تبليغاتX
پالوده شيرازي با عرق بهار نارنج

یی چند وقتی هه که دست تنهو شدم نمیرسم چیزی واستون بنویسم تا امروزکه یی فراغتی دست داد گفتم شاید بشه با دوستای قدیمی یی گپ مجددی بزنم راستش عامل اصلیشم کریم شد که بی مقدمه اومد در مغازه واسه کمک کردن از وقتی که نشسته سر درس و مشق دیگه وقت نداره بیاد دم مغازه طفلکی روز و شبش هم شده کتاب و درس و مطالعه خیلی هم لاغر شده حالو انشالله موفق بشه بقیه چیزا مهم نی از وقتی هم نشسته سر درس انگاری پاک یادش رفته قصه شاهزاده خانومو چی بوده ومسبب اصلی اینهمه تلاش عشق و عاشقی بوده ازش پرسیدم سراغ اون فرشته نازنینتو میگیری یا نه ؟ یی خورده پا به پا شد وگفت انشالله روزی میروم سراغشون که کسی جرات نکنه بهم بگه عراقی  دیدم نه پاک واسه خودش عاقل مردی شده شکر خدا رو بجا اوردم که چشم دلش اینقدر روشنه راهی خونه که شد قلم دست گرفتم تا واستون داستان عراقی رو بنویسم که امیدوارم دوست داشته باشید:

سالها قبل یی شاگر پادویی پیش یک تاجری کار میکردبنام  عراقی کم کم مورد اعتماد تاجر قرار گرفت و محرم خانواده تاجر هم شد همه هم به او میگفتند عراقی علتش هم این بود که کسی نمیدونست عراقی اصل و نسبش کجایی بوده خلاصه هر کی کاری داشت اونو صدا میکرد که مثلا عراقی بدو برو اب از حوض بیار یا عراقی بپر برو سر چهار سو نون بگیر و از این جور فرمایشها و بقول خودمونی کسی واسش تره خورد نمیکرد تا اینکه کم کمک عراقی بزرگ شد و شد داماد تاجر اما باز هم همه به او میگفتند عراقی و امر و نهی  میکردند و از صدقه بعضی خلقیات بد مردم روزگار که ترازو انصافشون برای توی سر هم نوعشون زدن میزون شده هر کی میرسید پادو بودن این بنده خدار ا برویش میاورد و او هم تحمل میکرد و شاید هم جواب همه را سپرده بود دست انکس که عادل واقعی است خلاصه روزگار چرخید و چرخید  و عراقی بچه دار شد و بچه ها هم بعادت بزرگترهای نادان به او میگفتند عراقی روزی عراقی بر سر چاه میرود و سر میخورد و درون چاه میافتتد یکی دوروزی از او خبری نمیشود تا اینکه همه به پرسجو میروند که عراقی کجاست ؟ که فرزندش میگوید عراقی دیروز رفت سر چاه اب ورداره افتاد توی چاه .

این داستان را نوشتم تامتوجه منظور کریم بشوید انشالله که از دعای خیر واسه این جوون دریغ نکنید .

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:44 |
فرا رسیدن سال نو بر تمامی دوستان عزیزم مبارک باد برای  شما عزیزان سالی سرشار از بهروزی و شادکامی آرزومندم

کل محمود بقال و بانو

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 18:20 |

اين بچه هاي لوس را ديده ايد خودشانرا نخود هر آشي ميكنند ؟

 امروز رفته بودم مغازه پسراقاسيد رضاي خدا بيامرز توي خيابان قصر الدشت  خدا بيامرز  نور به قبرش ببارد چه مرد نازنيني بود هرچي خاك ان مرحومه عمر بچه هايش بخصوص اين عباس باشد كه واقعا جاي بابايش را گرفته و خانواده اش را هم روسفيد كرده كاسب به قاعده منصف و مردم دارو ابرو دوست خلاصه هر چه بگويم كم گفته ام .

بله  داشتم ميگفتم رفته بودم در فروشگاه اقا سيد رضاي خدا بيامرزيك خورده بدهكاري ده بيست تومني به انها داشتم پرداخت كنم برگردم درمغازه خودم .

