت : روش يك لايه مشما داره.

خانم ستايش گفت: پسرم يك كاملشو بده.

لوسو گفت : ايراني باشد يا خارجي ؟

خانوم ستايش گفت : پسر جان يك ايراني بده.

پسرك باز پرسيد : پنبه ريز باشد يا پرميس پا مبارك يا .... كه يدفعه خانم ستايش رو كرد بمن و گفت: كل محمودپاشو يك پوشك بده من بروم دنبال كارم نوه ام الان گند ميزند به ماشين.....

         


 

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 4:58 |

اين بچه لوسارو ديدين خودشونونخود هر آشي ميكنن ؟ امروز رفته بودم مغازه پسراقاسيد رضاي خدا بيامرز تو خيابان قصر الدشت  خدا بيامرز  نور به قبرش بباره چه مرد نازنيني بود هرچي خاك ان مرحومه عمر بچه هاش بخصوص ئي عباسو باشه كه واقعا جاي بابو رو  گرفته و خانواده اش رو هم روسفيد كرده كاسب به قاعده منصف و مردم دارو ابرو دوست خلاصه هر چه بگم كم گفته ام .

ها  داشتم ميگفتم رفته بودم در فروشگاي اقا سيد رضاي خدا بيامرزيي خورده بدهكاري ده بيست تومني به اونها دوشتم پرداخت كنم برگردم درمغازه خودم .

فروشگاهشون ماشالو مث هميشه پر ادم بود. جوري كه انگار نه انگار دويست متر وسعت داره عباسوهم با خلق خوش با همه سلام عليك ميكرد و دخل ميگرفت كاكاشم دوشت با دو تو كارگرشون جنس ميچيدن تو قفسه ها ماشالو ئي روزام جنسا ئقد جور وا جور شده كه ادم ميمونه حيرون چن نوعشو بياره واسه مغازه حالوباز جا شكرش باقيه من او انبار پوشتيو رو دارم والو يي مغازه اي ميخواسم قد مغازه ئي بچه ها خلاصه دو تو كاكويي  تو منوديدند فرصت ندادند درست واسه بابوي خدا بيامرزشون يي فاتحه  بفرستم  پريدند بغلوم كردند و روبوسي و احوال پرسي  كاكوي كوچيكو جواد هم پريد برام چويي اورد تا گلو تازه كنم خدا خيرشون بده تو ادب لنگه ندارن اقام كه شومو باشي هنوز درست جا بجو نشده بودم و تازه داشت حاليم ميشد كه كوجو به كوجان و نقل كوجان كه چشموم افتاد به يي پسر لاغر درازي  كه اومد  كنار دخل وايساد بغل عباس همچي لوسي و ننري از سر تو پاش ميباريد كه حد نداشت  جواد قبل ائيكه من پرسجو كنم خودش گفت ئي اقودلال نخود لوبيوي بسته بنديه همچي سر سنگين يه سلام عليك خشكي بوهوش كردم كه باورش نشه خبريه كه يي دفعه ديدم خانم ستايش از در اومد تو.

ئي خانم ستايش اينا قديما تو محله ما ميشسن تاالحمد الله  وضعشون خيلي خوب شد واومدن اينجو تو قصر الدشت خونه گرفتن  اقو چقدر ما رو تحويل گرفت  جوري كه شرمنده شدم.

عباس رفته بود تو انبار واسه كاري جوادم دوشت به مشتريا ميرسيد دستش بند بود خواستم صوابي بكنم گفتم خانوم ستايش ايورا؟

 گفت: والو پسروم از خارجه اومده يي بچه شير خوره  هم داره كه الان تو ماشينه  اومدم واسش پوشك بخرم.

 اقو يهويي ئي بچه لوسو خودشو قاطي كرد.

 پرسيد: خانوم ئي نوه شوما دختره يو پسر ؟

 بنده خدا خانوم ستايش يه اشاره بمن كرد كه يعني ئي ديگه كيه منم با چشم و ابرو نشونش دادم كه يعني من نميدونم با همه اي احوالات گفت : فرقش چي چيه ؟ 

پسر لوسو گفت : محل ابگيري پوشك ها فرق داره.

خانوم ستايش گفت : دختر

گفتم لابود حالو ميخاد بپرسه اسمش چي چيه كه پسرو پرسيد : چند ماهشه ؟

خانوم ستايش گفت :  هفت هشت ماه حالو شومو واسه  چي چي ئي چيزا رو ميپرسي  ؟

پسرو گفت : پوشك ها اندازه هاشون با هم فرق داره حالو پوشك كامل ميخوين يو ساده ؟

خانوم ستايش گفت : پوشك كامل ديگه چي چيه ؟

پسر لوسو گفت : روش يه لايه مشما داره.

خانم ستايش گفت: كاكويه كاملشو بده.

لوسو گفت : ايروني باشه يا خارجي ؟

خانوم ستايش گفت : پسر جون يه ايروني بده.

پسرو باز پرسيد : پنبه ريز باشه يو پرميس پو مبارك يو مي بيبي يو.... كه يدفعي خانم ستايش رو كرد بمنو گفت: كل محمودپاشو يي پوشك بده من برم دنبال كاروم ئي  بچو گند زد به ماشين.....

          

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 4:57 |

يك زمان انسان از دست كسي عصباني است زماني ديگر از كنار يك مسئله براحتي ميگذرد چون انرا فاقد ارزش لازم براي انديشيدن به ان ميداند بدترين زمان هنگامي است كه بلاتكليف هستي ازدواج كردن فرزندان براي يك پدر و مادر نهايت بلاتكليفي است .

مشغله فراوان كاري من اجازه نميداد زمان زيادي را با خانواده بگذرانم اما خوشبختانه با برنامه ريزي مرتبي كه همسرم ترتيب انرا داده است توانسته ايم اززمان اندك باهم بودن كمال استفاده را ببريم و همين مهم باعث شده از اين بابت احساس كمبودي نكنم روابط گرم من و دخترم هميشه اين احساس را به من هديه ميكرد كه او هيچ كمبودي از اين بابت نداردزماني كه كريم و خانواده اش پيغام فرستادند ميخواهند به خواستگاري مريم بيايند ابتدا با مسئله بصورت يك مو ضوع پيش پا افتاده و بي ارزش بر خورد كردم و با ان براحتي مخالفت كردم زماني كه مادرم گفت بعلت اشنايي طولاني با خانواده اقا محمود نميتوانم  به خواستگاري پاسخ منفي بدهم مسئله شكل ديگري بخود گرفت فكر كردم ميتوانم سر و ته مجلس خواستگاري و مسئله ازدواج دخترم را با گذاشتن شرايط مشكل پيش پاي انها بهم بياورم من براي دخترم ارزوهاي زيادي در سر دارم و بنظر خودم دست يافتن  به هيچكدام از انها از عهده كريم بر نمايد.

قضيه را باهمسرم كه در ميان گذاشتم از من خواست نظر مريم را جويا شوم تازه ان زمان بود كه متوجه شدم دختر كوچك من به سن بزرگي رسيده است مريم موضوع را با سكوت بر گزار كرد و فقط گفت تصميم با شماست .

بناگاه احساسات متنفاوت و متضادي وجودم را فرا گرفت حس كردم سارقي پنهان از چشم من وارد زندگيم شده و گرانبها ترين گوهر زندگيم يعني قلب دخترم را ربوده است چنان از درك اين واقعيت به خشم امدم كه كم مانده بود بسراغ كريم و خانواده اش بروم و او را گوشمالي دهم مادرم موضوع را خيلي زود فهميد و مرا از تصميم گيري عجولانه برحذر داشت شب خواستگاري با طوفاني از كلمات اتشين با كريم حرف زدم و او در پاسخ تنها با دو جمله كوتاه چنان اب سردي برروي آتش درونم ريخت كه حيران مانده بودم كه اين جوان كم سن و سال چگونه به اين پختگي از درك احساسات پدري من و تفاوت شرايط زندگي خود و مريم رسيده است وقتي كه آنها را بدرقه ميكردم تا به منزل خود باز گردند آرزو داشتم بتوانم تصميمي درست بگيرم من يك جراح هستم در مواجهه با بيماران بارها اتفاق افتاده است كه ديده ام بيماري براحتي با مسئله جراحي و از دست دان عضوي از بدن خود كنار امده اند از طرفي بيماراني هم هستند كه از غم ازدست دادن يكي از اعضا بدن خود حتي زندگي را بدرود گفته اند هميشه چگونگي كنار آمدن با اينگونه مسائل جزو مشغله هاي ذهني من بوده است كريم توجه من را به مسئله ديگري هم جلب كرد و ان اين بود كه  واقعا حاضريم چه بهايي براي عشق و علاقه خود به عزيزانمان بپردازيم؟ و از چه چيزهايي بگذريم ؟ مردد و حيران مانده ام براي دخترم چه تصميمي بگيرم كريم پسر شايسته اي است اما ايا ميتواند خوشبختي را براي دخترم بارمغان اورد ؟

ايا دخترم ميتواند زندگي مستقل و توام با درايتي را براي خود بسازد ؟

توانايي هاي اين دو جوان را باور ندارم ايا اشتباه ميكنم ؟

شما چه فكر ميكنيد ؟

عليرضا دهقاني    

 

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 22:52 |

يي چند شب پيش ساعت حدود سه يا سه نيم بعد نصف شب بود كه تلفون خونه جوري پي هم زنگ ميزد كه از خواب كه پريدم گفتم لابد جويي اتيش گرفته گوشيو رو كه بر دوشتم ديدم كاكوي ئي ابادانيو هه با خنده و شوخي گفت تازه ادرس ئي وبلاگو رو كاكام برام فرستاده الانه هم دوشتم نوشته هاتو ميخوندم دستت درد نكنه كه نويسنده رو دستت نيومده كلي هم هندونه هاي جور ديگه گذوشت زير بغلوم وسبزيمو پاك كرد كه دوشت باوروم ميشد قحطي اهل قلم اومده  خلاصه ئقد حرف زد حرف زد كه يادوم رفت نصف شبي مزاحم خوابوم شده بعدم گفت: ميتونم يي نوشته هم من بفرستم بذاري رو ئي تختو در مغازه؟ منم تو رو دربايستي گفتم: باشه

 تلفونو كه قطع شد عيال پرسيد كي بود؟

 گفتم: كاكوي ئي ابادانيو.

 گفت :چي چي ميگفت؟

 گفتم : كابوس ديده بود ميخواست واسش دعا كنم.

  پرسيد: حالو كابوسش چي چي بود؟ گفتم :روزي كه گذوشتم در دوكون شما هم بخون

  حالو ئي شما و ئي هم قصه رفيقوم كه گذوشتم همگي بخونين فقط يي وقتي فكر نكنين زده به سرشا  بنده خدا ئي جوريه ديگه

………………………………………………………………………………..

      اين داستان به نويسنده بزرگ رئاليسم جادويي گارسيا غضنفرسانچز پسر تقديم ميگردد

...............................................................................................................

از پنجره اتاق خود به درخت بزرگ خانه همسايه نگاه ميكنم كه پر از شكوفه است  نگاه من به اينده است صدايي از راهرو خانه در گوشم ميپيچد هو هو هو مادرم است كه بزبان خاص خود دارد به پدرم فحش ميدهد.

 خانواده بزرگ ما به چهارچيز معروفند:

اول: دندانهاي خراب

 دوم: بدهكاري

 سوم: بد دهني

 وچهارم: خيال پردازي

كمتر فردي از خانواده ما پيدا ميكنيد كه دندان درد نداشته باشد هميشه يك يا دو دندان انها خراب است و به دليل درد وحشتناك دندان هم هيچكدام نميتوانند سر كار بروند ادم بيكار هم پولي در بساط ندارد مي ماند قرض كردن از ديگران و بدهكاري به مردم.

 ادم بدهكار هم زياد فحش ميشنود در نتيجه بعد از مدتي خود او هم بد دهن ميشود اين روند منطقي مسئله است .

خانواده ما به يك چيز ديگر هم شهره هستند و ان خيال پردازي است البته خيال پردازي عملي ميپرسيد خيال پردازي عملي ديگر چه صيغه اي است؟ برايتان ميگويم.

 پدر بزرگ من چهل سال در جستجوي گنج بيابانهاي اطراف شهرمان را زير و رو كرد تا مرد و هشت فرزند خود را يتيم و بي پول روي دست مادر بزرگم باقي گذاشت  كرد به اين ميگويند خيال پردازي عملي .

 پدرم  فرزند اول او بود واز اين واقعه درس گرفت او سعي كرد عاقلانه زندگي كند و براي اين منظور سي سال تمام در پي پيدا كردن همسر دلخواه خود بود و وقتي او را يافت هميشه بمن ميگفت خوشبختي يعني اينكه يك مرد براي تمام عمر مجرد باقي بماند اين جمله را حتي  زماني كه من در شكم مادرم بودم در گوشم زمزمه ميكرد و من اكنون سالهاست منتظرم تا درخت گيلاس خانه همسايه بغلي گيلاس بدهدتا بتوانم دزدانه چند تايي از انها را براي دخترزيباي همسايه روبرويي بدزدم تا شايد لبخندي عاشقانه بر لبانش بنشيند و از انجا بفهمم تا چه اندازه مرا دوست دارد اما از شانس بد من درخت خانه همسايه هر سال گلابي ميدهد .

دستهاي مهربان مادرم بر شانه ام ميخورد او را ازهمه كس و همه چيزدراين دنيا بيشتر دوست دارم بجزازگيل كال وسنجدو البته دختر همسايه روبرويي.

  برايم صبحانه اورده نان و مرباي كدو تنبل كه هر سال از كدوتنبل هايي كه يكي از بستگانش از ده مياورد ميپزد هنگام اوردن كدو ها هميشه غر و لند ميكند كه مردك ميخواسته انها را دور بريزد برداشته براي ما اورده حالا من با اين همه كدو چكار كنم ؟

و هميشه پيش از پايان مرباها چشم انتظار امدن ان فاميل از ده است تا شايد امسال هم مرباي كدو تنبل داشته باشيم او تنها هنرمند اشپزي در جهان است كه مرباي كدوتنبل را بدون شكر ميپزد.

پدرم در ايوان روي صندلي متحرك خود عقب و جلو ميشود و چپق ميكشد دلم ميخواهد بدانم در درون افكار او چه ميگذرد ما پانزده خواهرو يك برادريم كه با پدر و مادرم بيست نفري در يك خانه زندگي ميكنيم دو تا از بچه ها در واقع نوه هاي پدرم هستند كه ثمره سبزه گره زدن خواهرانم  در يك گردش سيزده بدر در سالهاي قبل هستند در ان روز بخصوص ما هرگز نفهميديم چه كساني گره هاي سبزه ها را باز كردند اما خواهرانم هميشه از ستاره هاي درشت وپر نوري سخن ميگويند كه فرزندانشان را از درون انها چون دو تيله شيشه اي قشنگ يافته اند از ان سال به بعد ما سيزده بدر ها هميشه در خانه مانده ايم و اين خيلي بد است چون ماندن در خانه درروز سيزده بدر نحسي مياورد .

نو ه ها هم هميشه دندان درد دارند و ميخواهند فضانورد شوند وموقع خوردن صبحانه با هم دعوا ميكنند و به هم فحش ميدهند و تا صبح  روزبعد با هم قهر هستند انها دوقلو هستند البته از دو مادرمختلف  و اين مسئله اي است بغرنج كه همه در حل ان عاجزمانده اند حتي مادرانشان  .

امروز روز پر كاري براي من است با يد از خانه بيرون بروم  و كمي گندم تهيه كنم تا تنها مرغي كه داريم بتواند انرا بخورد و تخم بگذارد تا بتوايم براي ناهار ظهر نيمرو تهيه كنيم اين كوشش و تلاش طاقت فرسا گاهي براي زندگي لازم است  ومن انرا به جان خريده ام هر چند كسي در خانه ما قدر مرا نميداند .  

  نويسنده :  اباداني شماره 2

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 19:26 |

حدود يكسال قبل من براي اولين بار متوجه "كريم " شدم اقاي خسرواني همسايه و دوست خانوادگي ما دو سالي بيشتر نيست كه به محله ما امده اند و از دوستان قديمي همسرم محسوب ميشوند كه سالها قبل با هم همكلاس بوده اند انروز من با همسر اقاي خسرواني در حياط خانه مشغول صحبت بوديم كه كريم امد و اجناس سفارشي خانم خسرواني را به ايشان تحويل داد محبت ومهرباني بيش از اندازه خانم خسرواني نسبت به "كريم " برايم تعجب اور بود  همان روز از ايشان شنيدم كه محبوبه خانم همسر اقاي " كل محمود " از دوستان خانم خسرواني هستند و انها خريد خانه خود را از فروشگاه" محمود اقا" انجام ميدهند كه البته با منزل ما فاصله بسياري دارد .

وقتي موضوع را در خانه مطرح كردم مادر شوهرم از اشنايي با خانواده خواهر" بي بي خانم "خبر داد وبنقل خاطرات بسيار شيريني از انها پرداخت شايد به همين دليل بود كه من  از ان پس توجه بيشتري به" كريم" داشتم.

بارها شده بود كه ديده بودم "كريم "ميايد وسفارشات خانواده خسرواني را در حياط منزل انان قرار ميدهد و ميرود بدون انكه توجهي به اطراف داشته باشد روزي خانم خسرواني از زندگي او برايم گفت پدرش كارمند قسمت فني شركت برق شيراز بوده است و تنها يك دختر داشته تا اينكه پس از سالها " كريم " به دنيا ميايد به همين دليل فاصله سني كريم و خواهرش بيش از پانزده سال است .

كريم دهساله بوده كه روزي پدرش بر اثر حادثه اي از دكل برق مبافتد و متاسفانه كشته ميشود انطور كه خانم خسرواني ميگفت مادر كريم در ان زمان معلم  اموزش خياطي اموزشگاه هاي فني حرفه اي بوده است و در ان زمان خواهر كريم ازدواج كرده و داراي زندگي مستقلي بوده است.

ظاهرا پدر" كريم" و" كل محمود" دوستان خوبي براي هم بوده اند و" كريم" حدود دو سال قبل از اين ماجرا پيش" كل محمود "بكار مشغول بوده و پدرش معتقد بوده كار جوهر وجودي مرد است .

" كريم "  علاوه بر داشتن مدرك پيش دانشگاهي دوره هاي فني حرفه اي كامپيوتر و الكترونيك را هم به تشويق " اقا محمود " گذرانده است اما نتوانسته مغازه مستقلي براي خود دست و پا كند و در خانه به كار تعميير وسايل برقي دوستان و اشنايان اقدام ميكند .

"كل محمود " او را مانند چشمان خود دوست دارد و شنيده ام كه ميگويد "كريم " مانند ليلا براي من است شايد مواظبت اطرافيان و شايد هم نجابت ذاتي كريم باعث شد تا به او توجه پيدا كنم و شايد هم كنجكاوي در باره اين مطلب كه او چگونه توانسته بدون داشتن سرپرست خانوادگي و پدر در بالاي سر خود اينچنين متكي به نفس بار ايد .

در مسير دبيرستان دخترم بسمت خانه ما چندين دبيرستان دخترانه قرار داردبارها هنگام تعطيلي مدارس دخترانه وقتي با دخترم راهي خانه ميشويم  متوجه " كريم "  شده ام كه بر خلاف بسياري از جوانان امروزي كه متاسفانه كمتر به روابط اجتماعي احترام ميگذارند  به ارامي بدون انكه عملي زننده از او سر بزند در حال بازگشت بسمت محل كار خود است قبلا فكر ميكردم شايد دچار افسردگي است اما در شب خواستگاري از دخترم متوجه شدم كه بسيار با هوش وبذله گو و نكته سنج است و حتي شنيده ام در محل كارخود   بصورت بسيار مودبانه سر بسر " محمود اقا " ميگذارد كه البته " محمود اقا " هم از بابت پاسخگويي  به اوكم نمياورد.

شب خواستگاري همسرم براي " كريم " از هزينه هاي زندگي و مخارج  ما سخن بميان اورد و از ميزان تحصيلات خانوادگي و ارزوهايي كه براي " مريم  " در سر داريم گفت " كريم " تمام مدت ساكت بود تا اينكه همسرم از او خواست چيزي بگويد كه گفت :

بر سر كوي عاشقي شاه و گدا يكي بود و اضافه كرد ارزوهاي شما در قبال ارزوهاي من براي دخترتان هيچ است برايم دعا كنيد بلند پروازيم پر و بالم را نشكند .

و بعد هم ساكت شد بياد دارم همگي ما از پاسخ او چنان يكه خورديم كه تا چند دقيقه سكوت بر مجلس خواستگاري حاكم شد.

حالا چرا من موضوع " كريم " را با شما در ميان گذاشته ام حقيقتش نگران اينده دخترم هستم و فكر ميكنم نياز به همفكري ديگران دارم از طرفي احساس ميكنم دخترم به او علاقمند شده و در ترديد بسر ميبرد تفاوتهاي زندگي ما با خانواده كريم محيطهاي تربيتي متفاوت دخترم و " كريم "محبت بي پايان من و همسر و مادر ايشان به يگانه فرزندمان" مريم"  و دهها دليل ديگر مرا واداشته تا از شما دوستان نظر بخواهم براستي اگر شما بجاي من بوديد چه ميكرديد؟

ماندانا دهقاني

 

   

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 6:10 |

هوا حسابي سرد بود و من تازه لباس پوشيده بودم و داشتم از در خانه خارج ميشدم كه يكدفعه صبر امد نميدانم شما به اينگونه مسائل اعتقاد داريد يا خير به هر حال در شك و دو دلي اين بودم كه از خانه بروم بيرون يا نه كه صداي زنگ در خانه بصدا در امد در راکه باز كردم ديدم دوست خوبم رضا است علت صبر امدن روشن شد. رضا دامپزشك بود و بهترين كسی كه ميتوانست همراه من به ديدن دوستانم در سيرك خليل عقاب بيايد فقط مانده بودم چطور موضوع را حاليش كنم كه شاخ در نياورد.

 بعد از احوالپرسي پرسيد: داشتي كجا ميرفتي ؟

گفتم: اگر كار نداري  بيا تا با هم برويم .

 در خانه را بسته با هم راهي شديم با خودم كلنجار ميرفتم چطور داستان را بگويم ديدم بهترين راه گفتن حقيقت است .