فروشگاهشان ماشالله  مثل هميشه پراز ادم بود. جوري كه انگار نه انگار دويست متر وسعت دارد عباس هم  با خلق خوش با همه سلام عليك ميكرد و دخل ميگرفت برادرش هم  داشت با کمک دو تا كارگرشان جنس ميچيدند توي قفسه ها ماشالله اين روزهاهم جنسها اينقدر  جور وا جور شده كه ادم حيران ميماند چند نوع انرا بياوردبراي  مغازه حالا باز جاي شكرش باقيست من ان انبار پشت مغازه را دارم والا يك مغازه اي ميخواستم باندازه مغازه اين بچه ها خلاصه دو تا برادري تا من را ديدند فرصت ندادند درست براي باباي خدا بيامرزشان يك فاتحه  بفرستم  پريدند بغلم كردند و روبوسي و احوال پرسي

برادر كوچكتر جواد هم رفت برايم چايي اورد تا گلو تازه كنم خدا خيرشان بدهد در ادب لنگه ندارند اقاي من كه شما باشي هنوز درست جا بجا نشده بودم و تازه داشت حاليم ميشد كه كجا به كجا هست  و نقل كجا  هست كه چشمانم افتاد به يك پسر لاغر بلند قدي  كه امد  كنار دخل وايستاد بغل عباس همچين هم لوسي و ننري از سر تا پايش ميباريد كه حد نداشت  جواد قبل از  اينكه من پرسجو كنم خودش گفت اين اقا دلال نخود لوبياي بسته بنديه همچين سر سنگين يك سلام عليك خشكي باهاش كردم كه باورش نشود خبري جايي هست  كه يك دفعه ديدم خانم ستايش از در امدداخل فروشگاه.

خانم ستايش  قديمها توي محله ما مينشستند تاالحمد الله  وضعشون خيلي خوب شد واومدن اينجا توي قصر الدشت خانه گرفتند  اقا چقدر ما را تحويل گرفت  جوري كه شرمنده شدم.

عباس رفته بود توي انباربراي كاري جوادهم داشت به مشتريها ميرسيد دستش بند بود خواستم صوابي بكنم سلامی کردم و  گفتم خانم ستايش اين طرفها؟

 گفت: والله پسرم از خارجه امده يك بچه شير خواره هم دارد كه الان توي ماشينه امده ام برايش پوشك بخرم.

 اقا يك دفعه اين بچه لوسه خودشرا قاطي كرد.

 پرسيد: خانوم اين نوه شما دختراست يا پسر ؟

 بنده خدا خانوم ستايش يك اشاره بمن كرد كه يعني اين ديگه كيست  من هم با چشم و ابرو نشانش دادم كه يعني من نميدانم با همه اين احوالات گفت : فرقش چيه ؟ 

پسر لوسه گفت : محل ابگيري پوشك ها فرق داره.

خانوم ستايش گفت : دختر

گفتم لابد حالا ميخواهد بپرسد اسم بچه چيه كه پسره پرسيد : چند ماهه است ؟

خانوم ستايش گفت :  هفت هشت ماه حالا شمابراي  چي چي اين چيزها را ميپرسي  ؟

پسرو گفت : پوشك ها اندازه هايشان با هم  فرق دارد حالا پوشك كامل ميخواهيد يا ساده ؟

خانوم ستايش گفت : پوشك كامل ديگه چيه ؟

پسر لوسه گفت : روش يك لايه مشما داره.

خانم ستايش گفت: پسرم يك كاملشو بده.

لوسو گفت : ايراني باشد يا خارجي ؟

خانوم ستايش گفت : پسر جان يك ايراني بده.

پسرك باز پرسيد : پنبه ريز باشد يا پرميس پا مبارك يا .... كه يدفعه خانم ستايش رو كرد بمن و گفت: كل محمودپاشو يك پوشك بده من بروم دنبال كارم نوه ام الان گند ميزند به ماشين.....

         


 

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 4:58 |

اين بچه لوسارو ديدين خودشونونخود هر آشي ميكنن ؟ امروز رفته بودم مغازه پسراقاسيد رضاي خدا بيامرز تو خيابان قصر الدشت  خدا بيامرز  نور به قبرش بباره چه مرد نازنيني بود هرچي خاك ان مرحومه عمر بچه هاش بخصوص ئي عباسو باشه كه واقعا جاي بابو رو  گرفته و خانواده اش رو هم روسفيد كرده كاسب به قاعده منصف و مردم دارو ابرو دوست خلاصه هر چه بگم كم گفته ام .

ها  داشتم ميگفتم رفته بودم در فروشگاي اقا سيد رضاي خدا بيامرزيي خورده بدهكاري ده بيست تومني به اونها دوشتم پرداخت كنم برگردم درمغازه خودم .

فروشگاهشون ماشالو مث هميشه پر ادم بود. جوري كه انگار نه انگار دويست متر وسعت داره عباسوهم با خلق خوش با همه سلام عليك ميكرد و دخل ميگرفت كاكاشم دوشت با دو تو كارگرشون جنس ميچيدن تو قفسه ها ماشالو ئي روزام جنسا ئقد جور وا جور شده كه ادم ميمونه حيرون چن نوعشو بياره واسه مغازه حالوباز جا شكرش باقيه من او انبار پوشتيو رو دارم والو يي مغازه اي ميخواسم قد مغازه ئي بچه ها خلاصه دو تو كاكويي  تو منوديدند فرصت ندادند درست واسه بابوي خدا بيامرزشون يي فاتحه  بفرستم  پريدند بغلوم كردند و روبوسي و احوال پرسي  كاكوي كوچيكو جواد هم پريد برام چويي اورد تا گلو تازه كنم خدا خيرشون بده تو ادب لنگه ندارن اقام كه شومو باشي هنوز درست جا بجو نشده بودم و تازه داشت حاليم ميشد كه كوجو به كوجان و نقل كوجان كه چشموم افتاد به يي پسر لاغر درازي  كه اومد  كنار دخل وايساد بغل عباس همچي لوسي و ننري از سر تو پاش ميباريد كه حد نداشت  جواد قبل ائيكه من پرسجو كنم خودش گفت ئي اقودلال نخود لوبيوي بسته بنديه همچي سر سنگين يه سلام عليك خشكي بوهوش كردم كه باورش نشه خبريه كه يي دفعه ديدم خانم ستايش از در اومد تو.

ئي خانم ستايش اينا قديما تو محله ما ميشسن تاالحمد الله  وضعشون خيلي خوب شد واومدن اينجو تو قصر الدشت خونه گرفتن  اقو چقدر ما رو تحويل گرفت  جوري كه شرمنده شدم.

عباس رفته بود تو انبار واسه كاري جوادم دوشت به مشتريا ميرسيد دستش بند بود خواستم صوابي بكنم گفتم خانوم ستايش ايورا؟

 گفت: والو پسروم از خارجه اومده يي بچه شير خوره  هم داره كه الان تو ماشينه  اومدم واسش پوشك بخرم.

 اقو يهويي ئي بچه لوسو خودشو قاطي كرد.

 پرسيد: خانوم ئي نوه شوما دختره يو پسر ؟

 بنده خدا خانوم ستايش يه اشاره بمن كرد كه يعني ئي ديگه كيه منم با چشم و ابرو نشونش دادم كه يعني من نميدونم با همه اي احوالات گفت : فرقش چي چيه ؟ 

پسر لوسو گفت : محل ابگيري پوشك ها فرق داره.

خانوم ستايش گفت : دختر

گفتم لابود حالو ميخاد بپرسه اسمش چي چيه كه پسرو پرسيد : چند ماهشه ؟

خانوم ستايش گفت :  هفت هشت ماه حالو شومو واسه  چي چي ئي چيزا رو ميپرسي  ؟

پسرو گفت : پوشك ها اندازه هاشون با هم فرق داره حالو پوشك كامل ميخوين يو ساده ؟

خانوم ستايش گفت : پوشك كامل ديگه چي چيه ؟

پسر لوسو گفت : روش يه لايه مشما داره.

خانم ستايش گفت: كاكويه كاملشو بده.

لوسو گفت : ايروني باشه يا خارجي ؟

خانوم ستايش گفت : پسر جون يه ايروني بده.

پسرو باز پرسيد : پنبه ريز باشه يو پرميس پو مبارك يو مي بيبي يو.... كه يدفعي خانم ستايش رو كرد بمنو گفت: كل محمودپاشو يي پوشك بده من برم دنبال كاروم ئي  بچو گند زد به ماشين.....

          

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 4:57 |

يك زمان انسان از دست كسي عصباني است زماني ديگر از كنار يك مسئله براحتي ميگذرد چون انرا فاقد ارزش لازم براي انديشيدن به ان ميداند بدترين زمان هنگامي است كه بلاتكليف هستي ازدواج كردن فرزندان براي يك پدر و مادر نهايت بلاتكليفي است .