موضوع را خيلي ساده برايش تعريف كردم اصلا تعجب نكرد حتي گفت چند سال پيش يك اسب را در سيركي ديده است كه اعداد را  سه رقم سه رقم در هم ضرب ميكرده است بار سنگيني از دوشم برداشته شد البته همان موقع اضافه كرد تمام اينها چشم بندي است.

 گفتم: شايد ولی به هر حال بهتر است از نزديك ببيني .

 كم كم از دور چادر سيرك پيدا شد و ميمو ني را ديديم كه داشت روي سقف چادر سيرك چراغ بالاي تيرك چادر سيرك را عوض ميكرد او هم ما را ديد واز دور برايمان دوستانه دستي تكان داد رضا با ناباوري گفت:اين ميمون ان بالا چكار ميكند؟

گفتم: مثل اينكه دارد لامپ عوض ميكند.

پرسيد: مگر برقكار است؟

 در جوابش گفتم: اين حيوانات كه من ديده ام همه كاري ميكنند. ناگهان صداي ميمون درامد و فرياد زد روشن كن كه ديديم خوشبختانه چراغ روشن شد و ميمون هم به چابكي از ستون چادر پايين امد رضا هنوز از حيرت چشمه اولي بيرون نيامده بود كه شتر دو كو هانه بما نزديك شد و گفت:اغور بخير  اين طرفها

بجاي جواب رضا را به او معرفي كردم ناگهان رضا شروع كرد به جستجوي لباسهاي من و پرسيد : راست بگو ضبط صوت كجاست؟

گفتم: كدام ضبط صوت مرد حسابي مودب باش به شتر برميخورد.

ناگهان رضا مرا رها كرد و در جيبهاي خود دنبال چيزي ميگشت

گفتم: چه كار ميكني؟

گفت: دنبال ام پي تي پليرم ميگردم ميخواهم با اين شتر مصاحبه كنم

گفتم: اول از او  بپرس راضي ميشود

رضا موضوع را باشتر در ميان گذاشت شتر گفت:

اگر پولش خوب باشد چرا كه نه

رضا پرسيد: مثلا چقدر

 : پول دو گوني خار شتر يك ميليون تومان

رضا دسته  چكش را دراورد و يك چك يك ميليوني نوشت

شتر گفت: البته من چك قبول نميكنم اما چون با اين جوان اشاره به من هستي باشد قبول است

رضا با خوشحالي گفت :اجازه هست شروع كنم

 شتر: گفت بفرماييد

رضا :لطفا خودتان را معرفي كنيد

شتر : ما در هر زمان يك اسم داريم مثلا گاهي به ما كشتي صحرا ميگويند گاهي شتر بار بر گاهي اصالت كوير گاهي هم لوك كه البته اين اسم خاص نرها است و بهتر است ان موقعي كه به ما لوك ميگويند دور و بر ما افتابي نشوي

 رضا پرسيد: چرا

شتر رو به من كرد و گفت اين دوست تو هميشه اينقدر خنگ است ؟ مثل اینکه گفتي كه دكتر دامپزشگ است

گفتم: راستش او متخصص كرم روده كوچك ماهيهاي كپور قسمت جنوبي اقيانوس منجمد شمالي است و از شتر ها چيز زيادي نميداند.

شتر سري از روي تاسف تكان داد و گفت: پس به او بگو شتر سواري دو لا دولا نميشود بهتر است اول كارش را درست ياد بگيرد بعد بيايد وقت عزيز مرا بگيرد رضا امد حرفي بزند كه سقلمه اي به پهلويش زدم و گفتم: سوال ديگري بپرس

رضا پرسيد شما در سيرك چه ميكنيد؟

شتربا لحن محكمي جواب داد

 : سوال بعد 

رضا حيران مانده بود كه من بجاي او  پرسيدم

ايااين درسته كه موقع عصبانيت توي صورت طرف تف ميكنيد و كينه او را به دل ميگيريد؟

شتر لب و لوچه خود را جمع كرد و فيلسوفانه به فكر فرو رفت و بعد از چند لحظه پاسخ داد فكر ميكنم اين تفكر از انجا ناشي شده كه شما فكر ميكنيد ما حيوانات براي كارهايمان تعقل و انديشه نداريم .

رضا دخالت كرد : داريد؟

شتر پرسيد و شما انسانها چطور براي كارهايتان دليل داريد. 

رضا گفت: بلي

شتر پرسيد پس بمن بگوببينم كجاي اين كار با تعقل و فكر است كه بابت جاي پارك ماشينتان فحش ناموسي به هم ميدهيد و همديگر را لت و پار ميكنيد و بعد هم روي هم را ميبوسيد و يا يك پولي ميگيريدو پي كارتان ميرويد.

رضا مانده بود چه جواب بدهد كه صداي اهنگي بگوش امد

دوستان ميمونم دور يك اتش جمع شده بودند و يكي از انها گيتاري در دست گرفته بود و اهنگ بسيار زيبايي مينواخت و ديگران هم او را همراهي ميكردند  اهنگ

You can win if you want

از گروه modern talking را ميخواندند با شتر و رضا به سمت انها رفتيم به انها حق دادم در كار خود موفق بودند چون خواسته بودند موفق باشند و موفق شده بودند از دوستانم خداحافظي كرده وقرار را براي بعد گذاشتيم با رضا راهي خانه شديم تمام راه رضا ساكت بود شايد به گفته هاي شتر دو كوهان فكر ميكرد


 

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 23:34 |

اين نوشته زيري رو يكي از دوستان خوبوم برام فرستاده که در مورد يكي از شيرازيا هه كه بنوع خاصي هم تو شيراز معروف بود هم تو جهان معروف شد ئي دوستمم شيرين زبوني كرده بنوع خاصي برای ما يادشو زنده  كرده كه خالي از لطف هم نباشه بخونين انشاالله كه خوشتون بياد

.............................................................................................................

خاطره اي كه ميخواهم برايتان تعريف كنم شايد براي بسياري از جوانترها زياد جالب نباشد چرا كه امروز همه نوع وسايل اطلاع رساني در دسترس است و همه ميتوانند براحتي با زندگي روز جهان اشنا شوند و محيطهاي طبيعي را با انواع گو ناگون گياهان و حيوانات كه متاسفانه تعداد انها روز به روز كم ميشود از طريق تلويزيون و يا اينترنت و يا سي دي ها متنوع و يا فيلمهاي ويدئو به تماشا بنشينند اما انروزها ديدن يك سيرك و يا باغ وحش يك اتفاق نادر در زندگي هر نوجواني محسوب ميشد در شيراز باغ وحش كوچكي جنب استاديوم حافظيه قرار داشت كه در ان چند حيوان مفلوك را نگهداري ميكردند از جمله چند كركس و لاشخور و البته گل سر سبد همه انها يكي دو شير بيمار احوال و رنجور بودند كه در قفسهايي كوچك و باشرايط بسياري بدي زندگي ميكردند ورودي باغ وحش بيست ريال بود كه انروزها با ان ميتوانستي دو عدد ليوان عرق شاطره و يا دو ظرف كوچك بستني بخوري و شما كدام جواني را ميشناسي كه حاضر باشد پول بستني را خرج ديدن كركس كند راه اسانتر ان بود كه وقتي براي ديدن فوتبال تيم  برق به استاديوم حافظيه ميروي از روي ديوار بلند ان به تماشاي محوطه كثيف و بسيار بد بوباغ وحش بنشيني و از راه دور شيرها را به هم نشان دهي يك روز شنيدم يكي از شير هاي نر از ماتمكده خود فرار كرده و به بيرون باغ وحش رفته شهر را غوغا در بر گرفت و يك اسم دهان به دهان گشت ( خليل عقاب ) پهلوان شهر كه زنجير پاره ميكرد و سنگ چند مني به هوا پرتاب ميكرد و با سينه انرا ميگرفت تنها كسي بود كه توانسته بود شير را رام كند و به قفس برگرداند داستان شاخ و برگ گرفت و تا مدتي نام خليل عقاب ورد زبانها شد واو شد قهرمان ناجي كودكان مدرسه هاي سرچهار  راه حافظيه.

 سالها گذشت و من از شيراز راهي شهر ديگري شدم زمانه چرخيد و كشور دگرگون شد و نام خليل عقاب از يادها رفت تا چندي پيش كه سيركي به شهر ما امد و نام خليل عقاب باز مرا ياد شيراز انداخت.

 سيرك را خليل عقاب از چند سيرك باز از كشورهاي مختلف تشكيل داده بود و در نزديكي پارك كوچكي در شهر چادري بر پا كرده بودو اطراف انجا پر شد از قفس شير و حيوانات و ....... شهر رنگ و بوي سيرك گرفت يك روز از روي كنجكاوي به نزديكي محل سيرك رفتم چند بچه شيطان از روي شيطنت به قفس شيرها كه چند شير ماده در ان بودند سنگ ميانداختند مردي قوي هيكل با عضلات قوي و قدي رشيد از چادر بيرون امد صورتش را انبوهي از موهاي سپيد پرپشتي پوشانده بود كه مرا ياد افسانه هاي كهن ايراني و پهلوانان ان ميانداخت با لهجه شيرين شيرازي و با مهرباني به بچه ها گفت:

 بچوي خوبي باشيد باريك اللواي حيووناي زبون بسته رو اذيت نكنيد.

 در آن لحن مهربان  بود كه من راز رام شدن آن شير باغ وحش را يافتم.

محو تماشاي ساير حيوانات شدم كه ديدم يك ميمون كوچك آزادانه با چند كاهو دردست بسمت يك الاغ بسيار تميز و زيباي سفيد رنگ كه گوشه اي ايستاده بود رفت و چند برگ كاهو جلو او ريخت و خود هم چند برگ برداشته و مشغول خوردن شدند شدت كنجكاوي باعث شد بسمت آنها بروم و به تماشا بنشينم به چشمان الاغ كه موجي از شادي انرا فرا گرفته بود خيره شدم  ناگهان به سمت من برگشت و گفت:

چيه الاغ نديدي؟

ماتم برده بود زبانم بند آمده بود مجددا پرسيد : چيه الاغ نديدي؟

داشتم ديوانه ميشدم با ترديد پرسيدم: تو حرف ميزني ؟

ميمون خودش را قاطي ماجرا كرد و گفت : به شش زبان انگليسي فارسي عربي الماني اسپانيولي و فرانسه كمي هم تركي بلد است.

پرسيدم :چرا كمي ؟

خود الاغ توضيح داد: داستانش مفصل است پدر بزرگ من خر مورد علاقه پادشاه ايران بود روزي درويشي با شاه شرط بست در قبال صد سكه طلا به پدر بزرگ من تركي ياد دهد شاه هم پذيرفت و به او ده سال فرصت داد.

پرسيدم : نتيجه چه شد ؟

گفت:ميخواستي چه شود در اين فاصله يا شاه ميمرد يا درويش يا پدر بزرگ من كه البته  پادشاه مرد ودرويش هم پدر بزرگ مرا به قيمت دويست سكه به يك جهانگرد اروپايي فروخت تا براي نقل داستان ومسخره كردن مردم ساده لوح با خود به ارو پا ببرد اما پدر بزرگ من در مرز ارمنستان خريتش گل كرد و حق جهانگرد را كف دستش گذاشت و او را به ته يك دره پرت كرد و چند سالي را در اروپا به گشت و گذار طي كرد تا اينكه يك روز يك تاجر او را با نشان دادن مادر بزرگم كه الحق خر نجيب و زيبايي بود فريب داد و با خود همراه كرد به  دليل همین مسافرتها دانستن چند زبان در خانواده ما امري عادي است.

پرسيدم: خليل عقاب را از كجا ميشناسي ؟

گفت: راستش انقدر در خانواده ما هميشه از زيباييهاي بلاد فرنگ صحبت ميشد كه بمجردي كه بمن پيشنهاد شد در سيرك استخدام شوم پذيرفتم. 

پرسيدم: حالا درامدت چقدر است از زندگي راضي هستي ؟

صداي كر وكر خنده حيوانات گوش فلك را كرد.

پرسيدم: چرا ميخنديد؟

خر در حالي كه اشك چشمانش را پاك ميكرد پرسيد: نشنيده اي روزي پسري با پدر در راهي ميرفتند كه به تابوتي برخوردند كه عزا داران در پي ان سينه ميزدند پسر از پدر پرسيد: اين مرد را كجا ميبرند گفت جايي كه  نه درآن خوردني باشد نه پوشيدني نه نان و نه هيزم و نه  زر و نه سيم ونه گليم و نه بوريا .

پسر پرسيد: نكند به سيرك خليل عقاب ميبرند.  

 شادمان از شنيدن اين داستان گفتم: اي كاش وقتي باشد بيايم سر فرصت بصحبت بنشينيم . 

همگي گفتند: خوشحال ميشويم داشتم ميرفتم كه شتر دو كوهانه كه تا ان زمان آرام به گفتگو ها گوش ميداد صدايم زد وبا مهرباني  گفت: باز هم پيش ما بيا .

خداحافظي كرده قرار را براي بعد گذاشته و پي كار خود رفتم.

                                                                                خاطره نويس

 

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 18:47 |

دمدماي غروب داشتم سياهه جنسهايي را كه بايد ميخريدم مينوشتم كه يكي سلامم كرد سرم را كه بالا كردم ديدم اين شاهزاده خانمي كه دل كريم را برده روبرويم ايساده نميدانم برايتان گفته ام يا نه كه اسمش مريم است ؟

گفتم : به به دختر گلم ديدم يك دفعه اي هواي دكان معطر شده نگو عزيز دلم گل مريمم امده پيشم خوبي پدر جان ؟

از حيا سرش را انداخت زير و رنگش شد رنگ گل سرخ پرسيدم : پدر و مادرتان خوب هستند؟ مادر بزرگ محترمتان چطور هستند ؟

گفت : همگي سلام دارند خدمتتان .

گفتم : امرتان را بفرماييد عزيزم .

يك خورده اين پا وان پا شد وصد  رنگ عوض كرد و زير لبي گفت: امده ام اقا كريم را ببينم .

گفتم : والله كريم رفته پي اين كه ببيند ميتوانديك معلم شيمي خوب گير بياورديا نه حالا شما بفرماييد داخل يك بستني ميل كنيد گمانم همين حالا پيدايش بشود .

گفت : خيلي ممنون اگر اجازه بفرماييد مرخص شوم فقط لطف كنيد به ايشان بفرماييد امده بودم از كار چند روز پيش دوستانم پوزش بخواهم.

شده يك دفعه اي مهر يكي توي دلتان چند برابر شود ؟ همين حال هم به من دست دادشايد براي اولين بار توي عمرم دلم خواست مريم دختر خودم بود تا با خيال راحت دستش را ميگذاشتم توي دست كريم .

گفت : اجازه مرخصي ميفرمائيد ؟

باخودم گفتم از فرصت استفاده كنم يك كم برايش از كريم بگويم بلكه يك قدمي براي اين بچه بر داشته باشم.

به مريم گفتم : بابا ميگذاري چند دقيقه وقتت را بگيرم ؟

گفت : بفرماييد .

اقا يك دفعه اي يادم رفت چي ميخواستم به او بگويم تمام حرفها توي دهنم ماسيد زل زده بودم به او كه چشمانش را از چشمانم دزديد و سرش را انداخت پايين ديدم بعد اين همه سن و سال و موي سفيد دست و پايم را جلوي يك دختر هفده ساله گم كرده ام بخودم هي زدم كل محمود وقت از دست ميرود يك چيزي بگو اين بود كه گفتم : والله اين كريم مثل پسر من ميماند بازهم كلمات را گم كردم با خودم گفتم : كه چي؟ مگر تو كي هستي كه كريم پسرت باشد؟ يك دفعه اي خدايي شد گفتم: مريم جان دخترم  برو دست خدا به همراهت انشالله هر چي خير شما و كريم باشد پيش ميايد.

 بعدهم انگار بار دنيارا از روي دوشم بر داشته باشند  سبك شدم .

مريم سرش را بالا كرد و گفت : به خانواده سلام برسانيد و رفت .

همينطور كه دور ميشد از پشت سر نگاهش ميكردم ديدم نجابت از سر تا پايش ميريزدنميدانم گلهاي ابشار طلايي را ديده ايد يا نه به يكباره در چند روز غرق گل ميشوند انگار ميخواهند بگويند چقدر زيبايي درونشان پنهان مانده بوده و تا حالا نشان نداده بوده اند مريم هم مثل گلهاي ابشار طلايي شده بود انگار فقط امده بود بگويد چقدر وجودش غرق نجابت و شرافت و اصالت خانوادگي است از ته دلش خبر ندارم كه دلش با كريم هست يا نه ؟ فقط همينقدر كه ادب بخرج داده امده از كريم معذرت بخواهد نشان ميدهد چه ذات نجيبي دارد خدا قسمت كند توي لباس عروسي ببينمش  دركنار كريم دست توي دست هم دارند ميروند پي سرنوشتشان امروز صبح ليلا زنگ زد كه ديشب خواب ديده كريم لب يك جوي اب نشسته و تكيه داده به يك درخت سروو مشغول ني زدن است ميگفت دلم روشن است كار كريم رو براه ميشود انشالله ديدار مريم تعبير خواب ليلا باشد توي همين احوالات بودم كه سر و كله كريم پيدا شد خواستم يك كم سر بسرش بگذارم گفتم :

از طرف خانواده اين شاهزاده خانم  پيغام اورده بودند دختر رابراي كار دوستانش تنبيه كرده اند .

ديدم كريم چيزي نگفت گفتم :شنيدي چي گفتم يا نه ؟

گفت : "كل محمود " شوخي نفرماييد توي راه خودم ديدمشان بعدهم گفت : شكر خدا درانتخابم اشتباه نكردم حتي اگر به وصالش نرسم پيش وجدان خودم شرمنده نيستم بعد سرش را بالا كرد و توي چشمانم  نگاه كردو گفت : يك فرشته انتخاب كردم .

ديدم اين پسر توي اين چند روزه چه عاقل مردي شده عشق اين دختر كورش كه نكرده هيچ آتيه بين توي خشت خام هم شده گمانم بايداز نان حلالي كه پدر خدا بيامرزش ميبردخانه باشد  و  پاكدامني مادرش كه گوهر وجودش اينچنين درخشان شده  قديمي ها راست ميگفتند كه اسب اصيل و نجيب را يك تازيانه بس است ............   


 

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 6:40 |

دمدماي غروب داشتم سياهه جنسهايي رو كه بايد ميخريدم مينوشتم كه يكي سلاموم كرد سرمو كه بالو كردم ديدم ئي شاهزاده خانومو كه دل كريمو برده روبروم وايساده نميدونم واستون گفتم يو نه كه اسمش مريمه ؟

گفتم : به به دختر گلم ديدم يي دفعه اي هووي دوكون معطر شده نگو عزيز دلوم گل مريموم اومده پيشوم خوبي بابو ؟

از حيا سرشو انداخت زير و رنگش شد رنگ گل سرخ پرسيدم : پدر و مادرتون خوبن؟ مادر بزرگ محترمتون چطورن ؟

گفت : همگي سلام دارن خدمتتون .

گفتم : امرتونو بفرموين عزيزوم .

يي خورده ئي پا ئو پا شد وصد تو رنگ عوض كرد و زير لبي گفت: اومدم اقو كريمو ببينم .

گفتم : والو كريم رفته پي ائيكه ببينه ميتونه يي معلم شيمي خوب گير بياره يو نه حالو شومو بفرمويين داخل يه بستني ميل كنين گمونوم همين حالو پيداش شه .

گفت : خيلي ممنون اگه اجازه بفرمايين مرخص شم فقط لطف كنين بهشون بفرمويين اومده بودم از كار چند روز پيش دوستام پوزش بخوام.

شده يي دفعه اي مهر يكي تو دلتون چند برابر شه ؟ همين حال هم به من دست دادشايد برا اولين بار تو عمرم دلوم خواست مريم دختر خودوم بود تا با خيال راحت دستشو ميذاشتم تو دست كريم .

گفت : اجازه مرخصي ميفرمائيد ؟

باخودوم گفتم از فرصت استفاده كنم يي كمي براش از كريم بگم بلكم يي قدمي واسه اي بچه ور داشته باشم.

بهش گفتم : بابو ميذاري چن دقه وقتتو بگيرم ؟

گفت : بفرمايين .

اقا يي دفعه اي يادوم رفت چي ميخواستم بهش بگم تموم حرفا تو دهنوم ماسيد زل زده بودم بهش كه چشماشو از چشمام دزديد و سرشو انداخت پايين ديدم بعد ئي همه سن و سال و موي سفيد دست و پامو جلو يي دختر هفده ساله گم كرده ام بخودوم هي زدم كل محمود وقت از دست داره ميره ييچيزي بگو ئي بود كه گفتم : والو ئي كريم مثل پسر من ميمونه بازم كلمات رو گم كردم با خودوم گفتم كه چي؟ مگه تو كي هستي كه كريم پسرت باشه؟ يي دفعه اي خدايي شد گفتم: مريم جان دخترم  برو دست خدا به همراهت ايشالو هر چي خير شما و كريم باشه پيش مياد.

 بعدشم انگاري بار دنيارو از رو دوشم ور داشته باشن  سبك شدم .

مريم سرشو بالو كرد و گفت : به خانواده سلام برسونيد و رفت .

همينطور كه دور ميشد از پشت سر نگاهش ميكردم ديدم نجابت از سر تا پاش ميريزه نميدونم ئي گلهاي ابشار طلايي رو ديدين يي دفعه اي تو چند روز غرق گل ميشن انگاري ميخوان بگن چقدر زيبايي درونشون پنهون مونده بوده و تا حالو رو نكرده بودن ئي مريم هم مثل گلهاي ابشار طلايي شده بود انگار فقط اومده بود بگه چقدر وجودش غرق نجابت و شرافت و اصالت خونوادگيه از ته دلش خبر ندارم كه دلش با كريم هه يو نه ؟ فقط همينقدر كه ادب بخرج داده اومده از كريم معذرت بخواد نشون ميده چه ذات نجيبي داره خدا قسمت كنه تو لباس عروسي ببينمش كنار كريم دست تو دست هم دارن ميرن پي سرنوشتشون صبحيه ليلا زنگ زد كه ديشب خواب ديده كريم لب يي جوبي نشسته تكيه داده به يي درخت سروي ني ميزنه ميگفت دلوم روشنه كار كريم رو براه ميشه ايشالو ديدار مريم تعبير خواب ليلا باشه تو همين احوالات بودم كه سر و كله كريم پيدو شد خواستم يه كم سر بسرش بذارم گفتم :

از طرف خونواده ئي شاهزاده خانومو پيغوم اوردن دختر رو واسه كار دوستاش تنبيه كردن .

ديدم كريم هيچي نگفت گفتم :شنيدي چي گفتم يو نه ؟

گفت : "كل محمود " شوخي نفرمويين تو راه خودم ديدمشون بعدشم گفت : شكر خدا تو انتخابوم اشتباه نكردم حتي اگه به وصالش نرسم پيش وجدان خودوم شرمنده نيستم بعد سرشو بالو كرد و تو چشمام  نگاه كردو گفت : يه فرشته انتخاب كردم .

ديدم ئي پسره تو اين چند روزه چه عاقل مردي شده عشق ئي دختره  كورش كه نكرده هيچ آتيه بين توي خشت خام هم شده گمونوم بايداز نون حلالي كه پدر خدا بيامرزش ميبرد خونه باشه  و  پاكدامني مادرش كه گوهر وجودش ايقدر درخشان شده  قديمي ها راست ميگفتن كه اسب اصيل و نجيب را يك تازيانه بسه ............   

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 5:55 |

با اجازه اقا محمود داستان كريم را ادامه ميدهيم

.........................................................................................................................................

 

يكي از عادات خوب” بي بي" اين است  كه هميشه نمازش را با تاني و حوصله ميخواند برايش سفر و حضرهم فرقي ندارد بعد از نمازهم بايد حتما يكي دو ايه از  قران  كريم را بخواند خودش ميگويد غبار دنيا پرستي را از جلوي چشمانم پاك ميكند .

 خانه كه رسيدم ديدم گوشه حياط يك قاليچه انداخته اند زير سايه درخت زبان گنجشك گوشه حياط سجاد ه نمازشان را هم پهن كرده اند نشسته اند به قران خواندن سلام كردم  ديدم جوابم را نميدهند فهميدم غرق معاني قران كريم شد ه اند با خودم گفتم حالا تا عيال ميايد بساط ناهاررا بياورد بهتر است من هم يك دست نماز بگيرم و نمازم را بخوانم كه با خيال راحت بتوانم با " بي بي" اختلاط كنم وسط نمازعصر بودم كه  يك دفعه اي يادسالها قبل افتادم انوقتها اين درخت زبان گنجشك به اين بزرگي نبود ولي بازهم انقدر سايه داشت كه بشود عصرها زيرسايه اش يك قاليچه پهن كرد نشست سر درس و مشق  نميدانم چه خاصيتي هم در سايه اين درخت هست  كه هر وقت ميايم اينجا دلم نميخواهد بياد بياورم ديگر سني ازمن گذشته حقيقتا بزرگ شدن خيلي بداست هميشه نگران زندگي هستي و مرتب يادت ميايد چقدر مسئوليت داري راستش تا رحيم نيامده بود خواستگاري ليلا درست حاليم نشده بود چقدر از سن و سالم گذشته يك دفعه اي حس كردم چقدر پير شده ام از ترس اينده ليلا دلم ميخواست پناه ببرم بدامن" بي بي" كه به من بگويد چكار بكنم شكر خدا هيچ نگراني براي وسايل زندگي ليلا نداشتم مادرش همه چيز برايش تهيه كرده بود اما مگر زندگي فقط تير و تخته و فرش و گليم است؟

 پاره تنت را  ميخواهي بدهي دست يك نفر ببرد كه هر چقدرهم او را  بشناسي بازهم كم است  يادم هست وقتي به بي بي گفتم پاشد به نماز خواندن بعد از نمازهم استخاره كرد اما به من نگفت خوب است يا  بد اما بعد از ان افتاد دنبال اينكه ببيند رحيم و خوانواده اش چه جور ادمهايي هستند البته انها رايك اشنا بما معرفي كرده بود اما بي بي در مسئله ازدواج خيلي بادقت كار ميكند خلاصه دو هفته اي بعد من را صدا كرد و گفت: محمودآن روز كه به من جريان ليلا را گفتي استخاره كردم تا وارد اين كاربشوم يا نه كه خوب امد تحقيقات من هم نشان داده اين رحيم اهل كار و خوانواده دوست و سر براه است ازپانزده سالگي هم دستش توي جيب خودش بوده يك خشت خانه هم دارد كه با قرض و قوله ساخته است كه البته هنوزهم روي ان بدهكاراست  كارش هم رانندگي با تاكسي است البته برش كار توليدي پدرش هم هست كه پيراهن مردانه ميدوزد درس هم تا فوق ديپلم مكانيك خوانده اينهارا هم به تو گفتم كه بداني از وظيفه مادري برايت كم نگذاشته ام اما اين  توهستي كه بايد بفهمي مرد زندگي ليلا هست يا نه ؟   من كارم را انجام دادم بقيه اش با خودت است.

 تازه  انوقت بود كه فهميدم پدر بودن چقدر سخت است.

توي همين  عوالم بودم كه"بي بي" زد روي شانه هايم  و گفت: "كل محمود"نيم ساعتي هست سر پا ايستاده اي با اين حضور قلب  كه داري نماز ميخواني اين نماز را گمان  نبرم شيطان هم ازتو قبول كند چه برسد كه بخواهد  در نامه اعمال نيك واجبت هم ثبت شود.

 تازه يادم امد وسط نماز هستم خودم را زدم به تجاهل كه يعني داشتم توي دلم با خدا رازو نياز ميكردم هر جور بود سر و ته نمازم رابهم اوردم تا انشالله بعدا بلكه بتوانم روسياهيم راپيش خالق دو عالم با توبه و انابه يك خورده سفيد كنم .

 پيش خداي دوعالم كه ميدانم ابرو ندارم اين ته مانده ابرو دينداريم هم پيش" بي بي" داشت ميرفت كه شكر خدا بخير گذشت .

هاداشتم برايتان از رحيم و ليلا ميگفتم شكر خدا دامادم سر براه است الان  چند سال است عروسي كرده اند من از چشمانم بدي ديده ام از رحيم نه اما حالا چرابرايتان از قصه ليلا و رحيم گفتم شايد دليلش اين باشد بدانيد ازدواج چه قضيه پر پيچ و خمي است .

داستان كريم كه پيش امد نگرانيم دو چندان شد براي ليلا من تصميم گيرنده بودم اما براي كريم بايد منتظر تصميم ديگران باشيم ياد حال خودم كه ميافتم به خانواده دختر حق ميدهم عجله در جواب دادن نداشته باشند همه كه به اندازه من و دور و بري هايم كريم را  نميشناسند شايد وقت اون رسيده كه ما يك جوري شرايط را  براي كريم مهيا كنيم  تا كه  بتواند توانايي هايش را  به همه نشان بدهد.

" بي بي" صدايم كرد ديدم  دو تا چايي ريخته اند  توي استكان  ومنتظر من نشسته است.

 كنارشان كه نشستم بي مقدمه گفت : به مادر كريم و كريم گفتم بيايند توي اين دو تا اتاق بالايي كه خالي است بشينند تاهم من از تنهايي در بيايم هم خانه انها را بگذاريم براي اجاره  تا كمك خرجي باشد براي درس خواندن كريم.

حالا شما فكر نكنيد خانه كريم اينها نارنجستان قوام هست همه اش صد متر زمين دارد شصت متر زير بنا با يك اتاق شش متري روي پشت بام براي انباري اينهم پدر خدا بيامرز كريم برايشان ارث گذاشته سهم خواهر كريم را هم مادرش ازاو خريديعني اينكه از بانك وام گرفت ازخواهركريم خريد   كرد بنام كريم  كه كريم  داره ماهيانه قسطش را ميدهد .

"بي بي" گفت حواست بمن هست يا  نه ؟

گفتم : راستش را  بخواهيد نه حيران از اين هستم  كه شما چگونه جلوتر از من ميدانيد كريم چي فكر ميكند و چه كاري برايش بهتر است  .

"بي بي" بجاي اينكه جواب من را بدهدفرمودند  : مينشيني يك  برنامه مرتبي براي مغازه ميچيني كه كريم هم بتواند به كارش برسد هم به درس و مشقش .

گفتم: بروي دو تا چشم جوري هم بروي دو چشم را  گفتم كه يعني حالا كار ما توي مغازه خيلي مهمات دارد " بي بي " كارم دستگيرشان شد ولي شكر خدا به من نخنديدند كه توي ذوقم بخورد در عوضش اهي كشيدند و گفتند: گمان نميبرم كار كريم با اين دختر سرانجامي بگيرد ولي بفرض هم بخواهد به يك جايي برسداين وظيفه مااست كه كريم راوادار كنيم  عزت نفسش را حفظ كند و روي پا ي خودش بايستد گيرم خانواده دختر هم بله بگويند و كريم هم بشود داماد انها  كريم وظيفه دارد خودش زندگيش را جمع و جوركند وظيفه پدر و مادري جاي خودش است همت و غيرت مرد ي هم كه زن ميگيردجاي خودش.

هيچوقت نديد ه ام" بي بي" انسانها را جز با چشم ايمان و عزت نفس و تقوي و انسانيت وهمت  انها با چشم ديگري ببيند براي همين هم  هست كه همه به قضاوتش ايمان دارند" بي بي" با حرفهايش قلبم را بدرد اورد همان موقع دست بدامن شاه چراغ شدم بلكه توي كارم فرجي حاصل بشود بتوانم كمك بيشتري به كريم بكنم مثلا اگر همين چند تا خانه هاي اپارتماني كه توي دو تا كوچه بالاتر ساخته اند زودتر تمام بشود و بفروش برود و خريدارانش هم بجاي اينكه بروند از مغازه خيابان بالايي خريد كنند راهشان رايك  كم دورتر كنند بيايند از من خريد كنند گره از خيلي كارهايم باز ميشود شكر خدا هم گره كار را ميدانم هم راه باز كردنش را  بلدهستم حضور قلبم را هم وقت نماز كه قبلا خدمتتان عرض كردم چه جوري است گمانم اگر امورات دنيا را بسپارند دست من همين روزها تمام دختر پسرهاي شيراز بروند خانه بخت فقط ترسم از اين است كه صاحب مغازه خيابان بالايي هم دختر دم بخت داشته باشد كه انوقت ديگر كار با دعاي من تنها راه نميافتد و بايد همه دست به دعا شويم يك چند تا اپارتمان ديگرهم توي اين خيابان بسازند كه گمانم تا انوقت دم شتره بزمين رسيده باشد ....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 8:40 |

يكي از عادات خوب بي بي ئيه كه هميشه نمازشو با تاني و حوصله ميخونه براش سفر و حضرم فرقي نداره بعد نمازهم بايد حتما يكي دو ايه از  قران  كريمو  بخونه خودش ميگه غبار دنيا پرستي رو از جلوي چشمام پاك ميكنه .

 خونه كه رسيدم ديدم گوشه حياط يي قاليچه انداخته زير سايه درخت زبون گنجشكه سجاد ه شو هم پهن كرده نشسته به قران خوندن سلام كردم  ديدم جوابمو نميدن فهميدم غرق معاني قران كريم شدن با خودوم گفتم حالو تا عيال مياد بساط ناهارو بياره بيتره منم يك دست نماز بگيرم نمازمو بخونم كه با خيال راحت بتونم با " بي بي" اختلاط كنم وسط نمازعصر بودم كه  يدفعه اي ياد قديما افتادم اوقتا ئي درخت زبون گنجشكه به ئي بزرگي نبود ولي بازم ئقد سايه دوشت كه بشه زيرش عصرها يي قاليچه پهن كرد نشست سر درس و مشق  نميدونم چه خاصيتي هم تو سايه ئي درختو هه كه هر وقت ميام  اينجو دلوم نميخواد يادوم بياد ديگه سني ازم گذشته حقيقتا بزرگ شدن خيلي بده همش نگران زندگي هستي و مرتب يادت مياد چقدر مسئوليت داري راسيتش تا رحيم نيمده بود خواستگاري ليلا درست حاليم نشده بود چقدر از سن و سالوم گذشته يي دفعه اي حس كردم چقدر پير شده ام از ترس اينده ليلا دلوم ميخواست پناه ببرم بدامن بي بي كه بهم بگه چكار كنم شكر خدا هيچ نگراني برا وسايل زندگي ليلا ندوشتم مادرش همه چي براش تهيه كرده بود اما مگه زندگي فقط تير و تخته و فرش و گليمه؟

 پاره تنتو ميخوي بدي دست يه نفر ببره كه هر چقدرم بشناسيش بازم كمه يادمه وقتي به بي بي گفتم پاشد به نماز خوندن بعد نمازهم استخاره كرد اما بهم نگفت خوبه يو بد اما بعدش افتاد دنبال ائيكه ببينه رحيم و خونواده اش چه جور ادمايي هسن البته او نا رو يه اشنا بما معرفي كرده بود اما بي بي تو مسئله ازدواج خيلي بادقت كار ميكنه خلاصه دو هفته اي بعد منو صدا كرد و گفت: محموداو روز كه بهم جريان ليلا رو گفتي استخاره كردم تا وارد ئي كارو بشم يو نه كه خوب اومد تحقيقاتومم نشون داده ئي رحيم اهل كار و خونواده دوستو سر براهه ازپونزه سالگيم دستش تو جيب خودش بوده يه خشت خونم داره كه با قرضو قوله ساخته كه البته هنوزم روش بدهكاره كارشم رانندگي با تاكسيه البته برش كار توليدي باباش هم هه كه پيرهن مردونه ميدوزه درسم تا فوق ديپلم مكانيك خونده اينارو هم بهت گفتم كه بدوني از وظيفه مادري برات كم نذوشتم اما ئي توهستي كه بايد بفهمي مرد زندگي ليلا هه يو نه ؟ من كارمو انجام دادم بقيه اش با خودته.

 تازه  انوقت بود كه فهميدم پدر بودن چقدر سخته.

تو همي عوالم بودم كه"بي بي" زد رو شونه هام و گفت: "كل محمود"نيم ساعتي هه سر پو وايسادي با ئي حضور قلب كه داري نماز ميخوني ئي نمازو رو گمون نبرم شيطونم ازت قبول كنه چه برسه كه بخواد بياد تو نامه اعمال نيكت.

 تازه يادوم اومد وسط نماز بودم خودومو زدم به تجاهل كه يعني داشتم تو دلوم با خدا راز نياز ميكردم هر جور بود سر و ته نمازمو هم اوردم تا ايشالو بعدا بلكم بتونم روسياهيموپيش خالق دو عالم با توبه و انابه يي خورده سفيد كنم .

 پيش خداي دوعالم كه ميدونم ابرو ندارم ئي ته مونده ابرو دينداريم هم پيش بي بي داشت ميرفت كه شكر خدا بخير گذشت .

هاداشتم براتون از رحيم و ليلا ميگفتم شكر خدا دومادوم سر براهه الانه چند ساله عروسي كردن من از چشموم بدي ديدم از رحيم نه اما حالو چروبراتون از قصه ليلا و رحيم گفتم شايد دليلش ئي باشه بدونين ازدواج چه قضيه پر پيچ و خميه .

داستان كريم كه پيش اومده نگرانيم دو چندون شده واسه ليلا من تصميم گيرنده بودم اما واسه كريم بايد منتظر تصميم ديگرون باشيم ياد حال خودوم كه ميوفتم به خونواده دختر حق ميدم عجله تو جواب دادن نداشته باشن همه كه به اندازه من و دور و بري هام كريمو نميشناسن شايد وقت اونه كه ما يي جوري شرايطو براي كريم مهيا كنيم  تا كه  بتونه توانايي هاشو به همه نشون بده.

" بي بي" صدام كرد ديدم  دو تو چويي ريخته اند  تو استكان و منتظر من نشسته اند.

 كنارشون كه نشستم بي مقدمه گفت : به مادر كريم و كريم گفتم بيان تو ئي دو تا اتاق بالويي كه خاليه بشينن تو هم من از تنهايي در بيام هم خونشونو بذارن واسه اجاره تا كمك خرجي باشه واسه درس خوندن كريم.

حالو شومو فكر نكنين خونه كريم اينا نارنجستون قوامه ها همش صد متر زمين داره شصت متر زير بنا با يه اتاق شش متري رو پشت بوم واسه انباري اينم پدر خدا بيامرز كريم براشون ارث گذوشته سهم خواهر كريموهم مادرش ازش خريديعني اينكه از بانك وام گرفت ازخواهرو خريد   كرد بنام كريم  كه كريم  داره ماهيونه قسطشو ميده .

"بي بي" گفت حواست بمن هه يو نه ؟

گفتم : راستشو بخوين نه حيرون از اينم كه شومو چطوري جلوتر از من ميدونين كريم چي فكر ميكنه و چه كاري واسش بيتره  .

بي بي بجوي ايكه جواب منو بدن  فرمودن : ميشيني يي برنامه مرتبي برا دوكون ميچيني كه كريم هم بتونه به كارش برسه هم به درس و مشقش .

گفتم: برو دو تا چشم جوري هم چشمو رو گفتم كه يعني حالو كار ما تو دوكون خيلي مهمات داره " بي بي " كاروم دستگيرشون شد ولي شكر خدا بهم نخنديدند كه تو ذوقوم بخوره در عوضش . اهي كشيدند و گفتند: گمون نميبرم كار كريم با ئي دخترو سرانجومي بگيره ولي بفرضم بخواد به يي جايي برسه ئي وظيفه ماهست كه كريمو واداريم عزت نفسشو حفظ كنه و رو پا خودش وايسه گيرم خونواده دختره هم بله بگن و كريم هم بشه دوماد اونا كريم وظيفه داره خودش زندگيشو جمع و جوركنه وظيفه پدر و مادري جا خودشه همت و غيرت مرد ي هم كه زن ميگيره جا خودش.

هيچوقت نديدم بي بي انسانها رو جز با چشم ايمان و عزت نفس و تقوي و انسانيت وهمت  اونها با چشم ديگري ببينه واسه همينم هست كه همه به قضاوتش ايمون دارن بي بي با حرفاش قلبمو بدرد اورد همون موقع دست بدامن شاه چراغ شدم بلكه توكاروم فرجي بشه بتونم كمك بيشتري به كريم بكنم مثلا اگه همين چند تو خونه هاي اپارتماني كه تو دو تو كوچه بالايي ساختن زودتر تموم بشه و بفروش بره و خريداراشم جا ئيكه برن از مغازه خيابون بالايي خريد كنن راهشونو يي كم دورتر كنن بيان از من خريد كنن گره از خيلي كارام وا ميشه شكر خدا هم گره كارو ميدونم هم راه باز كردنشو بلدم حضور قلبوم رو هم وقت نماز كه قبلا خدمتتون عرض كردم چه جوريه گمونم اگه امورات دنيا رو بسپارن دستوم همين روزا تموم دختر پسراي شيراز برن خونه بخت فقط ترسوم از ئيه كه صاحب مغازه خيابون بالايي هم دختر دم بخت داشته باشه كه اوقت ديگه كار با دعاي من تنهو راه نميوفته و بايد همه دست به دعا شيم يي چند تو اپارتمان ديگم تو ئي خيابونو بسازن كه گمونوم تو اوقت دم شتره بزمين رسيده باشه ....

  

 

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 8:34 |

                    

اين نوشته با اجازه تلفني از كل محمود در وبلاگ قرار گرفته است ومربوط به قبل از مسافرت ایشان است انشالله از مسافرت بر گردند خودشان سكان امور را در دست گيرند .

............................................................................................................................     

                         بنام انكه انسان  را افريد و به قلبها عاشق شدن را اموخت

قرار شد نقد فيلم "چهار شنبه سوري" رابصورت خانوادگي برگزار كنيم نتيجه اينكه انچه ميخوانيد خلاصه گپي دوستانه است كه  با حضور همه دوستان و خانواده هايشان انجام شد خلاصه گفتگوها را برايتان مينويسم اميدوارم لذت ببريد.

                     اباداني

............................................................................................................................

 اباداني : چه كسي اول شروع ميكند ؟

كل محمود :گمونوم همه با هم همزمان حرف بزنيم بهتر باشه چون ئي موضوعو اخرش به جرو دعوا ختم ميشه اما وقتي همه با هم حرف بزنن همه حرف خودشونو گفتن جوابوي ديگرونم نشنوفتن كه خداي نكرده بدشون بياد تازه .............

بي بي : كل محمود اينجو جاي شوخي نيا

كل محمود :  چشم پس خود شما بفرموين اول شروع كنين همه موافقين ؟

جمع : بعله

بي بي :          حسن خلقي زخدا ميطلبم خوي ترا              تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود

شايد هر گز نتوان  زن و مرد پايبند به اصول اخلاقي و اجتماعي و از همه مهمتر ديني يافت كه حريم خانواده برايش مقدس نباشد و هيچ مذهب و  مكتب اخلاقي و انساني نميتوان يافت كه خانواده پايه اجتماعش را تشكيل نداده باشد من زياد از فيلمسازي سر رشته ندارم اما وقتي فيلم چهار شنبه سوري را ديدم فكر كردم دل نگرانيهاي موجود در فيلم خيلي صادقانه بيان شده است .

حميد : كاملا درست است شايد يكي از بهترين ويژگيهاي فيلم صداقتي است كه در فيلم وجود داردمايل هستيد بيشتر به موضوع فيلم بپردازيم ؟

مهران: خيلي دلم ميخواهد بگويم فيلم در واقع به خيانت و يا تنوع طلبي و يا هوسراني نپر داخته .

اباداني : پس بنظر شما موضوع فيلم درباره چيست ؟

مهران : در واقع موضوع فيلم در باره انتظارات يك زن و شوهر از همديگر است اجازه دهيد قبل از انكه اين مطلب را بشكافم تاكيد كنم فيلم داراي نكات مثبت بسيار است كه يكي از ويژگي هاي بسيار برجسته فيلم بي طرفي نسبت به طرفين دعوا از طرف كارگردان و نويسندگان فيلمنامه است كه كمك ميكند تماشاگر خود بقضاوت بپردازد و سپس هشدار به تماشاگر تا از قضاوت عجولانه پرهيز كند .

  و دوم ديالوگهاي بسيار سنجيده كه بدرستي در مكان و زمان مناسب  بزبان اورده ميشوند و سوم نقش افرينان موضوع كه به اندازه نياز موضوع  در فيلم وجود دارند و فيلم از اين نظر شلوغ نيست و چهارم استفاده بجا از اشيا و ارتباط صحنه ها بوسيله انها .