مشغله فراوان كاري من اجازه نميداد زمان زيادي را با خانواده بگذرانم اما خوشبختانه با برنامه ريزي مرتبي كه همسرم ترتيب انرا داده است توانسته ايم اززمان اندك باهم بودن كمال استفاده را ببريم و همين مهم باعث شده از اين بابت احساس كمبودي نكنم روابط گرم من و دخترم هميشه اين احساس را به من هديه ميكرد كه او هيچ كمبودي از اين بابت نداردزماني كه كريم و خانواده اش پيغام فرستادند ميخواهند به خواستگاري مريم بيايند ابتدا با مسئله بصورت يك مو ضوع پيش پا افتاده و بي ارزش بر خورد كردم و با ان براحتي مخالفت كردم زماني كه مادرم گفت بعلت اشنايي طولاني با خانواده اقا محمود نميتوانم  به خواستگاري پاسخ منفي بدهم مسئله شكل ديگري بخود گرفت فكر كردم ميتوانم سر و ته مجلس خواستگاري و مسئله ازدواج دخترم را با گذاشتن شرايط مشكل پيش پاي انها بهم بياورم من براي دخترم ارزوهاي زيادي در سر دارم و بنظر خودم دست يافتن  به هيچكدام از انها از عهده كريم بر نمايد.

قضيه را باهمسرم كه در ميان گذاشتم از من خواست نظر مريم را جويا شوم تازه ان زمان بود كه متوجه شدم دختر كوچك من به سن بزرگي رسيده است مريم موضوع را با سكوت بر گزار كرد و فقط گفت تصميم با شماست .

بناگاه احساسات متنفاوت و متضادي وجودم را فرا گرفت حس كردم سارقي پنهان از چشم من وارد زندگيم شده و گرانبها ترين گوهر زندگيم يعني قلب دخترم را ربوده است چنان از درك اين واقعيت به خشم امدم كه كم مانده بود بسراغ كريم و خانواده اش بروم و او را گوشمالي دهم مادرم موضوع را خيلي زود فهميد و مرا از تصميم گيري عجولانه برحذر داشت شب خواستگاري با طوفاني از كلمات اتشين با كريم حرف زدم و او در پاسخ تنها با دو جمله كوتاه چنان اب سردي برروي آتش درونم ريخت كه حيران مانده بودم كه اين جوان كم سن و سال چگونه به اين پختگي از درك احساسات پدري من و تفاوت شرايط زندگي خود و مريم رسيده است وقتي كه آنها را بدرقه ميكردم تا به منزل خود باز گردند آرزو داشتم بتوانم تصميمي درست بگيرم من يك جراح هستم در مواجهه با بيماران بارها اتفاق افتاده است كه ديده ام بيماري براحتي با مسئله جراحي و از دست دان عضوي از بدن خود كنار امده اند از طرفي بيماراني هم هستند كه از غم ازدست دادن يكي از اعضا بدن خود حتي زندگي را بدرود گفته اند هميشه چگونگي كنار آمدن با اينگونه مسائل جزو مشغله هاي ذهني من بوده است كريم توجه من را به مسئله ديگري هم جلب كرد و ان اين بود كه  واقعا حاضريم چه بهايي براي عشق و علاقه خود به عزيزانمان بپردازيم؟ و از چه چيزهايي بگذريم ؟ مردد و حيران مانده ام براي دخترم چه تصميمي بگيرم كريم پسر شايسته اي است اما ايا ميتواند خوشبختي را براي دخترم بارمغان اورد ؟

ايا دخترم ميتواند زندگي مستقل و توام با درايتي را براي خود بسازد ؟

توانايي هاي اين دو جوان را باور ندارم ايا اشتباه ميكنم ؟

شما چه فكر ميكنيد ؟

عليرضا دهقاني    

 