اشنا : چراشما گفتيد موضوع درباره انتظارات همسران از يكديگر است ؟

مهران : فيلم با تصوير جواناني شروع ميشود كه دوان دوان به هر سويي ميروند تا كه بتوانند لقمه ناني بدست اورد تا اينده اي بهتر براي خود و همسرشان بسازند سراسر وجود انها خنده و شادي است و قلبهايشان سرشار از اميد گويي تمام نشاط و شور حيات در وجودشان جاري است  و درست پس از ان زندگي از هم  پاشيده و رو به ويراني زن و شوهري مرفه اما بدور از هم  نشان داده ميشود كه سايه اي از يك ترديد بر زندگيشان سايه انداخته در واقع فيلم تقابل دو نوع انديشه است يكي سالم و پايدار و اخلاقي و ديگري ناسالم و مردد اين سوال كه ايا شروع اين زندگي هم با همين عشق و علاقه بوده است يا خير تماشاگر را واميدارد دنبال علتهايي بگردد كه زندگي اين زن و مرد را تحت تاثير قرار داده است .

مهرداد :اينجا يك استفاده بجا از صدا و گفتگو در فيلم وجود دارد صداي ترقه ها كه هشدار دهنده و ازار دهنده است و گفتگوي زن شكاك  همسايه با دختر در جلو در اپارتمان و اجازه ندادن به دختر كه وارد اپارتمان شود در حقيقت صحنه هايي است  كه ما را بااعتماد وعدم اعتماد به ديگران بطور همزمان اشنا ميكند  و چند صحنه پي در پي كه ما با اعضا خانواده هاي ساكن در ساختمان اشنا ميشويم مانند سرايداربظاهر قانونمند كه بعدا ميفهميم رفتار خوبي با همسرش ندارد  و در واقع از سر اجبار تن به قانون ميدهد و بعد باز  متوجه ميشويم همسرش او را دوست دارد وقوانين اين بازي را پذيرفته است  و زن عضو هيئت مديره كه خود قانون گذار است اما قانون خود ساخته شان راهم زير پا ميگذارد و در همان حال براي همسايه ديگر توطئه ميكند و همچنين زن اصلي فيلم كه دنبال زير پا گذاشتن قوانين اپارتمان براي حفظ منافع شخصي است و بعد استفاده از دختر كارگر براي جاسوسي  كه چند لحظه قبل ازان او را بعلت كنكاش و جستجوي كشو كمدش اخراج كرده بود و در واقع با اين صحنه ها مشكلات زن و شوهر ابعادي اجتماعي پيدا ميكند و ما بجاي يك زندگي خصوصي به تماشاي يك جامعه مينشينيم .

اشنا : در حقيقت با نمايش كوتاهي از هر كدام از اين شخصيتها اطلاعات لازم و نسبتا كافي از انها بدست ميايد مثلا زني كه ماشينش پنچر شده و نگاه بدبين اومتوجه بازيگر اصلي فيلم است كه شايد واقعا در اين مسئله بيگناه باشد اصولا ادم شكاكي است و همين نمايش كوتاه و چند ديالوگ مناسب شرايطي را بوجود مياورد كه تماشاگر با هر بار ديدن دوباره او منتظر شروع يك درگيري ميان اين دو است كه البته اتفاق نمي افتد اما دلشوره اش باقي ميماند .

مهران : واقعا  فيلم نامه نويسان بسيار  هوشمندانه و با شناخت عمل كرده اند با همين چند صحنه نشان داده ميشود كه هيچ حريم خصوصي در اين ساختمان براي كسي نيست شماره گير تلفن يك همسايه توسط همسايه  ديگرخوانده ميشود ميتوان از راه هواكش حمام صحبتهاي خانه بغلي را شنيد همه به هم دروغ ميگويند همه نسبت به هم شكاك و بد دل هستند و همه تمايل به فرار از دست قانون دارند حتي اگر خود انها اين قوانين را وضع كرده باشند .

 همسر اشنا : يكي ديگر از محاسن  فيلم ارائه روحيات طبقات مختلف اجتماع است مانند اعتماد فوري دو كارگر به هم كه بيشتر در طبقات پايين اجتماع ما رايج است و يا تاكيد دو خواهر به دختر كارگر در پنهانكاري از شوهر كه نشان از روحيات  معامله گرانه اين قشر از جامعه ما دارد  و درست در همين زمان ديالوگ بجا در حمام از طرف زن كه" اي كاش بابا بود" كه همين يك جمله اسيب پذيري روحي اين قشراز جامعه را در شرايط بحراني بخوبي نشان ميدهد.

كل محمود :من فكر ميكنم مشكل اين زن و شوهر به يك مسئله ديگرهم برميگردد و ان تقابل تجدد و سنت در اينجور زندگيها است مثلا ميخواهند هم اشپز خانه بي در و پيكر داشته باشند وهم هر روز هم پياز داغ و سير داغ درست كنند وهم توقع دارند خانه بوي هل و گلاب دهد  كه با هم جور در نمي ايد هم ميخواهند زود ازدواج كنند و خانواده داشته باشند و فرزند لايق تربيت كنند و در اذهان ديگران در پي گذاشتن يك يادگاري خوب از خود هستند  و لاف بزنند من پاك پاكم در عوض اگر كسي نفهمد بدور از چشم ديگران يك رابطه خارج از خانواده هم داشته باشند كه اگر در خانه روبرويي پيدا شد بهتر است چون خرجش كمتر ميشود  .

مريم :من مايلم به يك نكته هم اشاره كنم  و ان بازي خوب همه بازيگران و استفاده بجا از رفتارهاي فيزيكي بخصوص توسط خانم تهراني و خانم عليدوستي است كه كمك كرده تا تماشاگران با دل مشغوليهاي انان همراه شوند مثلا صحنه اي كه خانم عليدوستي  در دفاع از زن ارايشگر ميگويد"سيمين خانم پول ارايش مرا  نگرفت " تا حرفي را كه چند لحظه پيش زده بنوعي توجيه كند همزمان حس ترس و خجالت و دروغ و صداقت را خانم عليدوستي به بهترين شكل اجرا ميكنند و يا بياد اوريد حالت چهره خانم تهراني را در صحنه غافلگير شدن زن صاحبخانه در حمام توسط دختر كارگر و اصولا خانم تهراني وخانم عليدوستي تقريبا در تمام صحنه ها خوب عمل كرده اند  و يا صحنه اخر فيلم كه زن ارايشگر در خيابان دچار وحشت ميشود و به سمت ماشين مرد باز ميگردد يكي از بازيهاي خوب خانم بهرام است.

محبوبه :فكر ميكنم يكي از بهترين احساسهايي كه در فيلم نمايش داده شده است احساس نياز به امنيت در خانواده است صحنه موشك پراني پسر براي خانم عليدوستي را بياد اوريد و بعد كشيدن پرده ها توسط ايشان  و يا  همان صحنه پاياني فيلم كه قضاوت ما را  نسبت به سيمين تغيير ميدهد و نگاه تماشاگر به او از يك زن كه در حال ويران كردن كانون گرم يك خانواده است به سمت يك زن كه نيازمند تكيه گاهي امن براي ادامه زندگي و دوران پيري است تغيير ميكند و يا ارامش كودك در بازگشت به خانه كه در ميان تمامي سر و صداهاي اطراف براحتي و در ارامش بخواب رفته است كه نشان از امنيت خاطر او ميدهد.

هوشنگ : همان طور كه مهران اشاره كرد يكي از نكات مثبت فيلم بهم ريختم قضاوت نسبت به ظواهر  است يعني وقتي ما ميبينيم مرد نسبت به زن خود غيرت دارد و حتي او را كتك ميزند (كه البته  كتك زدن زن ربطي به غيرت مردانه ندارد ) و حرف راننده تاكسي را ميشنويم كه از غيرت مردانه حرف ميزند و بعد متوجه ميشويم در واقع اين مرد است كه خيانت  كار است وميترسد ابرويش جلوي همكاران برود  و حق با زن او است شايد ياد بگيريم در قضاوت خود صبور تر باشيم .

 مهران : ببينيد مرد در چند جا ميگويد همسرم غذا نميپزد دائما به من شك دارد به بچه نميرسد بهانه گيراست بدون اجازه من و سر خود خانه را ميخواهد بفروشد ومن هر چه بخواهد برايش تهيه ميكنم و  ...... در واقع فيلم ساز ميخواهد بما بگويد ما در رابطه با زندگي زناشويي نسبت به هم تعهداتي داريم و بايد به انها توجه داشته باشيم من بعنوان يك مرد در اين موارد حق را به مرد ميدهم و فكر ميكنم حداقل توقع يك مرد از زندگي خانوادگي داشتن شرايطي است كه احساس كند زن هم به وظايفي كه از او انتظار ميرود پايبند است پس نبايد توقع داشت چنين مردي از اين محيط گريزان نباشد اما باز هم اين را دليلي بر پشت كردن  به زندگي خانوادگي و جستجو براي داشتن يك  رابطه خارج از خانواده از طرف مرد نميدانم .

مريم : واقعا شما فكر ميكنيد وظيفه يك زن تنها  رفت و روب و شست و شو ونگهداري بچه است ؟

مهران : خير بعكس فكر ميكنم اين حداقل انتظار يك مرد ازهمسر  خود است و فكر ميكنم اگر زني اين حداقل را بر اورده كرد همسر او نه تنها در تمامي اين كارها با او شريك و ياور ميشود بلكه او را همدم و شريك زندگي اجتماعي خود هم خواهد كرد اصولا تربيت بچه و خانه داري و كار منزل از سوي زن و كسب درامد و دفاع از خانواده و ايجاد ارامش وامنيت براي خانواده از سوي مرد هيچگونه تضاد و منافاتي با هم ندارندبلكه بعكس يك كار مشترك محسوب ميشوند چرا كه تلاش مرد در خارج خانه و كوشش زن در داخل خانه و يا بر عكس و يا بطور مشترك تنها براي يك هدف است و ان داشتن يك محيط خانوادگي سالم است  اما متاسفانه گروهي براي فرار از مسئوليت دست به تبليغاتي ميزنند كه مثلا زنها نبايد  فقط اشپزي  و يا بچه داري و ... كنند در صورتيكه فكر نميكنم هيچ مرد عاقلي چنين همسري بخواهد كه فقط اشپزي ويا خانه داري و بچه داري كند  بعكس فكر ميكنم زن و مرد در كنار يك رشد اجتماعي سالم و مشترك ميتوانند ارامش و خوشبختي را حس كنند بشرط انكه حريم هيچكس از بين نرود.

ليلا : يكي از نكاتي كه در فيلم خيلي بدل من نشست نشان دادن اين مطلب بود كه اعمال خشونت از سوي مرد نسبت به زن پي امدي بجز اعمال خشونت از سوي مادر نسبت به فرزند ندارد و محيط خشونت بار باعث توليد خشونت لجام گسيخته و تربيت  انسانهاي بي منطق ميشود در صورتيكه محبت و مهرباني و قبول اشتباه از سوي افرادي مانند شوهر خواهر زن ارامش و اطمينان را به درون فضاي خانواده منتقل ميكند و همچنين صحنه اي كه به تاكيد كودك بر پايبندي پدرش به قول و قرار هايشان اشاره دارد  ارزوي كودكانمان را براي احترام به قرار دادهاي هر چند بظاهر كوچك و پيش پا افتاده  نشان ميدهد كه بسيار بحق است .

مريم :من هنوز از حرفهاي مهران قانع نشده ام .

كل محمود بقال : نگفتم دعوا ميشه

مهران : ببينيد نگاه يك زن به زندگي با نگاه يك مرد به زندگي بسيار متفاوت است و ربطي هم به تربيت و اجتماع و موقعيت خانوادگي ومذهب و ...... ندارد بلكه در تمام جوامع انساني مردان با زنان نگاهي متفاوت به زندگي دارند مثلا مردان ژاپن ممكن است مثل مردان ايراني و يا امريكايي فكر نكنند ولي قطعا مثل زنان ژاپني هم فكر نميكنند حال ممكن است يك مرد ژاپني توقع نداشته باشد زنش برايش اشپزي كند و يا اجازه دهد او در محيطي كاملا مردانه كار كند ولي همان مرد هم توقعاتي از همسرش دارد كه به همسرش  جايگاهي زنانه ميدهدهمانطور كه در بسياري از مشاغل در كشور خود ما هم زنان پيشتاز و سرامد هستند اما دليلي ندارد كه نقش خود را بعنوان يك زن ويا مادر  فراموش كنند  و فكر ميكنم اين مسايل بايد قبل از ازدواج بين زن و مرد مطرح و حل شود تا به ديدگاه هاي مشترك برسند  يعني زن و مرد حدود اختيارات و مسئوليتها وميزان توقعات از همديگر را بشناسند .

مريم : خوب اين حدود اختيارات و مسئوليتها و توقعات چگونه و بر چه اساسي شناخته ميشوند ؟

مهران : ببينيد اين بعهده زن و مرد است كه به اين شناخت نسبي  و اگاهي نسبت به قواعد و قوانين زندگي مشترك پيش از ازدواج برسند و با گفتگو انها را براي هم مطرح كنند تا اگر سو تفاهماتي هست برطرف شود شايد اگر همين زن و مرد فيلم هم اين تجربه را داشتند كارشان به  اينجا نمي كشيد .

مريم : مثلا اگر زني بخواهد در مورد مسئله پوشش خود اختيار داشته باشد و مرد نخواهد اين مسئله چگونه حل ميشود ؟

مهران : با گفتگو

 به هر حال اين زن و مرد بر اساس يك معيار و شناخت همديگر را انتخاب كرده اند و اگر قرار است به نقاط مشترك در زندگي نرسند كه ديگر نامش ازدواج و زندگي مشترك نيست تازه هر انساني ايده ال هاي خود را دارد كه در زندگي مشترك بايد از بخشي از انها بنفع داشتن يك زندگي توام با ارامش چشم پوشي كند وگرنه ديگر خانواده معني پيدا نميكند البته اين حرف به معني چشم پوشي از اصول اساسي اعتقادي هر فرد نيست و چنانچه اختيار در  مسئله پوشش براي بانويي كه شما مثال ميزنيد از اصول اساسي و اعتقادي ايشان است و نميتواند از ان چشم بپوشد و مرد مورد نظرش هم با او موافق نيست و از گفته هاي ايشان هم قانع نميشود  ايا بهتر نيست بجاي ازدواج با هم دنبال همسري متناسب با اعتقادات خود بگردند ؟  اياميتوان همه چيز  فقط بر اساس ميل يك طرف باشد  ؟ بهتر نيست اين گونه مشكلات وارد زندگي مشترك نشود و چنانچه حل شدني نبود از خير تشكيل چنين خانواده اي گذشت ؟

مريم : كاملا موافقم اما به هر حال فكر ميكنم بايد به ازادي هاي فردي و حقوق انساني هر كس فارغ از رنگ و نژاد و جنسيت ان فرد هم احترام بگذاريم .

مهران : كاملا موافقم اما مسئله انتخاب  پوشش و حجاب و اصولا اينگونه مسائل ظاهري متعلق به زماني است كه فرد به زندگي از اين گونه  دريچه ها مينگرد ونگاه او نگاهي فردي به زندگي است در صورتيكه ازدواج يعني بنا نهادن يك زندگي اجتماعي  و در اجتماع بايد ياد گرفت به تصميم جمعي احترام گذاشت  .

مهرداد : يك صحنه زيبا و بياد ماندني در پايان فيلم زماني است كه مرد براي ديدار با سيمين كودك خود را بدست دختركارگر ميسپارد و راهي محل ملاقات ميشود در انتهاي صحنه چند جوان روي كپسولهاي گاز نشسته اند و با هم گفتگو ميكنند اين سوال كه در ميان اين همه اتش وگرما چگونه اين جوانان با بي فكري روي كپسولها نشسته اند شايد ما را بفكر وا دارد كه يك عمل بظاهر ساده  مانند اخرين ملاقات مرد و سيمين چگونه ميتواند زندگي خانوادگي تازه بارامش رسيده او را مجددا بخطر بيندازد استفاده از اين شيوه بياني تصويري كمك كرده است تا تماشاگر نا خود اگاه با نگراني هايي سالن سينما را ترك كند كه او را وادار مي كند به مسائل بظاهر ساده و  و بي اهميت جاري در پيرامون خود با ديدي عميق تر و گسترده تر بنگرد كه اين از نكات بسيار مثبت فيلم است .

مهران : صحنه پاياني فيلم هم بسيار بجا است زماني كه دختركارگر به داخل ساختمان بر ميگردد تا با زن صاحبخانه صحبت كند كه در اغاز بنظر ميرسد نوعي فضولي ذاتي است اما شايد نگران اينده زندگي  خانوادگي خود است و ميخواهد جلو گسترش اين پديده زشت را در پيرامون خود بگيرد و مرد متوجه مسئله ميشود و تا زماني كه انها بسلامت به شوهر دختر ميرسند خود من بعنوان يك تماشاگر نگران بودم مبادا براي دختر اتفاقي بيفتد و مرد اسيبي به او برساند  گفته هاي قبلي دختر را درباره گم شدن يكي ازهمكارانش بياد بياوريد حال وقتي مرد به خانه باز ميگردد و مورد بي توجهي همسر قرار ميگيرد ما متوجه ميشويم چقدر از كرده خود نادم است و شايد در قضاوت نسبت به خوي شيطاني او عجله كرده باشيم و اين بازي با اطلاعات قبلي  ذهن تماشاگر از نكات بسيار مثبت فيلم است. 

مهرداد : و كاملا سينمايي و بدون گفتگو هاي اضافي و شعار دادن هاي بي مورد در هنگام ديدن صحنه پاياني هم من همين احساس را داشتم و حتي در ميان كلمات گفتگوها در جستجوي يك جمله فاجعه اميز بودم.

بي بي : دلم ميخواهد يك ارزوي قلبي را بيان كنم و ان اينكه  اي كاش همه افراد جامعه به يك شعور بالاي اجتماعي براي احترام به حريم خانوادگي و احترام به حريم خصوصي و عاطفي ديگران  دست يابند .

مريم : من يك سوال از مهران دارم اگر روزي شما با اين چنين مردي مثل مرد فيلم چهارشنبه سوري برخورد كنيد چه ميكنيد ؟

مهران : شخصا معتقدم در مورد زندگي داخلي افراد نبايد قضاوت كرد اما در مورد مرد مورد نظر در فيلم حتي اگر در باره كوتاهي هاي همسرش نسبت به وظايفش در خانه و زندگي مشتركشان  حق داشته باشد از ديد من در برقراري يك ارتباط ناسالم در خارج  ازمحيط خانوادگي گناه كار است .   

حميد :اجازه ميدهيد به يك جمع بندي برسيم .

مهرداد : فيلم چهارشنبه سوري فيلمي است بسيار اگاهي دهنده با فيلمنامه اي بسيار سنجيده و گفتگوهايي حساب شده و استفاده بجا از وسايل و ابزار صحنه براي پيوند داستان فيلم به هم و بازيهاي خوب بازيگران ان كه از زمره اثار پر ارزش سالهاي اخير سينماي كشور است .

مهران : و اضافه كنم فيلمي با نشانه هاي فرهنگي وبومي و  ملي ما كه البته ميتواند در ساير كشورها هم نمايش داده شود .

همسر اشنا : بنظر من فيلم چهارشنبه سوري فيلمي كاملا روشنفكرانه و متعهدانه و عاري از ادا اطوارهايي است كه متاسفانه بسيار رواج پيدا كرده است .

مريم : فيلم با پاياني پيوند ميخورد كه ميتوان اميدوار بود شاهد چهارشنبه سوري هاي بعدي هم باشيم .

حميد : فيلم از نظر فني  مانند حركات دوربين و نور پردازي و ..... هم فيلم قابل قبولي است .

اشنا : خيلي دلم ميخواهد در پايان داستان يك بانوي ايراني را برايتان بگويم شنيده ام خيلي سال پيش در تهران حوالي خيابان چراغ برق كه محل گاراژ داران و ماشين هاي كرايه اي و تعمير گاهها و اصولا محلي بسيار مردانه و بدور از ادب و نزاكت بود مغازه اي لاستيك فروشي بوده  كه تعلق به يك بانوي بسيار محترم داشته است اين خانم لباس كاري ارمك گونه و يكسره ميپوشيده و موهاي خود را زير كلاهي پنهان ميكرده و به خانم لاستيكي معروف بود ه اند ايشان بعد از فوت همسرش اداره مغازه لاستيك فروشي وي را بعهده گرفته بوده و چند فرزند كوچك خود را به همين ترتيب به ثمر رسانده است و در تمام اين سالها كسي جرائت نميكند كوچكترين بي ادبي به ايشان بنمايد روزي دوستي تعريف ميكرد و ميگفت شدت علاقه اين زن به همسرش به حدي بود كه تا سالها بعد از مرگ او با ياد اوري اسم همسراز دست رفته اش دچار تالم خاطر ميگرديد اين داستان را گفتم تا بياد داشته باشيم زندگي كه بدون عشق  و تعهد نسبت به ان بر پا شود سست بنياد است .

كل محمود : ممنون از همه دوستان گلم و مخصوصا اشناي عزيز و همسرشون كه ما رو  توي خونه شون دور هم جمع كردن و حواسشونم بود كه ئي دوستا ن بين هر دو تو جمله اي كه ميگن يي توت فرنگي و خياريم ميذارن دهنشون كه گلوشونو تازه كنن حالو از شيريني و شربت ميگذرم چون همه ظرفهاشو  مهرداد گذوشت كنار دست خودش و ....................

 

 

              

 

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 8:39 |

چند وقت پيش نشسته بودم درمغازه و توي خيالات خودم سير ميكردم  ساعت هم نزديك دو وسه بعد از ظهر بود هي هم چشمانم گرم ميشد ميافتاد رويهم  هي هم من  بخودم نهيب ميزدم مبادا خوابم ببرد تا كريم بياد بنشيند پشت دخل بروم خانه يك چرت حسابي بزنم توي همين احوالات بودم كه ديدم دو تا دختر و پسر پانزده شانزده ساله جلويم سبز شدند با خودم گفتم حالا است كه بايد براي دو تا بستني صد تومني از اين حال خوش دست بكشم كه حقيقتش حيفم مي امد چه ميشود كرد اينهم شغل ما است  بالاو پايينش بايد گوش بفرمان اوامر مشتريها باشيم به  دو تا جوان گفتم : بفرماييد

پسر گفت :ببخشيد ميشود يك لطفي در حق ما بكنيد ؟

گفتم : تا امرتان چي چي باشد .

گفت : والله ديديم از شما سن وسالي گذشته است  ميخواستيم يك سوالي از شما بپرسيم .

گفتم : اين  حرف را جاي ديگر نزنيد ها

پسر گفت : چرا ؟

گفتم : والله همه اين محل ميدانند  من و عيالم يك سال اختلاف سن داريم خانمها را هم كه ميدانيد چه جوري هستند يك وقت خداي نكرده بگوش عيالم ميرسد انوقت دعوا بپا ميشود .

دو تايي يك خنده قشنگي امد روي لبهایشان كه ديدم شكر خدا مثل غنچه هاي گلي ميمانند كه دارند يواش يواش باز ميشوند گفتم: حالا امرتان چي هست ؟

دختر گفت : والله من ميخواهم براي روزنامه ديواري مدرسه درباره نانوايهاي قديم مطلب بنويسم امديم خدمت شما.

گفتم : والله خدمت از من است ولي بهتر نيست اين سوال را از شاطر رمضون همسايه بغلي بپرسيد ؟

پسر من و مني كرد و گفت :  خدمت ايشان رسيديم ولي ايشان خيلي بد اخلاق هستند و گفتند حوصله ندارم .

ديدم بنده خدا شاطر رمضون كه يك لبش خنده است يك لب ديگرش محبت به مشتريها شده بد اخلاق با خودم گفتم  دور از جوانمرديست اين دو تا دوست نازنينم را از گمراهي در نياورم پرسيدم : پسرم شماامروز صبح كي از خواب پاشدي ؟

كفت: چطور مگه ؟

گفتم :گلم يك سوال كردم جواب بده .

پسر گفت :حدود ساعت هفت .

پرسيدم : هر روزهمين موقع از خواب پاميشوي ؟

گفت : بجز جمعه ها و تعطيلات كه ديرتر بلند ميشوم بقيه روزها بله

پرسيدم : تا حالا امتحان مدرسه داشته اي ؟

گفت : خوب معلومه بله كه داشته ام

گفتم :هول و ولا توی دلت بوده يا نه؟

گفت : البته.

گفتم :حالا شما خودت رابگذاربجای شاطر رمضون اين بنده خدا هر روز صبح بايدساعت پنج صبح پا بشود بيايداينجا درب مغازه اول از همه  خمير ها را درست كند  بعد تنور را روشن كند از ساعت شش صبح هم بايد نان بدهد دست مشتريها دايم هم انگار دارد امتحان پس ميدهد نانش بايد مغز پخت باشد نسوخته باشد وسطش و دورش يكي باشد زياد خمير نمانده باشد  خميرش خوب ور امده باشد تازه جمعه و شنبه هم ندارد  يعني بايد روزي هزار بار امتحان پس بدهد تازه اگه همه شاطرهاهم مثلا شاطر رمضون اهل  ترس از اخرت  باشند كه شور دلشان چند برابراست كه مبادا مديون مردم بمانند يعني انگار دايم دارند امتحان پس ميدهند حالا شما فكر ميكنيد ديگربراي همچين ادمي حوصله ميماند كه جواب سوالهاي شما را بدهد ؟

دو تايي ساكت و سر بزير شده بودند دلم نيامد خلقشان تنگ بماند گفتم حالا من جاي شاطر رمضون امرتان را بفرماييد ؟

با خوشحالي پرسيدند: قديمها نون سنگك چطور درست ميشد ؟

گفتم: اينجا كه بد است بفرمايید داخل مغازه قشنگ روي صندلي بنشينيند تا من هم برايتان دو تا بستني ليواني بياورم  هم شما دهنتان را شيرين كنيد هم من در خدمتتان باشم.

 روي صندلي هاكه قرار گرفتند منهم نشستم روبرويشان وشروع كردم به تعريف از قديمها كه از اين به بعد هر چي ميخوانيد نوشته اين  دختر عزيزم " كيانا " خانم هست كه توي روزنامه ديواري مدرسه شان نوشته و يك رونوشت از ان هم براي من اورده است.

..........................................................................................................................................

در ايام قديم تهيه ارد بعهده خود نانواييها بود و يكي از كارهاي نانواها خريد گندم و تهيه ارد بود و در فصل درو گندم رقابت سختي بين نانواها در ميگرفت تا بتوانند گندم مناسب و خوش طعم تهيه كنند هر كدام از نانواها به فراخور توانايي مالي و يا ميزان مشتري هايي كه داشتند به يكي از روستاهاي اطراف شهر ها ميرفتند و پس از خريد گندم انها را در گوني هاي بزرگ سوار بر الاغها و قاطرها و شترها به داخل انبار مغازه انتقال ميدادند و بمرور در طول سال به دست اسيابان هاي محلي ميسپردند تا گندمها را ارد نمايند تا از ارد تهيه شده نان تهيه كنند گروهي از نانواها هم بجاي خريد مستقيم از كشاورزان از انبارهاي گندم خريداري ميكردند كه همين عمل باعث ميشد طعم نان انها متغير باشد البته ان زمان بيشتر مردم در خانه نان تهيه ميكردند و مصرف نان نانواييها بيشتر براي مجالس و جشنها و مسافران و كبابي ها و خوراك پزي ها بو د والبته بودند خانواده هايي كه در خانه تنور نداشتند و نانوايي ها براي انان نان سفارشي تهيه ميكردند.

سوخت نانواييها بيشتر سر شاخه هاي خشك درختان و بوته هاي خشك بياباني و هيزم بود و براي تهيه سوخت هم كساني بودند كه بطور دايم در ميان شهر و بيابان هاي اطراف و يا باغات و جنگلها در رفت و امد بودند.

مسئله تهيه خمير يكي از اساسي ترين و مهمترين مسائل نانوايي ها بود و بعضي از نانوايي ها با مخلوط كردن انواع اردها تركيبي خاص بدست مياوردند و نان هاي انان طعم خاص خود را داشت كه تقريبا محرمانه بود مثلا بخشي از ارد انان از گندم ديم و بخشي ازگندم ابي تهيه ميشد .

يكي ديگر از كارهاي نانوايي ها مزه دادن به نانها بود كه با انواع ترفند ها انجام ميشد مثلا استفاده از سبزي هاي خشك وخوشبو مانند شنبليله و يا دانه هاي معطري چون سياه دانه و رازيانه و يااستفاده از دانه هاي خوراكي همچون كنجد و شاهدانه و دانه خشخاش و اينجور چيزها .

در اوقاتي خاص از سال هم مانند ماه رمضان نانها با شير و شكر و شيره خرما و زرده تخم مرغ و اينجور مواد داراي مزه ميشد كه بيشتر خاص اينگونه ايام بود .

 تهيه نان براي سفره هفت سين و يا جشن و سرور ها اداب خاص خود را داشت در اينگونه مواقع شاطر ها سعي ميكردند تمام هنر خود را برخ ديگران بكشند نان سنگك پاي سفره عقد تازه دامادها و نو عروسان نان مخصوص نان و پنير سبزي مجلس عقد و عروسي كه ديگر جاي خود را داشت .

نوشتن مباركباد و اشعار مختلف با دانه هاي خوراكي بر روي نانها يكي ديگر از هنرهاي نانواها بود .

ان زمانها نان را براي فروش وزن ميكردند و ترازو داري نانوايي يعني سر پل صراط  ايستادن  و ترازو دار نانوايي ها حرمت بسيار داشتند مشتريان پول نانها را معمولا هر چند وقت يكبار ميپرداختند و براي نگهداري حساب و كتاب  چوب هاي خاصي بود كه به چوب خط معروف بودند وبا هر بار خريد نانواها يك خط بر روي چوب ميكشيدند تا باصطلاح چوب خط طرف پر ميشد و ميامد براي تسويه حساب و پرداخت وجه نانهاي خريداري شده .

تمام اين مسائل باعث ميشد نان حرمتي خاص داشته باشد و نانواها سعي ميكردند هرگز به اين بركت خداوندي توهيني نشود و حرمت انان  نيز شكسته نشود قسم به نان و نمكي كه با هم خورده ايم به معناي همدلي و پيمان بستن با خلوص نيت بود و كمتر كسي پيدا  ميشد كه اينگونه پيمانها را بشكند .

شايدهرگز نتوانيد  كسي را پيدا كنيد  كه سني از او گذشته باشد و ارزونداشته باشد كه يكبار ديگر مزه ان نانها را زير زبان خود بچشد.

 

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 23:55 |

چند وقت پيش نشسته بودم درمغازه تو خيالات خودوم سير ميكردم  ساعتم نزديك دو وسه بعد از ظهر بود هي هم چشمام گرم ميشد ميوفتاد روهم  هي هم من  بخودوم نهيب ميزدم مبادا خوابوم ببره تا كريم بياد بشينه پشت دخل برم خونه يي چرت حسابي بزنم تو همي احوالات بودم كه ديدم دو تو دختر و پسر پونزه شونزه ساله جلوم سبز شدن با خودوم گفتم حالو هه كه بايد واسي دو تو بستني صد تومني از ئي حال خوشو دست بكشم كه حقيقتش حيفوم ميومد چه ميشه كرد اينم شغل ما هه  بالوو پائينش بايد گوش بفرمون اوامر مشتريا باشيم به  دو تو جوونو گفتم : بفرمويين

پسرو گفت :ببخشين ميشود يك لطفي در حق ما بكنيد ؟

گفتم : تا امرتون چي چي باشه .

گفت : والله ديديم از شما سن وسالي گذشته است  ميخواستيم يك سوالي از شما بپرسيم .

گفتم : ئي حرفو را جاي ديگه نزنيا

پسرو گفت : چرا ؟

گفتم : والو همه ئي محل ميدونن  من و عيالوم يي سال اختلاف سن داريم خانومها رو هم كه ميدونين چه جورين يي وقت خداي نكرده بگوش عيالوم ميرسه اوقت جر بپا ميشه .

دو تو يي يي خنده قشنگي اومد رو لباشون كه ديدم شكر خدا مثل غنچه هاي گلي ميمونن كه دارن يواش يواش باز ميشن گفتم: حالو امرتون چي هه ؟

دخترو گفت : والله من ميخواهم براي روزنامه ديواري مدرسه درباره نانوايهاي قديم مطلب بنويسم امديم خدمت شما.

گفتم : والو خدمت از منه ولي بهتر ني ئي سوالو رو از شاطر رمضون همسايه بغلي بپرسين ؟

پسرو من و مني كرد و گفت :  خدمت ايشان رسيديم ولي ايشان خيلي بد اخلاق هستند و گفتند حوصله ندارم .

ديدم بنده خدا شاطر رمضون كه يي لبش خنده است يي لب ديگش محبت به مشتريا شده بد اخلاق با خودوم گفتم  دور از جوون مرديه ئي دو تو دوست نازنينمو از گمراهي در نيارم پرسيدم : پسرم شومو صبحيه كي از خواب پاشدي ؟

كفت: چطور مگه ؟

گفتم :گلم يي سوال كردم جواب بده .

پسرو گفت :حدود ساعت هفت .

پرسيدم : هر روزهمي موقع از خواب پاميشي ؟

گفت : بجز جمعه ها و تعطيلات كه ديرتر بلند ميشوم بقيه روزها بله

پرسيدم : تا حالو امتحان مدرسه دوشتي ؟

گفت : خوب معلومه بله كه داشتم

گفتم :هول و ولا تو دلت بوده يو نه؟

گفت : البته.

گفتم : حالو شما خودتو بذار جا ئي شاطر رمضون ئي بنده خدا هر روز صبح بايدساعت پنج پاشه بياد اينجو درب مغازه اول از همه به خمير ها سر بزنه  بعدش تنور رو روشن كنه از ساعت شيش صبحم بايد نون بده دست مشتريا دايمم انگار داره امتحان پس ميده نونش بايد مغز پخت باشه نسوخته باشه وسطش و دورش يكي باشه زياد خمير نمونده باشه  خميرش خوب ور اومده باشه تازه جمعه و شنبه هم نداره  يعني بايد روزي هزار بار امتحان پس بده تازه اگه همه شاطرهام مثل ئي شاطر رمضون اهل  ترس از اخرت  باشن كه شور دلشون چند برابره كه مبادا مديون مردم بمونن يعني انگاري دايم داره امتحان پس ميده حالو شما فكر ميكنين ديگه واسه يي همچي ادمي حوصله ميمونه كه جواب سوالهاي شما رو بده ؟

دو تويي ساكت و سر بزير شده بودن دلوم نيومد خلقشون تنگ بمونه گفتم حالو من جاي شاطر رمضون امرتونو بفرموئين ؟

با خوشحالي پرسيدن: قديمها نون سنگك چطور درست ميشد ؟

گفتم: اينجو كه بده بفرموين داخل مغازه قشنگ رو صندلي بنشينين تو من هم واستون دو تو بستني ليواني بيارم  هم شما دهنتونو شيرين كنين هم من در خدمتتون باشم.

 رو صندلياكه قرار گرفتند منم نشستم روبروشون وشروع كردم به تعريف از قديما كه از ئي به بعد هر چي ميخونيد نوشته ئي دختر عزيزوم " كيانا " خانومه كه تو روزنامه ديواري مدرسشون نوشته و يي رونوشتيشم واسه من اورده .

در ايام قديم تهيه ارد بعهده خود نانواييها بود و يكي از كارهاي نانواها خريد گندم و تهيه ارد بود و در فصل درو گندم رقابت سختي بين نانوا در ميگرفت تا بتوانند گندم مناسب و خوش طعم تهيه كنند هر كدام از نانواها به فراخور توانايي مالي و يا ميزان مشتري هايي كه داشتند به يكي از روستاهاي اطراف شهر ها ميرفتند و پس از خريد گندم انها را در گوني هاي بزرگ سوار بر الاغها و قاطرها و شترها به داخل انبار مغازه انتقال ميدادند و بمرور در طول سال به دست اسيابان هاي محلي ميسپردند تا گندمها را ارد نمايند تا از ارد تهيه شده نان تهيه كنند گروهي از نانواها هم بجاي خريد مستقيم از كشاورزان از انبارهاي گندم خريداري ميكردند كه همين عمل باعث ميشد طعم نان انها متغير باشد البته ان زمان بيشتر مردم در خانه نان تهيه ميكردند و مصرف نان نانواييها بيشتر براي مجالس و جشنها و مسافران و كبابي ها و خوراك پزي ها بو د البته بودند خانواده هايي كه در خانه تنور نداشتند و نانوايي ها براي انان نان سفارشي تهيه ميكردند.

سوخت نانواييها بيشتر سر شاخه هاي خشك درختان و بوته هاي خشك بياباني و هيزم بود و براي تهيه سوخت هم كساني بودند كه بطور دايم در ميان شهر و بيابان هاي اطراف و يا باغات و جنگلها در رفت و امد بودند.

مسئله تهيه خمير يكي از اساسي ترين و مهمترين مسائل نانوايي ها بود و بعضي از نانوايي ها با مخلوط كردن انواع اردها تركيبي خاص بدست مياوردند و نان هاي انان طعم خاص خود را داشت كه تقريبا محرمانه بود مثلا بخشي از ارد انان از گندم ديم و بخشي ازگندم ابي تهيه ميشد .

يكي ديگر از كارهاي نانوايي ها مزه دادن به نانها بود كه با انواع ترفند ها انجام ميشد مثلا استفاده از سبزي هاي خشك وخوشبو مانند شنبليله و يا دانه هاي معطري چون سياه دانه و رازيانه و يااستفاده از دانه هاي خوراكي همچون كنجد و شاهدانه و دانه خشخاش و اينجور چيزها .

در اوقاتي خاص از سال هم مانند ماه رمضان نانها با شير و شكر و شيره خرما و زرده تخم مرغ و اينجور مواد داراي مزه ميشد كه بيشتر خاص اينگونه ايام بود .

 تهيه نان براي سفره هفت سين و يا جشن و سرور ها اداب خاص خود را داشت در اينگونه مواقع شاطر ها سعي ميكردند تمام هنر خود را برخ ديگران بكشند نان سنگك پاي سفره عقد تازه دامادها و نوعروسان و نان مخصوص نان و پنير سبزي مجلس عقد و عروسي كه ديگر جاي خود را داشت .

نوشتن مباركباد و اشعار مختلف با دانه هاي خوراكي بر روي نانها يكي ديگر از هنرهاي نانواها بود .

ان زمانها نان را براي فروش وزن ميكردند و ترازو داري نانوايي يعني سر پل صراط  ايستادن  و ترازو دار نانوايي ها حرمت بسيار داشتند مشتريان پول نانها را معمولا هر چند وقت يكبار ميپرداختند و براي نگهداري حساب و كتاب  چوب هاي خاصي بود كه به چوب خط معروف بودند وبا هر بار خريد نانواها يك خط بر روي چوب ميكشيدند تا باصطلاح چوب خط طرف پر ميشد و ميامد براي تسويه حساب و پرداخت وجه نانهاي خريداري شده .

تمام اين مسائل باعث ميشد نان حرمتي خاص داشته باشد و نانواها سعي ميكردند هرگز به اين بركت خداوندي توهيني نشود و حرمت انان  نيز شكسته نشود قسم به نان و نمكي كه با هم خورده ايم به معناي همدلي و پيمان بستن با خلوص نيت بود و كمتر كسي پيدا  ميشد كه اينگونه پيمانها را بشكند .

شايدهرگز نتوانيد  كسي را پيدا كنيد  كه سني از او گذشته باشد و ارزونداشته باشد كه يكبار ديگر مزه ان نانها را زير زبان خود بچشد.

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 23:53 |

سرم را كه بالا كردم يك دفعه چشمانم افتادبه كريم ديدم طفلكي كز كرده گوشه مغازه چنان توي خودش فرو رفته كه انگارتمام كشتيهايش غرق شده اند ماجرا از اين قراراست كه ديروز رفته بود سر راه اين  دخترك بلكه بتواند يك بار ديگر او را ببيند دخترك هم نميدانم روي چه حسابي صدايش كرده و جلوي دوستانش از كريم پرسيده با او چكار دارد كه يكهو دوستان دختر قضيه خواستگاري كريم را پيش كشيده اند و شروع كرده اند به اينكه سر بسرش بگذارند و به او گفته اند بروووقتي يك مدرك دكترا داشتي بيا جلو كه حالا فعلا خيلي عقبي خلاصه كريم بخت برگشته را سكه يك پول كرده اند حالا اگرهم چيزهاي ديگري هم به او  گفته باشند من نميدانم فقط وقتي امد در مغازه حالي بود كه من دلم برايش اتش گرفت از سر نصيحت به او گفتم پسر حالاغصه نخور نان امروزرا  كه داري غم فردارا چه ميخوري كه خدا بزرگتر از اين حرفها است .

ديشب موقع رفتن گفت" كل محمود" قصد كرده ام بنشينم پاي درس و مشق بروم دانشگاه.

 خدا ميداند چقدر خوشحال شدم " كريم" تاسال اخر كه درسش تمام شد نمره كمتر از شانزده نداشت اگرهم دست تقدير گذاشته بود الان بايد سال سوم دانشگاه بوده باشد ديدم اگراين عاشق شدنش تا حالا در خانه متاهلي رابرايش باز نكرده شكر خدا چشمان آتيه بينش گشوده شده .

شب كه موضوع را با عيال در ميان گذاشتم گفت از ما كه كم نميشود كريم مثل پسرمان ميماند انشالله خدا خودش سبب ساز شود شما كمكش كنيد بلكه بتواند درسش را ادامه بدهد .

همان موقع ازخدا كمك خواستم  تابلكه بتوانم به كريم توي درس خواندنش كمك كنم شايد صواب اين كار از بار گناهانم كم كند بلكه روسفيد ازاين دنيا بروم شكر خدا انقدر رويم زياداست  كه از خدا هم سبب سازي كار خيررا ميخواهم هم پاي اخرت كه وسط ميايدچرتكه را ميكشم جلوي خودم  و مينشينم پاي حساب  دخل و خرج اخرت.

خلاصه سرتان را درد نياورم اول وقت كه امدم درمغازه قصه شب قبل رابراي كريم گفتم بنده خدا چنان ذوق كرد و افتاد به دعا كردن بجان من و محبوبه و بي بي وليلا كه سر انگشتي كه حساب كردم ديدم برای گناهان بعدي هم يك چندتا دعاي خير باقي ميماند و با خيال راحت ميتوانم تا چند روز  بنشينم پشت سر مردم غيبت كنم .

با خودم گفتم لابد حالا راه ميافتد دنبال قلم و كاغذ و كتاب و كلاس درس و اينجور چيزها كه ديدم نه انگار تير نااميدي بد جوري توي قلبش نشسته ديدم گره كار فقط بدست بزرگترها باز ميشوديك زنگ زدم به خانه به عيال گفتم كه ظهر ميروم خانه "بي بي" براي صلاح مشورت عيال داستان را كه شنيد  اهي كشيدو گفت انشالله خدا خودش سبب سازاين كار خير شود بعدهم گفت شمااز همانجا برويد منهم ناهار را بر ميدارم ميايم انجا تا ببينيم براي اين جوان چكار ميشود كرد ؟

خدا خيرش بدهد توي زندگي هر چيز كم داشتم از يك چيز هميشه غني بودم انهم همراهي و همدلي خانواده ام بوده است  خدا به همه انهاخير بدهد كه كمال محبتند ........

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 23:2 |

 سرومو كه بالو كردم يي دفعه اي چشموم افتادبه كريم ديدم طفلكي كز كرده گوشه مغازه چنون تو لبه كه انگاري كشتيهاش غرق شدن ماجرا از ئي قراره كه ديروز رفته بود سر راه ئي دخترو بلكم بتونه يي بار ديگه ببينتش دخترو هم نميدوم رو چه حسابي صداش كرده جلوي دوستاش از كريم پرسيده چكارش داره كه يهو دوستاي دختره قضيه خواستگاري كريمو پيش كشيدن و شروع كردن به اينكه سر بسرش بذارن و بهش گفتن برو وقتي يي مدرك دكترا داشتيب بيو جلو كه حالو فعلا خيلي عقبي خلاصه كريم بخت برگشته رو سكه يه پول كردن حالو اگرم چيزاي ديگم بهش  گفته باشن من نميدونم فقط وقتي اومد در مغازه حالي بود كه من دلوم واسش اتيش گرفت از سر نصيحت بهش گفتم پسر حالو قصه نخور نون امروزو كه داري غم فردارو چه ميخوري كه خدا بزرگتر از ئي حرفاست .

ديشب موقع رفتن گفت" كل محمود"جد كردم بشينم پا درس و مشق برم دانشگاه.

 خدا ميدونه چقدر خوشحال شدم ئي" كريم" تاسال اخر كه درسش تموم شد نمره كمتر از شونزه ندوشت اگرم دست تقدير گذوشته بود الانه بايد سال سوم دانشگاه بوده باشه شكر خدا اگه ئي عاشق شدنو تا حالو در خونه متاهلي رو واسش باز نكرده چشموي آتيه بينش گشوده شده .

شب كه موضوع رو با عيال در ميون گذوشتم گفت از ما كه كم نميشه كريم مثل پسرمون ميمونه ايشالو خدا خودش سبب ساز باشه شومو كمكش كنين بلكم بتونه درسشو ادامه بده .

همون موقع ازخدا كمك خواسم  توبلكم بتونم به كريم تو درس خوندنش كمك كنم شايد صواب ئي كارو از بار گناهام كم كنه بلكم روسفيد از ئي دنيا برم شكر خدا  ئقدم روم زياده  كه از خدا هم سبب سازي كار خيرو ميخوام هم پا اخرت كه وسط ميادچرتكه رو ميكشم جلوي خودوم و ميشينم پا حساب دخل و خرج اخرت.

خلاصه سرتونو درد نيارم اول وقت كه اومدم درمغازه قصه شب قبلو واسه كريم گفتم بنده خدا چنون ذوق كرد و افتاد به دعا كردن بجون منو محبوبه و بي بي وليلا كه سر انگشتي كه حساب كردم ديدم واسه گناهوي بعديم يي چندتو دعاي خير باقي ميمونه و با خيال راحت ميتونم تا چند روز  بشينم پشت سر مردم غيبت كنم .

با خودوم گفتم لابد حالو راه ميوفته دنبال قلم و كاغذ و كتاب و كلاس درس و ايجور چيزا كه ديدم نه انگاري تير نا اميدي بد جوري تو قلبش نشسته ديدم گره كار فقط بدست بزرگترا وا ميشه يي زنگي زدم به خونه به عيال گفتم كه ظهري ميرم خونه "بي بي" برا صلاح مشورت عيال داستانو كه شنيد يي اهي كشيدو گفت انشالله خدا خودش سبب ساز ئي كار خير شه بعدشم گفت شومواز همونجو برو منم ناهارو ور ميدارم ميام اونجا تو ببينيم واسه ئي جوون چكار ميشه كرد ؟

خدا خيرش بده تو زندگي هر چي كم دوشتم از يه چيز هميشه غني بودم اونم همراهي و همدلي خونواده ام بوده خدا به همشون خير بده كه كمال محبتن ........

 

 

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 23:1 |

                                       (الو يا سيب زميني اين است سوال )

 

نمي دانم تاحالا شمااز بزرگترهايتان شنيده ايد  كه به چه صورت سيب زميني سر از سفره مردم ايران دراورده است يا نه ؟ 

به هر حال الان من برايتان ميگويم ظاهرا سيب زميني از سوغاتي هايي بوده كه كاشفين ينگه دنيا با خودشان به دنياي قديم ميبرند واز انجا سر از بقيه جاهاي دنيا در مياورد كه يكي از اين بقيه جا ها هم ايران عزيز ما بوده گويا اولين بارسيب زميني را يك انگليسي بنام سر جان ملكم به ايران مياورد و در بوشهر به كشاورزان ياد ميدهد كه انرا چطور كشت كنند.

و از ان به بعد سيب زميني شد قسمتي از غذاي مردم ايران و از اين بابت ما فرنگي ماب شديم شيرازي ها اوايل به اين محصول جديد ميگفتند" الوملكمي" كه بخاطراسم همان بنده خدايي بود كه اين سيب زميني ها را به اينجا اورده بود كم كم يك اسم ديگر هم پيدا كرد انهم " الو زميني" بود براي همين است  كه اغلب شيرازيها به سيب زميني ميگويند الو.

 طبع خوش خوراك مردم اين طرفها هم انواع غذاهاي جور واجور را از الو درست كرد مثل كتلت سيب زميني يا  كوكوسيب زميني يا خورشت الو و اينجور چيزها حالا شمااين داستانراداشته باشيد تا برايتان يك حكايتي بگويم از اين  همسايه جديدي كه پيدا كرده ايم و از تهران به شيراز امده است.

اين همسايه جديد ما يك خانمي دارد كه تا امروزصبح من اصلا با او  برخورد نداشتم يعني نمي امد از من خريد كند البته يك يك ماهي هست امده اند اينجا ولي خوب از من تا الان خريد نكرده بودند شايداز قيافه ام خوششان نميامده شايد كسي منعشان كرده بوده شايد راهشان به جاي ديگري نزديكتر بوده نميدانم والله خدا خودش بهتر ميداند اما امروز يك دفعه اي امد در مغازه كه: اقا ببخشين الودارين ؟

با خودم گفتم از لهجه اش معلوم است شيرازي نيست گفتم صواب دارد فرق الو زميني و الو خورشتي را توي لهجه شيرازي برايش بگويم اين بود كه گفتم :گمانم خواهرم منظورتان الو خورشتي باشد .

گفت : پس چي فكر كردي ؟

 نكنه خيال كردي نميدونم شما شيرازيا به سيب زميني هم ميگين الو ؟

راستي شما شيرازيها چطور از صحبتهاي يكنفر حاليتون ميشه منظورش از" الو"چه جور الويي هست مثلا اگه بگه امروز خورشت الو  خوردم چطور ميفهمين منظورش چه جورخورشتي بوده يا اگر گفت امسال الو هايم را افت زده از كجا ميفهميد كشاورزهست يا باغدار؟

حالا امديم يك نفرمثل الان من امد در يك مغازه گفت الو ميخواهم از كجا معلوم بجاي الو خورشتي برغاني به او سيب زميني استانبولي ندهيد ؟

 تازه  اگه يكي گفت الو شده كيلويي پانصد تومن شما چطور حاليتون ميشود نظرش به سيب زميني بوده  يا الو هاي ديگر ؟

 يا مثلا اگر گفت  من الو خوبي توي مغازه دارم شما از كجا ميفهميد خواروبار فروشه يا سبزي فروش ؟

حيرون مونده بودم كه اين همه حرفرا كجاي دهنش جا داده است؟ اما بغيرت شيرازي بودنم بر خورد كه جوابشو ندهم اين بود كه گفتم خوب خواهرم خدا به ادم عقل و زبان هر دوتو را داده از طرف سوال ميكنيم كه كدوم نوع منظورش است .

يك دفعه اي براق شد توي دلم كه بگو ببينم شما اسمت چيه ؟

گفتم : كل محمود

گفت :ببينم كل محمود شما هميشه واسه جواب يك  سوال ساده دو ساعت حرف ميزني ؟ 

نيم كيلو الو خورشتي بده برم براي بچه هايم ناهار درست كنم كه داره دير ميشه اگر هم داري  الو برغاني بده اگر نيست مراغه اي باشد اگرهم نداري الو بخارايي بده اگر نه كه بهتراست  طرقبه اي بدهي اگران هم نبود از همين  الوخورشتي  شيرازي ها  بده .

ديدم دو كلمه  حرف ديگه بزنم بدهكارش هم ميشوم دو جور الو داشتيم هر دو نوع را گذاشتم جلويش خودش يكي را انتخاب كند يكي را  انتخاب كرد برايش نيم كيلو كشيدم دادم خدمتش كه گفت : ببينم چقدر ميشه ؟

 گفتم : هزار و هشتصد  تومن .

گفت : واه واه واه چقدرهم كه گرون فروشي من دو سال پيش عين همين الو را از سوپر ماركت محله مان توي تهران كه مال اصغر اقا بود بعدش با شريكش دعواش شد جدا شدند و شريكش رفت پي كارش خريدم كيلويي سه هزار و پانصد تومن تازه همين قبل از امدنمان به شيراز  هم از پسر اصغر اقا پرسيدم الو امسال خوبش كيلو چنده ؟ اخه خودش شش ماه پيش تصادف كرد مغازه اش را الان بچه هايش ميچرخانند مردم هم ميگند شريكش نفرينش كرده اما من به اينجور حرفها اعتقاد ندارم اين حرفها مال پيرزنهاي بي كار است ها داشتم ميگفتم  پسراصغر اقا  گفت الو خوب امسال نهايتش كيلويي چهار هزار تومنه كه البته سگش ارزش داره به اين الو كوفتي هاي تو  البته پيش پيش بگم اگر شوهرم او مد غرغر كرد الوتو پس مياورم ها بعدا نگو يي نگفتي  اگر نمي خواهي همين الان نبرم بيش ازهزار وششصد تومن هم نمي دهم .

ديدم زمين داره دور سرم ميچرخه

با خودم گفتم دويست تومن ضرر بدهم بهتراست بلكه شرش كنده بشود برود دنبال كارش اين بود كه گفتم خدا بدهد بركت

پولرا گذاشت روي دخل و رفت

كريم را صدا كردم برودبرايم  از داروخانه يك قرص سر درد بگيرد تا با يك ليوان اب بخورم گمانم بازهم بايد بروم پيش اين تقي رمال يك ده دوازده هزار تومن بذارم توي سفره اش  بلكه يك معجوني چيزي بهم بده بپاشم دور مغازه  تا بلكه دفع آدمهاي مردم ازار بشه يكي هم نيست بمن بگويد  مرد حسابي بيكار بودي كلاس درس زبان شيرازي باز كردي .......

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 23:57 |

                                      (الو يا سيب زميني اين است سوال )

 

نمي دونم تاحالو شمااز بزرگتراتون شنيدين كه  چه جوري شد كه سيب زميني سر از سفره مردم ايرون دراورده يونه ؟ 

به هر حال الانه من واستون ميگم ظاهرا سيب زميني از سوغاتي هايي بوده كه كاشفين ينگه دنيا با خودشون به دنياي قديم ميبرند واز اونجا سر از بقيه جاهوي دنيا در مياره كه يكي از اين بقيه جا ها هم ايران عزيز ما بوده گويا اولين بارسيب زميني رو يي انگليسي بنام سر جان ملكم به ايران مياورد و در بوشهر به كشاورزان ياد ميدهد كه اونو چطوري كشت كنند.

و از اون به بعد سيب زميني هم شد غذوي مردم ايران و از اين بابت ما فرنگي ماب شديم شيرازي ها اوايل به اين محصول جديد ميگفتند" الوملكمي" كه بخاطراسم همون بنده خدايي بود كه اين سيب زميني ها رو اينجا اورده بود كم كم يي اسم ديگر هم پيدو كرد اونم " الو زميني" بود واسه همينه كه اغلب شيرازيا به سيب زميني ميگن الو.

 طبع خوش خوراك مردم اين طرفها هم انواع غذاهاي جور واجور رو از الو درست كرد مثل كتلت سيب زميني يو  كوكوسيب زميني يو خورشت الو و اينجور چيزا حالو شومواين داستانو رو دوشته باشين تو براتون يي حكايتي بگم از ئي همسايه جديدو كه از تهرون اومده شيراز .

ئي همسايه جديدو يي خانمي داره كه تو امروزصبحي من اصلا باهاش برخورد نداشتم يعني نميومد از من خريد كنه البته يي يك ماهي هه اومدن اينجو ولي خوب از من تا الانه خريد نكرده بودن شايداز قيافم خوششون نميومده شايد كسي منعشون كرده بوده شايد راهشون به جوي ديگه نزديكتر بوده نميدونم والو خدا خودش بهتر ميدونه اما امروز يي دفعه اي اومد در مغازه كه: اقا ببخشين الودارين ؟

با خودوم گفتم از لهجه اش معلومه شيرازي ني گفتم صواب داره فرق الو زميني و الو خورشتي رو تو لهجه شيرازي واسش بگم ئي بود كه گفتم :گمونوم خواهرم منظورتون الو خورشتي باشه .

گفت : پس چي فكر كردي ؟

 نكنه خيال كردي نميدونم شما شيرازيا به سيب زميني هم ميگين الو ؟

راستي شما شيرازيها چطور از صحبتهاي يكنفر حاليتون ميشه منظورش از" الو"چه جور الويي هست مثلا اگه بگه امروز خورشت الو  خوردم چطور ميفهمين منظورش چه جورخورشتي بوده يا اگه گفت امسال الو هايم را افت زده از كجا ميفهميد كشاورزهست يا باغدار؟

حالا اومديم يك نفرمثل الان من امد در يك مغازه گفت الو ميخواهم از كجا معلوم بجاي الو خورشتي برغاني به او سيب زميني استانبولي ندهيد ؟

 تازه  اگه يكي گفت الو شده كيلويي پانصد تومن شما چطور حاليتون ميشود نظرش به سيب زميني بوده  يا الو هاي ديگر ؟

 يا مثلا اگر گفت  من الو خوبي توي مغازه دارم شما از كجا ميفهميد خواروبار فروشه يا سبزي فروش ؟

حيرون مونده بودم كه ئي همه حرفو كجوي دهنش جا داده ؟ اما بغيرت شيرازي بودنوم بر خورد كه جوابشو ندم ئي بود كه گفتم خوب خواهرم خدا به ادم عقل و زبون هر دوتو رو داده از طرف سوال ميكنيم كه كدوم نوع منظورشه .

يك دفعهاي براق شد تو دلوم كه بگو ببينم شما اسمت چيه ؟

گفتم : كل محمود

گفت :ببينم كل محمود شما هميشه واسه جواب يك  سوال ساده دو ساعت حرف ميزني ؟  

نيم كيلو الو خورشتي بده برم براي بچه هايم ناهار درست كنم كه داره دير ميشه اگر هم داري  الو برغاني بده اگر نيست مراغه اي باشد اگرهم نداري الو بخارايي بده اگر نه كه بهتراست  طرقبه اي بدهي اگران هم نبود از همين  الوخورشتي  شيرازي ها  بده .

ديدم دو كلمه  حرف ديگه بزنم بدهكارش هم ميشم دو جور الو دوشتيم هر دو نوعو گذوشتم جلوش خودش يكيو انتخاب كنه يكيشو  انتخاب كرد براش نيم كيلو كشيدم دادم خدمتش كه گفت : ببينم چقدر ميشه ؟

 گفتم هزار و هشتصد  تومن .

گفت : واه واه واه چقدرهم كه گرون فروشي من دو سال پيش عين همين الو را از سوپر ماركت محله مان توي تهران كه مال اصغر اقا بود بعدش با شريكش دعواش شد جدا شدند و شريكش رفت پي كارش خريدم كيلو سه هزار و پانصد تومن تازه همين قبل از اومدنمان به شيراز  هم از پسر اصغر اقا پرسيدم الو امسال خوبش كيلو چنده ؟ اخه خودش شش ماه پيش تصادف كرد مغازه اش را الان بچه هايش ميچرخانند مردم هم ميگند شريكش نفرينش كرده اما من به اينجور حرفها اعتقاد ندارم اين حرفها مال پيرزنهاي بي كار است ها داشتم ميگفتم  پسراصغر اقا  گفت الو خوب امسال نهايتش كيلويي چهار هزار تومنه كه البته سگش ارزش داره به اين الو كوفتي هاي تو  البته پيش پيش بگم اگر شوهرم او مد غرغر كرد الوتو پس مياورم ها بعدا نگو يي نگفتي  اگر نمي خواهي همين الان نبرم بيش از هزار و ششصد  تومن هم نمي دهم .

ديدم زمين داره دور سروم پر ميخوره

با خودوم گفتم دويست تومن ضرر بدم بهتره بلكم شرش كنده بشه بره دنبال كارش ئي بود كه گفتم خدا بده بركت

پولو گذوشت رو دخل و رفت

كريمو صدا كردم بره واسم از دوا خونه يي قرص سر درد بگيره تا با يي ليوان اب بخورم گمونوم بازم بايد برم پيش ئي تقي رمال يي ده دوازده هزار تومن بذارم تو سفره اش  بلكه يي معجوني چيزي بهم بده بهم بپاشم دور دوكون تا بلكم دفع آدمهاي مردم ازار بشه يكي هم ني بهم بگه  مرد حسابي بيكار بودي كلاس درس زبان شيرازي باز كردي .......

 

 

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 23:56 |

اقا اعتراض پشت اعتراض كه"كل محمود" قرار بود داستانهاي با لهجه شيرازي را بدون لهجه شيرازي هم بنويسيد چشم اينهم جواب مستانه خانم بدون لهجه 

مستانه : كل محمود چرا شما خودت در مورد فيلم خون بازي نظر نداده ايد؟

كل محمود بقال : بگذاريد اول برايتان قصه اين هوشنگ را بگويم.

اين بنده خدا غيبتش نباشد سه  ايراد بزرگ دارد اول اينكه براي هر چيز كوچكي هم هزار جور قسم ميخورد مثلا يك ليوان اب ميگذاري جلويش بخورد بعد از خوردن ميگويد به اين قبله محمدي به اين سو چراغ به اين نون ونمكي كه با هم خورده ايم تشنگيم رفع شد حالا شما فكر نكنيد ايمان محكم و درستي  هم دارد خير ابدا بعكس دومين ايرادش هم اين است كه تا دلتان بخواهد دروغ ميگويد مثلا يك دفعه ميايد ميگويد يكي از دوستان عيالم بعد از شانزده شوهر كه سرشان را خورده عاشق من شده من هم مانده ام چكار كنم اگر هم به او  بگويي برادر تو ديگر هفتاد سال سن داري و اين  حرفها  برايت زشت است  از فرداي ان روز ميرود  ته مانده موهايش را رنگ مشكي ميكند و سيخ سيخكي روغن ميمالد و مي ايد در خيابان ها خودش را نشان ميدهد كه يعني شانزده سال سن دارد .

 سومين ايراد او هم اين است  كه دست به تملق گفتنش حرف ندارد براي همين خصلت اخري هم هست  كه همه دوستش دارند مثلا همين چند روز پيش امده بود در مغازه پيش من عزيزم  كه شما باشيد از دهانم پريد كه نخود كيلويي پنج ريال گران شده ممكن است  دوريال  ديگرهم گران شود كه اقا حرفمرا توي  هوا قاپيد كه بعله قطعا چنين خواهد شد چون اقتصاد دان بزرگي مثل شما حتما پيش بينيش درست از اب در ميايد وحيف و صد حيف كه بزرگان دنياي بازرگاني و تجارت از درك كمالات بالاي شما عاجزند و الا چه بسا كه در مدت كمتر از چند روز مشكلات اقتصادي دنياي خاكي از ينگه دنيا تا بلاد فرنگ و سرزمين ابا اجدادي ما حل كه ميشد هيچ بلكه شاهد شكوفايي اقتصاد كشورهايي ميشديم كه ديگر در روي نقشه جغرافيايي هم يافت نميشوند.

خلاصه سرتان را درد نياورم  گفت و گفت تامن هم باورم شد  واقعا اقتصاد دنيا لنگ نظريات  من بوده از ان زمان به بعد هم جوري خودمرا ميگرفتم كه هر كس ميامد يك كاسه ماست بخرد مجبور بشود ازمن بخواهد برايش بروم منبر از اقتصاد بازار و گردش پول و داد و ستد بگويم كه كم كم همه خيال برشان داشت  من پدر اقتصاد نوين در دنيا هستم   تا اينكه يكي دو روز بعد يك پسر جواني امد دو تا بستني بخرد برايش رفتم منبر اوهم ابتدا خوب كه گوش داد يك كم از تراز مالي تجاري و مبادلات ارزي و نحوه باز كردن گشايش هاي اعتباري و اين جور چيزها برايم گفت كه جوري منگ شدم كه يادم رفت پول بستنيش را از او بگيرم در عوض حاليم شد علم اقتصاد با گران شدن سيري دهشاهي لواشك الو فرق دارد  خلاصه كاكوشكر خدا اين جوان يك اينه داد دستم تا قد و اندازه خودمرا ببينم و از اين به بعد بي جهت وارد هر مقوله اي نشوم حالا اين  فيلم خون بازي هم كاكو لقمه اش را براي  من نگرفته بودند اين بود كه نشستم كنار تا انهايي كه كارشان اين است  حرفش را بزنند كه ماشالله همه انها هم اهل فيلم ساختن هستند هم تا دلتان بخواهد توي زمينه اين فيلم خاك خورده اند حداقل هم تا جايي كه من ميدانم هر كدامشان دست يك چند تا از اين جوانها را گرفته اند يادشان داده اند بگويند  يا علي و از خاك ذلت بلندشوند پس حق بدهيد  من ساكت مانده باشم  حالا انشالله اگر موردي پيش امد و من از ان سر در مياوردم روي چشما نم من هم ميايم وسط گود 

 

 

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 13:45 |

                                     گپي  دوستانه به بهانه ديدن فيلم خون بازي

 نوشته زيري خلاصه شش هفت ساعت گفتگو اين چند تو دوست عزيزومه كه اسمشون تو ئي نوشتو اومده اونچه براتون گذوشتم بخونين حرفاشون درباره فيلم خون بازيه والواين دوستان وقتي كه ميوفتن به حرف زدن  چونه هاشون كه گرم شه  دبگه ول كن معامله نيستن حالو شو نوشتو رو بخونين تا بعدا حسابي باهم دست به يكي كنيم سر بسر شون بذاريم البته پيش پيش بگم هر چي شيريني توي اين نوشتو ديدن كيلويي دو هزار وپونصد تومن پول بالاش رفته هر چيم كم و كسري داره تقصير كريمه كه اين روزا حواس درست و حسابي واسش نمونده و شما به بزرگي خودتون ببخشيدش كه بخشش از بزگترهاست فكرم نكنين اگه تو ئي گفتگوهه نبودم  ديگه حساب كار از دستوم در رفته كه :

    من نه ان رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم                          محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم

                                                           كل محمود بقال

…………………………………………………………………………………………

خلاصه داستان فيلم :

مادر يك دختر معتاد سعي دارد دخترش را وادار كند به يك مركز ترك اعتياد براي ترك برود تا بتواند به خارج از كشور سفر كند و زندگي جديدي را شروع نمايد  .

.........................................................................................................................

حميد : فكر ميكنم شروع بحث درباره فيلم "خون بازي " را بهتر است مهرداد عزيز بعهده بگيرند كه تلاشهاي بسياري در زمينه شناخت  علل  گرايش افراد   به مواد مخدر و همچنين  مشكلات اجتماعي و فرهنگي اعتياد  داشته اند.

مهرداد :  خيلي ممنون در ابتدا مايلم  بودم به اين مسئله اشاره كنم كه از نظر من  فيلم " خون بازي " دنباله چند فيلم اخير خانم" بني اعتماد" بخصوص" گيلانه" و" بانوي ارديبهشت" است كه بيشتر به دلمشغوليهاي زنان ميپر دازد  و در زمينه پرداختن به مسئله مواد مخدر داراي نقاط مثبت و همچنين منفي بسياري است .

حميد : ممكن است بيشتر توضيح دهيد.

مهرداد :  ببينيد در حقيقت اعتياد به مواد مخدر ازدريچه  يك بستر فرهنگي ناسالم وارد زندگي  اشخاص   ميشود.

براي درك بهتر مطلب  بگذاريد برايتان خاطره جالبي را بگويم چند سال پيش در ادامه يك برنامه پژوهشي شخصي با تعدادي از معتادان به مواد مخدر كه تحصيلات بالاي دانشگاهي هم داشتند مصاحبه ميكردم( كمترين مدرك تحصيلي انان كارشناسي بود ) اكثريت انان ادعا ميكردندكه اشتباه كرده اند ودر يك لحظه در شرايطي قرار گرفته اند كه به اين مواد الوده شده اند اظهار نظرهايي از اين دست شايد براي يك فردنااشنا به روحيات افراد معتاداميدواركننده باشد و مطمئن شود اين افراد به اشتباه خود پي برده اند وبخاطر داشتن سطح سواد بالا تر از عامه مردم زودتر و بهتر ميتوانند از دام اين ماده هاي شيطاني ازاد شوند اما حقيقت امر چنين نيست در واقع افراد معتاد كمي هستند كه به اين باور رسيده باشند كه اعتياد عمل زشتي است و بسياري از انان اگاهانه به اعتياد روي مياورند و درصد بسيار كمي وجود دارند كه در شرايطي قرار گرفته اند  كه دچار لغزش شده اند  و اين تظاهر به شرمندگي و پي بردن به اشتباه خود يكنوع ريا كاري رايج بين معتادان است و بيشتر براي فريب سايرين بكار ميرود كه افراد تحصيل كرده انرا در قالب كلماتي دلنشين تر و جامعه پسند تر بكار ميبرند و نبايد فريب اين ظاهر سازي ها را خورد از طرفي اعتياد به مواد مخدر به سطح دانش و مدرك تحصيلي و اينگونه معيارها بستگي ندارد بلكه به اگاهي فردي از مشكلات اعتياد وايمان وباورهاي اخلاقي و اعتماد بنفس و شناخت زشتي ها  و اينده نگري فرد و يا بعبارت درست تراعتقادات و خودسازي فرد بستگي دارد به همين دليل است كه اعتياد به مواد مخدر تمامي سطوح جامعه را در بر ميگيرد و دليل من هم افرادي هستند  كه خود شما حتمادر جامعه  با انها برخورد  داشته و ديده ايد كه مثلا در محيط الوده به مواد مخدر سالم مانده اند و بلعكس در محيطي سالم الوده شده اند به همين دلايل هم هست كه ترك اعتياد امري بسيار تخصصي و پيچيده است و با  برخورد سرسري و سطحي  به مسئله منافات دارد.

  نكته اي كه در فيلم خون بازي به ان اشاره شده است و جز معدود  نقاط مثبت فيلم بشمار ميايد اشاره به اين مطلب است كه واقعا ميخواهيد  از يك پدر الكلي و يك مادربي بند و بار و مسئوليت گريز كه بار  تمام گناهان را بگردن پدرفرزندش مياندازد و خودش دنبال ان است كه دخترش را از سر باز كند و ريا كارانه انرا به يك مرد ديگر قالب كند چگونه فرزندي به بار بنشيند ؟ در حقيقت ما اگر ميخواهيم با مسئله اعتياد بر خورد كنيم  بايد ابتدا بسترفرهنگي سالمي ايجاد شودكه فرد مشكلات اعتياد را پيش از الودگي به ان درك كند  وايجاد اين بستر فرهنگي از محيط خانوادگي شروع ميشود شما واقعا فكر ميكنيد باداشتن چنين پدر و مادري اين فرزند ميتواند اعتياد خود را ترك كند؟

تجربيات من بمن اموخته كه اين احتمال بسيار ضعيفي است .

 در واقع اين جوان و جواناني مثل او براي گريز از شرايط زندگي پيرامون خود به دام مواد مخدر ميافتند و عدم مصرف مواد مخدر تنها شروع يك روند كاري طولاني  و وقت گير و پيچيده است كه منجر به ترك اعتياد ميشود و به همين دليل هم ميگويم فيلم به مسئله ترك اعتياد نگاهي ساده انگارانه دارد گويي با عدم مصرف مواد مخدر توسط دختر همه چيز حل ميشود و او ميتواند زندگي جديدي را اغاز كند  در حالي كه واقعيت امراينچنين نيست. شايد اگر فيلم به نمايش مشكلات جسماني و رواني زمان ترك مصرف مواد مخدر ودرگيريهاي روحي رواني بعد از ان و يا ريشه يابي علت گرايش دختر به مواد مخدر ميپرداخت نتيجه بهتري گرفته ميشد كه البته باز هم بعيد ميدانم با اين نويسندگان و اين شيوه بيان سينمايي چيزي عايد تماشاگرشود .

 حميد : شما گفتيد نقاط مثبت معدود  چرامعدود ؟

مهرداد :اجازه دهيد من گفته هاي خود را تكميل كنم در حقيقت ما زماني ميتوانيم به نجات اين جوان اميدوار باشيم كه شرايط محيطي پيرامون او تغييرات اساسي كرده باشد نكته اي كه فيلم هيچ اشاره اي به ان ندارد و اين ناشي از عدم توجه سازندگان فيلم به اين مسئله است يعني ما شاهد هيچ تلاشي از سوي پدر و مادر دختر براي درك علت گرايش فرزند خود به مواد مخدر نيستيم و حتي دريغ از  بيان چند جمله اميدوار كننده در فيلم تا تماشاگر بتواند حداقل اين اميدواري را داشته باشد كه شرايط پيرامون اين جوان  بنفع يك ارتباط سالم خانوادگي واجتماعي در حال تغيير است حتي همين دوستان در مصاحبه هاي خود بارها تكرار كرده اند يك فرد معتاد به مواد مخدر با ميزان مصرفي كه در فيلم نشان داده ميشود قادر به ترك نيست و يا احتمال ترك ان بسيار كم است كه اين خود نوعي القا نااميدي به بينندگان فيلم يا خوانندگان و يا شنوندگان است.

 از طرفي وقتي ما يك فيلم ميسازيم بايد تمامي عوامل انساني و فني فيلم در خدمت موضوع فيلم باشد يك صدا برداري خوب يك فيلم برداري عالي يك تدوين بي نظير و بازي هاي درخشان بازيگران  زماني ارزش دارد كه تماشاگربا موضوع فيلم همراه شود اگر قرار است ما اعتياد را بصورتي كه در فيلم" خون بازي" نشان داده ميشود ببينيم بهتراست به ديدن نمايشگاه هايي برويم كه عكسهاي افراد معتاد را بنمايش ميگذارند كه بدون گريم و هزينه هاي انچناني چهره واقعي معتادان را بتصوير كشيده اند .

اباداني : يعني شما ميگوييد فيلم نتوانسته چهره واقعي معتادان را نشان دهد ؟

مهرداد : نه تنها معتادان بلكه اصولا با مسئله اعتياد بصورتي سطحي برخورد كرده است .

حميد : منظورتان را نمي فهمم.

مهرداد :   ببينيد اگر روزي شما بياييد و بگوييد يك فرد معتاد به مواد مخدر در هنگام مصرف اين مواد دچار حالت تهوع ميشود و يا چهره اش دفرمه ميشود و يا ..... اين چيزي را به تماشاگر اموزش نميدهد و حتي شايد  فكر كند لذت مصرف اين مواد ارزش تحمل اين همه سختي را دارد در صورتي كه اينچنين نيست و اعتياد دامي است كه در صورت گرفتاري راه گريز از دست ان بسيار مشكل است حال  اگر هدف ما هشدار به تماشاگر است  تماشاگري كه روزانه با نمونه هاي بسياري از اينگونه افراد روبرو ميشودايا بهتر نبود به تماشاگرانمان نشان ميداديم كه لذت مصرف مواد مخدر تنها يك توهم و يك خيال باطل است گفته اي كه تقريبا تمام رها شدگان از بند اعتيادانرا بصراحت بزبان مياورند   .

اباداني : خوب شايد سازندگان فيلم نظر شما را نداشته باشند و بگويند اين دليل نميشود تماشاگر از فيلم ما چيزي نياموزد يا با ان همراه نشود.

مهرداد: اين دقيقا همان نكته اي است كه مايلم به ان اشاره كنم اينجا بحث سليقه نيست بلكه بحث توجه به تجربيات عملي در شكل كلان و نه استثنايي و ارايه راهكار عملي است كه نه تنها در ايران بلكه در تمام جوامع بشري توسط افراد دلسوز ارايه ميشود و نمونه هاي بسيار موفق ان در كشور خودمان موجود است اينكه مثلا شما بگوييد"اگرحتي يك نفر با ديدن فيلم من ازاعتياد روگردان شود من به نتيجه زحمات خود رسيده ام "  شايد براي عده اي جالب باشد امامسئله اي را حل نميكند در واقع  اين جمله جمله فردي است كه دچارنوعي خود بزرگ بيني شده است كه متاسفانه بسياري از روشنفكرا ن جامعه ما بدان دچارشده اند يعني در داخل پيله اي ازجمع دوستان خود نشسته اند و فكر ميكنند رسالت انها نجات فرد يا افرادي از جامعه است انهم به انگونه كه انها ميانديشند و البته من دليلي نميبنم كه فكر كنم اين دوستان درست فكرمي كنند چون نتيجه صحبتهايي كه خود من با بسياري از جواناني كه فيلم را ديده اند  داشته ام بيانگر اين مسئله بود كه انان فيلم را تلخ و فاقد جذابيت يافته بودند و متاسفانه در مورد مسئله مواد مخدر تلاشهاي اميدوار كننده و  عملي است كه به نجات فرد گرفتار ميانجامد نه ارزوهاي قلبي ما و اين در حالي است كه در درون جامعه ما افرادي هستند كه بدون هيچ ادعايي ويا كمترين چشمداشتي و بصورتي  واقعي قدمهايي بزرگ و قابل تقدير در راه نجات انسانهاي در بند اعتياد بر ميدارند  و داعيه نجات كسي را هم ندارند نمونه بارز انها هم كارمندان شريف و زحمت كش سازمان بهزيستي هستند كه از همين جا به تك تك انها درود ميفرستم  وتاكيد ميكنم  همين نوع نگرش به اجتماع پيرامون ما از سوي سازندگان فيلم باعث شده تا فيلم " خون بازي " فيلمي سر در گم و ناقص باشد شايد اگر هزينه ساخت اين فيلم را به  سازمان بهزيستي اهدا ميكردند به ارزوي قلبي خود بهتر ميرسيدند و البته اين گفته من دليل بر اين نيست كه ما نياز به ساخت فيلم و يا ارائه كارهاي هنري ديگر در زمينه مواد مخدر نداريم .

مهران :  اين سخنان شايد براي بسياري خوشايند نباشد .

مهرداد :   اين مسئله  اهميتي ندارد مهم هشداري است كه ما وظيفه داريم به سايرين بدهيم تا سرمايه هاي مادي و معنوي كشور بيهوده هدر نرود   بگذاريد  از دوست عزيزمان اباداني مثال بزنم ايشان تا كنون چند فيلم مستند درباره اعتياد و موارد ديگر ساخته اند كه فكر ميكنم از سيماي جمهوري اسلامي هم پخش شده است من هر يك از انها را چندين بار ديده ام تك تك اين فيلمها هشدار دهنده اگاهي  دهنده و بسيار سازنده است بدون انكه دوست ما داعيه  نجات فرد يا افرادي را داشته باشد و يا حتي ادعاي فيلم سازي داشته باشد .

اباداني : اين نظر لطف شما است اما بهتر است برگرديم سر همان فيلم" خون بازي"

مهرداد:اتفاقا اين مطالب به بحث من مربوط ميشود علت اينكه فيلم شماازديد من  برد اجتماعي مثبت دارد همين نكته است كه شما با مسئله اعتياد بصورت توريستي ونگاه از بالا برخورد نكرده ايد  خود من بار ها و بارها شاهد بوده ام كه چگونه تلاش كرده ايد زندگي افراد معتاد را نجات دهيد ودر اين راه تمام تلاش خود را معطوف اين مسئله كرده ايد كه با انان از نزديك اشنا شويد و تمام خطرات احتمالي را هم بجان خريده ايد انهم نه بعنوان يك ناجي كه منتظر سپاسگزاري از سوي ديگران است  بلكه بعنوان يك انسان كه احساس مسئوليت كرده است .

 اينكه گفته ميشود  ما  براي درك دنياي معتادان به كلاس ترك اعتياد ميرفتيم و يا با خانواده هاي انان زندگي ميكرديم براي تبليغات تلويزيوني خوب است در حقيقت رفتن به اين كلاسها چيزي ازروحيات پنهان معتادان بما نمياموزد و فقط براي راهنمايي و هدايت و كمك به معتادان خوب است كسي كه واقعا مايل است با دنياي اين افراد از نزديك اشنا شود  بايد به دنياي خصوصي و كاملا پنهان تك تك انان وارد شود كه هر يك با ديگري متفاوت است از طرفي  افراد معتاد داراي خصلتهاي مشتركي ميشوند كه در راس انها پنهان كاري و دروغ گويي و ظاهر فريبي است كه شناخت و درك اين مسائل تخصصهاي ويژه اي را ميطلبد كه به سالها مطالعه و دانش اندوزي  و تجربه كار در ميان معتادان  نياز دارد كه متاسفانه انتقال اين تجربيات به ديگران چندان هم  اسان نيست از سويي ديگر افراد معتاد تنها زماني دست خود را براي افراد معمولي و غير متخصص رو ميكنند كه بقول معروف با همديگر" ندار" باشند وتوانسته باشند اعتماد انان را جلب كنند كه اين جلب اعتماد را نميتوان به اساني و با يك حضور پيك نيك گونه در مراكز ترك اعتياد بدست اورد بلكه بايد در محفلهاي خصوصي انان حضور يافت و بقول معروف بستي هم به وافور چسباند كه سالم ماندن در چنين شرايطي كار هر كسي نيست  به همين دلايل هم هست كه افرادي كه در مراكز ترك اعتياد به افراد معتاد خدمات رساني ميكنند از پزشكان و متخصصين روانشناس ومدد كاران تا پايين ترين خدمه تحت فشار كاري بسيار شديد هستند چون در محيطي سرشار از ريا كاري و دروغ و فريب و انواع الودگيهاي جسماني و رواني كار ميكنند كه واقعا جاي تقدير دارد.

مهران: البته من از اين گفته چنين برداشتي نكردم و فكر ميكنم صحبت مطرح شده اشاره به هدف خيرخواهانه اي است كه از ساخت اين فيلم دنبال ميشده است امابا نظرديگرشما موافق هستم شايد اگر فيلم به شرايطي ميپر داخت كه جوانان وقتي در ان شرايط قرار ميگيرند براحتي به مواد مخدر الوده ميشوند نتيجه بهتري گرفته ميشد چون  شناخت كم انها از زندگي وغرور دوران جواني و نوجواني اجازه نميدهد به خطرات و مشكلاتي كه در اينده گريبان گيرشان ميشود توجه زيادي داشته باشند هر چند كه اين بي توجهي وغرور ميتواند شامل حال همه سنين بشود و خود من بارها شاهد بوده ام كه بسياري فكر ميكنند دوران ذلت و درماندگي معتادان مربوط به ديگران است و انها با اراده قوي ميتوانند اعتياد خود را كنترل كنند كه متاسفانه تفكري اشتباه است  .

مهرداد :بگذاريد برايتان خاطره اي بگويم حدود ده دوازده سال پيش من با جواني اشنا شدم كه تمام تلاش اطرافيانش براي ترك اعتياد  او شكست ميخورد و انها نميتوانستند علت انرا بيابند تا اينكه ان جوان بر اثر مصرف بيش از حد هروئين در گذشت و در واقع امر خودكشي كرد خانواده او تنها پس از مرگ او متوجه شدند كه علت شكست انان در ترك دادن فرزندشان مبتلا شدن فرزندشان به بيماري هپاتيت سي بوده است در واقع اين جوان اين بيماري را از نزديكترين اعضاي خانواده و صميمي ترين دوستان خود هم مخفي كرده بود و تنها از روي وصيت نامه متوجه شدند كه بيمار بوده است حال بمن بگوييد چطور ميتوان با چند جلسه حضور در كلاسهاي توجيهي ترك اعتياد به زواياي پنهان روحيات معتادان پي برد؟

اباداني : خوشبختانه اكنون ازمايشات دقيقي از افراد ي كه مايل به ترك هستند بعمل ميايد و معتادان غربالگري ميشوند.

مهرداد : به نكته بسيار خوبي اشاره كرديد سياست كنوني مراكز ترك اعتياد دولتي و خصوصي  كه احساس مسئوليت بيشتري نسبت به سايرين دارند غربالگري و طبقه بندي معتادان و اموزش خانواده و اطرافيان انان براي كمك به بازگرداندن افراد  معتاد به اغوش خانواده و جامعه و بالا بردن سطح دانش عمومي همگان در اين زمينه است كه متاسفانه در فيلم هيچ اشاره اي به اين مطلب نميشود گويي كه فيلم متعلق به سي سال پيش است  در صورتيكه هم اكنون در كنار كلاسهاي اموزشي ترك اعتياد براي معتادان كلاسهايي هم براي خانواده ها و نزديكان انان تشكيل ميگردد و خانواده ها در تمام مراحل ترك در كنار فرد معتاد اموزش ميبينند .      

حميد : برگرديم به فيلم اگر درست فهميده باشم  مهرداد عزيزميخواهند بفرمايند فيلم "خون بازي" از نظر نحوه بيان موضوع در فيلم نامه ضعف دارد .

مهرداد: نه تنها از نظر فيلم نامه اي كه با حقايق پيرامون ما مطابقت داشته باشد حتي با احترام به نظرداوران جشنواره فيلم فجر از نظر بازي بازيگر جوان فيلم هم ضعف دارد بگذاريد مثالي بزنم درسكانسي از فيلم فروشنده مواد مخدر از دخترمعتاد بجاي پول درخواست ديگري دارد و بعد هم گريزي ميزند به مسئله بچه هاي جنوب شهر و شمال شهر و ...... گمان ميكنم نويسندگان فيلمنامه فيلم" خون بازي" خبر ندارند مواد مخدر شيميايي و مدرن مانند انچه دختر فيلم به ان الوده شده است از سالها پيش از انقلاب توسط افرادي وارد كشور ميشود كه يكپايشان اينجاست يكپايشان اروپا و امريكا ولابد پول و امكان تهيه ويزا و امكانات كافي براي اينكار را دارند  و اصولا اين گونه مواد مخدر تا همين چند سال پيش در بين معتادان پايين شهري به" حال بچه پولدارها" معروف بود و هنوز هم بسياري از اين مواد را فقط ميتوان درمناطق مرفه نشين شهر يافت  و امكان دستيابي به اين مواد در مناطق فقير نشين ممكن نيست كه بيشتر به قيمت بالاي  اين مواد  برميگردد از طرفي اعتياد اصولا زائيده بي بند و باري فكري و اخلاقي است كه طبقه اجتماعي نميشناسد  وحداقل من زن و دختر معتادي نديده ام كه پايبندي اخلاقي به گونه اي كه در فيلم مطرح شده داشته باشند وحتي بسياري از مواد مخدر شيميايي جديد براي همين مسئله ساخته شده اند كه البته دروغي تبليغاتي بيش نيست و براي گمراه كردن مصرف كننده گان شايع ميگردد و متاسفانه اخيرا تعدادي از انها باسم داروهاي درماني وارد  بازار مصرف جهاني شده است از طرف ديگر گمان ميكنم دوستان فيلم نامه نويس ما خبر ندارند بيشترين مواد مخدر جديد همچون كرك و اسيد واكستازي و..............  در مهماني هايي بين جوانان توزيع ميگردد كه اساس ان مهماني ها بر بي بندو باري هاي اخلاقي استوار است نه نجابت و شرافت انساني حال چرا بايد تماشاگربپذيرد دختر معتاد فيلم به اين گونه مسائل اخلاقي پايبند است؟ در صورتيكه همه روزه شاهد است اين افراد براي دستيابي به مواد مخدر به هرعمل پستي تن ميدهند ؟مگر او تافته اي جدا بافته است ؟ اينكه چرا دختر فيلم خون بازي از اين بابت مستثني است سوالي است كه من براي ان پاسخي نمي يابم .

مهران : ايا نميتوان استثناهايي را هم در نظر گرفت؟

مهرداد : چرا ميشوداستثناهايي را هم در نظر گرفت اما اين فيلم قرار است براي عامه مردمي كه  پيرامون ما زندگي ميكنند نمايش داده شود مردمي كه روزانه با هزاران نمونه از اين افراد بر خورد دارند  نه مردم ساكن در سياره اورانوس .

مهران : شما چرا ميگوييد  بازي خانم" كوثري" ضعيف است ؟

مهرداد : دوست من شما چند فرد معتاد به مواد مخدر از هر نوعي كه ميخواهد باشداز مواد مخدر سنتي تا شيميايي را ديده ايد كه در حالت نيازبه  مواد  مخدر يا همان خماري  اينچنين هوشيار باشد ودر حالي كه رفتاري شتابزده و توجه بر انگيز دارد بتواند خود را از ديد ماموران مخفي كند بخصوص كه در اينگونه موارد بيشتر از ماموران مخفي استفاده ميشود وباز درهمان حالت خماري هم بتواند فرد مواد مخدر فروش را بياد اورد و هم با سرعت و چابكي پله هاي يك پاساژ را بالا و پايين كند ؟ شايد اخيرا موادي وارد بازار مصرف معتادان شده است كه  شرايط خماري انها افزايش دهنده ضريب هوشياري و نشاط اوري است و ما خبر نداريم ؟ اين بازي بي سر و ته و غير منطقي و بدور از واقعيت  كجايش ميتواند ياد يك فرد اسيب ديده از اعتياد را درخاطر ما زنده كند ؟ اين نمايش مضحك را مقايسه كنيد باعدم توانايي ذهني در درك شرايط محيط پيرامون و لرزش اندامها و ناتواني در كنترل حركات دست و پا وبدن و گنگي و گيجي ذهني  كه در شرايط واقعي به فرد  معتاد دست ميدهد  كجاي اين بازي نمايشگر حالت يك فرد معتاد است؟

مهران : البته تلاش خانم" كوثري" قابل تقدير است و شايد نحوه بازي ايشان  به خواست سازندگان فيلم بازگردد.

مهرداد: شايد به هر حال بايد پذيرفت كه بازيگر ابزار دست كارگردان است و موظف است هر چه او ميگويد اجرا كند.

حميد : من هم با نظر مهرداد در اين مورد موافقم ومعتقدم خانم" كوثري" درقسمتهايي از فيلم حس درستي براي بازي ندارند بنظر ميرسد سازندگان فيلم تلاش داشته اند تمام حالتهاي متضاد رفتاري معتادان را در يك فرصت كوتاه به نمايش بگذارند كه همين به بازي خانم كوثري لطمه زده است اما بر گرديم به فيلم نامه خيلي مايلم بدانم از ديد شما نقاط ضعف ديگر فيلمنامه كدام است ؟

مهرداد : ببينيد ما در كشوري زندگي ميكنيم كه اگر كسي خودكشي  كند و او را به مراكز درماني ببرند اين مراكز موظف هستند مورد را به مراكز ذيصلاح گزارش كنند بخصوص اگر احساس كنند فرد از مواد مخدر هم استنفاده كرده است كه خود مصرف مواد مخدرنوعي جرم به حساب ميايد و عدم گزارش مواردفوق براي مراكز درماني مسئوليت در پي دارد حال اصلا از اين مسئله مهم  ميگذريم و باور ميكنيم كه به هزاران دليل اين اتفاق براي اين مادر و دختر رخ نداده ايا دقت كرده ايد دختري كه در شرايط روحي بسر ميبرده كه كارش به خودكشي رسيده بعد از چنددقيقه چقدر قشنگ درجاده رانندگي ميكند؟

 ويا با  چه حالت شاعرانه  و سرشار از محبت و اميدي بانامزد خود در انسوي ابها گل ميگويد گل ميشنود ؟

و مادرش هم با چه خيال راحتي فرمان ماشين را بدستش داده تا در جاده هاي پر پيچ و خم شمال كشور رانندگي كند تا هر دو از اين مسافرت خانوادگي لذت ببرند انهم در حالت نيازدختر به مواد مخدرو انگار نه انگار كه  اين دختر خون زيادي هم از دست داده و يا در شرايطي بوده كه ازادامه زندگي قطع اميد كرده وبعد باز هم شاهد هستيم كه با چه  زرنگي و سادگي  و تنها با استفاده از يك عينك افتابي ساده بر سر ماموران كلاه ميگذارند و ميگذرند و چندي بعد در جنگل كنار جاده نيازدوباره دختر به مواد مخدراو را وادار ميكند خود را جلومسير يك ماشين در حال عبورقرار دهدتا هم مادر را واداركند تا مواد را به او برساند و هم تماشاگرمجددا بياد اورد به تماشاي  چه موجود نازنين و پاكدامني نشسته است .

كجاي اين روند با عقل و منطق جور در ميايد؟

مهران : البته نكته اي كه شما به ان اشاره كرديد كاملا درست است بخصوص كه خودكشي تصميمي اني نيست بلكه فرد مدتها در ذهن خود با ان كلنجار ميرود و بازگشت به زندگي براي افرادي كه دست به عمل خودكشي ميزنند تا ساعتها بعد از ان توام با نوعي گيجي و سر در گمي است كه با مسئله رانندگي جور در نميايد و در اين مورد كاملا حق با شما است .

حميد : موافق هستيد به يك جمع بندي برسيم ؟

مهران : من فكر ميكنم فيلم خون بازي فيلم بدي نيست و مانند هر فيلم ديگري نقاط قوت و ضعف بسياري دارد مانند فيلم برداري قابل توجه و طرح مسئله فرزندان معتاد بصورتي جديد و .....  والبته نقاط ضعفي كه دوست عزيزمان مهرداد به ان اشاره داشتند و فكر ميكنم فيلم به يكبار  ديدنش بيارزد.

اباداني : من فكر ميكنم سازندگان فيلم تلاش خود را براي ساخت يك فيلم ابرومند انجام داده اند و ارزومندم در اينده فيلمهاي بهتر و با اشكالات كمتري از انان به نمايش گذاشته شود .

حميد : بنظرم فيلم به ديدنش ميارزد   البته نگاه من با نگاه ريز بين مهرداد عزيز به مسئله اعتياد فرق دارد و خوشحالم كه گفتگوي امروز باعث شد چيزهاي بيشتري از مسئله اعتياد جوانان بياموزم و ذكر يك نكته در پايان كه سازنده فيلم از مسئله مميزي هم شكايت داشتند و ميگفتند در طرح بسياري از مسائل دستانشان بسته بوده است  .

مهرداد :  حميد جان مرا نخندان اينكه شما يك فرد معتاد تازه از سفر اخرت برگشته را  پشت فرمان يك ماشين بنشاني و راهي جاده كني ناشي از بي توجهي به جزييات  است نه مميزي در واقع طرح مسئله مميزي از سوي عده اي دست اويزي است كه اولا خطاها و اشتباهات كار خود رابه اسم محدوديت مميزي بپوشانند و دوما در نظر نا اگاهان خود را جوري جلوه دهند كه يعني ما حرف براي گفتن بسيار داريم اما متاسفانه دستمان براي بيان مطالب بسته است كه البته اينگونه صحبتها  ديگر كهنه شده است چرا كه در همين كشور و توسط  كارگردانها ي همين فيلم فيلم بسيار با ارزش" گيلانه "ساخته شده است كه لابد اگر لهجه گيلكي خانم" باران كوثري" در فيلم" گيلانه" درست از اب در نيامده است تقصيران متوجه معاونت سينمايي وزارت ارشاد  بوده است.

حميد :  ازتمامي دوستان تشكر ميكنم كه فرصت اين گفتگو را فراهم كرديد .

درپايان لازم است تاكيد كنيم  كه تمامي افراد حاضر در اين گفتگو براي سازندگان فيلم "خون بازي" احترام زيادي قائل هستند وموارد مطرح شده درمورداين فيلم نظر دوستان شركت كننده دراين گفتگو است كه ممكن است با نظرات سايرنويسندگان يكسان نباشد  هدف ما تنها ايجاد بستري مناسب براي ارايه نظرات متفاوت درباره هنر سينما در كشورمان است و امكان درج اظهارنظربراي  تمام دوستان و سازندگان فيلم  "خون بازي" در وبلاگ مهيا است.      

………………………………………………………………………………………….                                                                                                        نظرات ساير نويسندگان

اشنا : نكته اي كه بعد از خواندن نوشته فوق به نظر من رسيد اين بود كه تاكيد كنم  فيلم" خون بازي" فيلم بسيار نا اميد كننده اي است ونا اميدي  كه  به تماشاگر  بعد از ديدن فيلم دست ميدهد راه را براي  همراهي  بيشتر تماشاگران براي كمك به معتاداني كه قصد رهايي از اين دام شيطاني را دارند ميبندد و بنظر ميرسد اين بر خلاف ارزوي  قلبي است كه سازندگان فيلم ادعاي داشتن انرا دارند  .

همسر اشنا : فكر ميكنم يكي از اشكالات فيلم به بازي خانم كوثري برميگردد كه ظرافت زنانه چنداني ندارد  و اين باعث عدم پذيرش فضاي خانوادگي نشان داده شده در فيلم توسط تماشاگران ميشود  متاسفانه خانم باران كوثري درفيلمهاي اخير خود به نوعي رفتار ميكنند كه بيشتر مردانه است  يعني از ظرافتهايي كه از بازي يك بازيگر زن توقع ميرود كمتر در بازي ايشان استفاده ميشود  مانند نقش افريني ايشان درسريال صاحبدلان و يا همين فيلم "خون بازي " اين نحوه بازي را مقايسه كنيد با بازي قدرتمندانه و بسيار زيباي  خانم فاطمه معتمد اريا در سريال تلويزيوني" زير تيغ " كه همزمان عشق به فرزند و همسر وزندگي خود و بردباري و شجاعت مواجهه با مشكلات را به بهترين شكل و با غرور يك زن با خصلتهايي كاملا ايراني  به تصوير ميكشند و يا بازي بازيگران جوان سينماي ايران خانمها "گلشيفته فراهاني" و "ترانه عليدوستي" كه در فيلم هاي خود علاوه بر  به نمايش گذاشتن  بازيهاي درخشان زن بودن خود را هم فراموش نميكنند  فكر ميكنم ياد اوري بازيهاي اين دو هنرمند بزرگ كشورمان  در فيلمهاي " ميم مثل مادر" و يا "چهار شنبه سوري" كه سرشار از لطافت زنانه است مثالهاي خوبي براي اثبات ادعاي من باشند  .

كل محمود بقال : با ئي دو تو نميشه شوخي كرد ميدو نين چرو گوشتونو بيارين جلو تو واستون بگم راستش ..........................................................

شهاب : قصد ندارم به داوري در باره فيلم بپردازم فقط بنظر من بازيهاي اقاي ارژنگ امير فضلي درفيلم اخراجيها و اقاي پارسا پيروز فر در فيلم ميهمان مامان در نقش افراد معتاد  بسيار قويتراز بازي خانم كوثري در فيلم خون بازي است با وجوديكه انها فرصت بسيار كمتري براي ارايه نقش خود داشته اند اين را هم گفتم تا دختر عزيزم خانم باران كوثري در اينده با وسواس بيشتري به نقشهايش نگاه كند  .

كل محمود بقال : منم قصد ندارم درباره نقد ئي شهابو نظر بدم ولي بنظرم اشنا بهتر نوشته اينم نوشتم تا پسر عزيزوم شهاب از اين به بعد صد دفعه حرفو تو دهنش سبك سنگين كنه بعد اگه ديد قبلا كسي نزده اوقت درگوشي بياد بخودوم بگه تا بكسي هم بر نخوره خيالشم راحت باشه من دهنوم چفتو بستش محكمه فقط به عيال ميگمو  بي بي و كريم و بقيه اهالي شيراز.

مريم: بدون تعارف ميگويم فيلم " خون بازي" فيلمي سطحي و شتابزده است كه فقط بدرد تعريفهاي چاپلوسانه و تملق گويي هاي رايج در محافل  خصوصي هنري و سينمايي  ميخورد و بس .

كل محمود بقال : كا كو دادشو سر من نزنين والله من بي تقصيرم خوب اي نظر مريم خانومه من اي وسط چكارم؟

مسعود : من فيلم را در جشنواره ديدم بعد از گيلانه متوقع  ديدن فيلم بهتري از خانم بني اعتماد بودم كه متاسفانه فيلم خون بازي توقعات مرا براورده نكرد و فيلم كاستي هاي فراوان دارد  .

كل محمود بقال :  حالو شوموحرفهاي اين مسعودو رو زياد بدل نگيرين اين بنده خدا توكارهاي خودشم  سخت گيره چه برسه به كارهاي ديگرون.

 ........................................................................................................................            

                                                 نظرات دوستان همراه

                     در اين قسمت ادرس الكترونيك و ادرس سايت دوستان حذف ميگردد.  

     ..........................................................................................................................

مستانه : كل محمود چرا شما خودت در مورد فيلم خون بازي نظر نداده ايد؟

كل محمود بقال : بذار كاكو اول واست قصه ئي هوشنگو رو بگم.

 ئي بنده خدا غيبتش نباشه سه تو ايراد بزرگ داره اول اينكه برا هر چيز كوچيكي هم هزار جور قسم ميخوره مثلا يي ليوان اب ميذاري جلوش بخوره  بعد خوردن ابو ميگه به اين قبله محمدي به اين سو چراغ به اين نون ونمكي كه با هم خورديم تشنگيم رفع شد حالو فكر نكنين ايمون محكم و درست حسابي هم داره ها ابدا بعكس دومين ايرادشم اينه كه تا دلتون بخواد دروغ ميگه مثلا يي دفعه مياد ميگه يكي از دوستاي عيالوم بعد شونزده تا خواستگار كه رد كرده پيغوم فرستاده عاشق منه  منم موندم چكار كنم زنومه طلاق بدم يا نه؟ اگرم بهش بگي كاكو تو ديگه  سني  ازت گذشته و هفتاد سالته ئي حرفا واست زشته از فرداشه كه بره ته مونده موهاشو رنگ مشكي كنه سيخ سيخكي روغن مالي كنه بياد تو خيابون يعني هنوز  شونزده سالومه .

 سومين ايرادشم اينه كه دست به تملق گفتنشم حرف نداره واسه همين خصلت اخريم  هه كه همه رفقاش  دوستش دارن مثلا همين چند روز پيش اومده بود در مغازه يي چند دقيقه پيشوم نشست  عزيزوم  كه شومو باشي از دهنوم پريد كه نخود كيلويي پنج زار گرون شده ممكن دو زار ديگم گرون شه كه اقا حرفمو تو  هوا قاپيد كه بعله قطعا چنين خواهد شد چون اقتصاد دان بزرگي مثل شما حتما پيش بينيش درست از اب در مياد وحيف و صد حيف كه بزرگان دنياي بازرگاني و تجارت از درك كمالات بالاي شما عاجزند و الا چه بسا كه در مدت كمتر از چند روز مشكلات اقتصادي دنياي خاكي از ينگه دنيا تا بلاد فرنگ و سرزمين ابا اجدادي ما حل كه ميشد هيچ بلكه شاهد شكوفايي اقتصاد كشورهايي ميشديم كه ديگر در روي نقشه جغرافيايي هم يافت نميشوند.

خلاصه سرتونو درد نيارم  گفت و گفت تامنم باورم شد  واقعا اقتصاد دنيا مشكلش دير شدن ارايه  نظريات اقتصادي  من بوده از اون روز به بعد جوري خودومو ميگرفتم كه هر كي ميومد نيم كيلو كشك بخره مجبور بشه ازم بخواد براش برم منبر از گردش پول و داد و ستد بگم كه كم كم همه خيال برشون داشت  من پدر اقتصاد نوين تو دنيا هستم   تا اينكه يي دو روز پيش يي پسر جووني او مد دو تو بستني ليواني بخره كه براش شروع كردم از ظرايف روابط بازار حرف زدن  اونم اول خوب گوش داد  بعد يي كم از تراز مالي تجاري و مبادلات ارزي و نحوه باز كردن گشايش هاي اعتباري و اين جور چيزها واسم گفت كه جوري منگ شدم كه يادوم رفت پول بستنيو رو ازش بگيرم در عوضش حاليم شد علم اقتصاد با گرون شدن سيري دهشاهي لواشك الو فرق داره  خلاصه كاكوشكر خدا ئي جوونو يي اينه داد دستوم تا قد و اندازه خودومو توش ببينم و از اين به بعد بي جهت وارد هر  مقوله اي نشم حالو ئي" فيلم خون" بازيم كاكو لقمه شو واسه من نگرفته بودن ئي بود كه نشستم كنار تا اونايي كه كارشون اينه حرفشو بزنن كه ماشالله همشون هم اهل فيلم ساختن هستند هم تا دلتون بخواد تو زمينه ئي فيلمو خاك خوردن حداقلشم تا جايي كه من ميدونم هر كدومشون دست يي چند تو از اين جووناي گرفتارو گرفتن يادشون دادن بگن يا علي و از خاك ذلت پا بشن پس حق بدين من ساكت مونده باشم و در محضرشون زانو ادب زمين بزنم و شاگردي كنم  حالو ايشالله اگه موردي پيش اومد و من ازش سر در مي اوردم روي چشمام منم ميام وسط گود 


  

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 9:39 |

                                پاسخ هاي يك خطي به سوالهاي يك خطي

مونا :اگه راست ميگي قسمت نظرات را باز بگذار

كل محمود بقال : قدم همه روي چشم منه ولي اول همه بايد در بزنند ادب اينجور حكم ميكنه

مار ماهي : كاري نكن برقم بگيرتت ديگه نبينم تو وبلاگ من نظر بنويسي تو ازحال جووناي اين دوره چي حاليت ميشه؟

كل محمود بقال :كاكو يي خورده باهات شوخي كرديم حالوكي گفته ما جوونهاي اين دوره اي نيستيم

نيما :اينجايي كه من زندگي ميكنم هوا خيلي سرده با گرمي نوشته هاي شما شبها به خواب ميروم

كل محمود بقال : كاكو خيرببيني كاري نكن صنف پتو فروش از دستوم شاكي بشه

شيلا : يكي از ايرادهاي بزرگ كارشما اين است كه زياد مينويسيد

كل محمود بقال : بروي چشم كمش ميكنيم

ابوالفضل : بابا كل محمود بيشتر بنويس حال كنيم

كل محمود بقال : بروي چشم زيادش ميكنيم

بي نام : چند تا سوال ازت ميكنم خدا وكيلي راستشو بگو

1 – چند سالته

2- اسم دوست دخترت چيه

3 – وقتهاي بيكاري چكار ميكني

4 – چقدر درس خوانده اي

كل محمود بقال :

1 – از عيالوم يك سال  بزرگترم سن اونم از خودش بپرسين سن من دستتون مياد

2- محبوبه

3 – سر حال باشم ميشينيم با بي بي و عيال وكريم و ليلا ورحيم وساير  دوستان گل ميگيم گل ميشنوفيم

4 – مگه فرقي هم ميكنه مهم اينه كه حرفوم بدلت بشينه

  يك خواننده :از چه نوع فيلمي خوشتان ميايد

كل محمود بقال : بگذاريد از جمله اي از بزرگتروم كمك بگيرم " من عاشق فيلمي هستم كه اگر در يك بعد از ظهر پاييزي به تماشاي ان بروي تو را چنان از خود بيخود كند كه  هنگامي كه از در سينما خارج ميشوي هواي باراني را به هيچ بگيري و به سمتي نامعلوم شروع به  پياده روي كني و هنگامي كه به خود بيايي ببيني ساعتهاست با خود خلوتي داشته اي وصف نشدني " اين شايد زيباترين و كاملترين تعريفي است كه بتوانم از فيلم مورد علاقه خود بكنم .

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:16 |

كريم گفت : ديدين چه چايي خوش طعمي دم كرده بودند ؟

گاهي وقتها بي پولي چه جاهايي خودشرا به رخ ادم ميكشد توي همين نيم ساعت خواستگاري كريم چه خوب توانسته بود تفاوت زندگي خودش با اين دختررا بفهمد صحبت درباره طعم چايي يك بهانه بود تا به من و بقيه بفهماند حاليش شده است اين عاشق شدنش سرانجامي ندارد دلم نيامد توي چشمانش نگاه كنم اما از ته صدايش معلوم بود كه غم دنيارا ريخته اند توي دلش خواستم ابتكاري بخرج بدهم بلكه اب و هواي همه عوض شود گفتم: برويم سعديه يك بستني پالوده اي بخوريم ؟

 هيچكس جوابم را نداد حتي" بي بي" كه خيلي دلم ميخواست يك كلمه حرف از دهنشان بيرون بيايد بلكه من ازاين بلاتكليفي در بيايم ديدم اين چيزها كه دستگير من شده بقيه هم فهميده اند به ناچار سر خود سر ماشين را كج كردم طرف سعديه شايد بستني پالوده انطرفها كام تلخ همگي را شيرين كند توي راه به اين  خواستگاري رفتنمان فكر  ميكردم .

پدر و مادر دختر و مادر بزرگش معقول ادمهاي فهميده اي بودند با يك دنيا محبت امدند به استقبال ما به حرفهايمان خوب گوش دادند هر چند ما حرف زيادي براي گفتن نداشتيم دخترشان هم دختر خيلي مودب و با وقاري بود فقط بنظرم يك كم کم سن و سال بود اخر الامر هم براي جواب دادن فرصت خواستند تا خود دخترشان تصميم بگيرد نه فيس و افاده برايمان بخرج دادند نه خداي نكرده  مثل اين نو كيسه هاي  تازه بدوران رسيده كه اب هندوانه را هم با چنگال ميخورند ادا اطوارهاي فرنگي ماب ها را در بياورند خيلي بي شيله پيله و ساده  و خودماني حرفهاي ما را  شنيدند و حرفهاي خودشان را زدنداخر سر هم پدر دختر با كريم شروع كرد به گفتگواز همه چيز زندگيش هم گفت از مخارج خانه و رفت و امدشان بگير تا تربيت دخترشان و ارزوهايي كه برايش دارند خدا وكيلي يك كلمه اش هم از ادب بدور نبود مادر دختر هم از محبت و احترام  به "بي بي" و عيال و مادر"كريم" كم نگذاشت جوري رفتار كردند كه نه به كسي بر بخورد نه كسي پايش را از گليم خودش درازتر كند .

اين خواستگاري هر چي برايم نداشت يك درس خوبي بمن ياد داد و ان اين  بود كه تربيت حرف اول و اخررا در زندگي ادميزاد ميزند ياد چند روز پيش افتادم كه پسر" محمد كفتركي" امده بود در مغازه يك ريش بزي گذاشته بود دو شاخه كه تا نزديكي نافش ميرسيد به مو هايش هم نميدانم چي چيزي زده بود كه سيخ ايستاده بودشده بود عين يك جوجه تيغي كه روباه ببيند سيبيل هايش را هم از ته تراشيده بود تقريبا شده بود يك مارمولكي كه ريش بزي هم داشته باشد از در نصيحت كه با او وارد شدم گفت: شما بهتراست سرت به كار خودت باشد.

 ديدم تربيتش هم دست كمي از قيافه اش ندارد  حقيقتش هنوز برايم معلوم نشده است چرا بعضيها انقدر با ادب و شرم و حيا بار ميايند بعضي هاهم فقط ياد ميگيرند لگد بزنند به در طويله نميدانم اين جمله قشنگ  شيخ اجل سعدي را شنيده ايد  كه ميگويد تربيت نا اهل را چون گردكان بر گنبد است يا نه ؟ 

  

 

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:21 |