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 22:52 |

يي چند شب پيش ساعت حدود سه يا سه نيم بعد نصف شب بود كه تلفون خونه جوري پي هم زنگ ميزد كه از خواب كه پريدم گفتم لابد جويي اتيش گرفته گوشيو رو كه بر دوشتم ديدم كاكوي ئي ابادانيو هه با خنده و شوخي گفت تازه ادرس ئي وبلاگو رو كاكام برام فرستاده الانه هم دوشتم نوشته هاتو ميخوندم دستت درد نكنه كه نويسنده رو دستت نيومده كلي هم هندونه هاي جور ديگه گذوشت زير بغلوم وسبزيمو پاك كرد كه دوشت باوروم ميشد قحطي اهل قلم اومده  خلاصه ئقد حرف زد حرف زد كه يادوم رفت نصف شبي مزاحم خوابوم شده بعدم گفت: ميتونم يي نوشته هم من بفرستم بذاري رو ئي تختو در مغازه؟ منم تو رو دربايستي گفتم: باشه

 تلفونو كه قطع شد عيال پرسيد كي بود؟

 گفتم: كاكوي ئي ابادانيو.

 گفت :چي چي ميگفت؟

 گفتم : كابوس ديده بود ميخواست واسش دعا كنم.

  پرسيد: حالو كابوسش چي چي بود؟ گفتم :روزي كه گذوشتم در دوكون شما هم بخون

  حالو ئي شما و ئي هم قصه رفيقوم كه گذوشتم همگي بخونين فقط يي وقتي فكر نكنين زده به سرشا  بنده خدا ئي جوريه ديگه

………………………………………………………………………………..

      اين داستان به نويسنده بزرگ رئاليسم جادويي گارسيا غضنفرسانچز پسر تقديم ميگردد

...............................................................................................................

از پنجره اتاق خود به درخت بزرگ خانه همسايه نگاه ميكنم كه پر از شكوفه است  نگاه من به اينده است صدايي از راهرو خانه در گوشم ميپيچد هو هو هو مادرم است كه بزبان خاص خود دارد به پدرم فحش ميدهد.

 خانواده بزرگ ما به چهارچيز معروفند:

اول: دندانهاي خراب

 دوم: بدهكاري

 سوم: بد دهني

 وچهارم: خيال پردازي

كمتر فردي از خانواده ما پيدا ميكنيد كه دندان درد نداشته باشد هميشه يك يا دو دندان انها خراب است و به دليل درد وحشتناك دندان هم هيچكدام نميتوانند سر كار بروند ادم بيكار هم پولي در بساط ندارد مي ماند قرض كردن از ديگران و بدهكاري به مردم.

 ادم بدهكار هم زياد فحش ميشنود در نتيجه بعد از مدتي خود او هم بد دهن ميشود اين روند منطقي مسئله است .

خانواده ما به يك چيز ديگر هم شهره هستند و ان خيال پردازي است البته خيال پردازي عملي ميپرسيد خيال پردازي عملي ديگر چه صيغه اي است؟ برايتان ميگويم.

 پدر بزرگ من چهل سال در جستجوي گنج بيابانهاي اطراف شهرمان را زير و رو كرد تا مرد و هشت فرزند خود را يتيم و بي پول روي دست مادر بزرگم باقي گذاشت  كرد به اين ميگويند خيال پردازي عملي .

 پدرم  فرزند اول او بود واز اين واقعه درس گرفت او سعي كرد عاقلانه زندگي كند و براي اين منظور سي سال تمام در پي پيدا كردن همسر دلخواه خود بود و وقتي او را يافت هميشه بمن ميگفت خوشبختي يعني اينكه يك مرد براي تمام عمر مجرد باقي بماند اين جمله را حتي  زماني كه من در شكم مادرم بودم در گوشم زمزمه ميكرد و من اكنون سالهاست منتظرم تا درخت گيلاس خانه همسايه بغلي گيلاس بدهدتا بتوانم دزدانه چند تايي از انها را براي دخترزيباي همسايه روبرويي بدزدم تا شايد لبخندي عاشقانه بر لبانش بنشيند و از انجا بفهمم تا چه اندازه مرا دوست دارد اما از شانس بد من درخت خانه همسايه هر سال گلابي ميدهد .

دستهاي مهربان مادرم بر شانه ام ميخورد او را ازهمه كس و همه چيزدراين دنيا بيشتر دوست دارم بجزازگيل كال وسنجدو البته دختر همسايه روبرويي.

  برايم صبحانه اورده نان و مرباي كدو تنبل كه هر سال از كدوتنبل هايي كه يكي از بستگانش از ده مياورد ميپزد هنگام اوردن كدو ها هميشه غر و لند ميكند كه مردك ميخواسته انها را دور بريزد برداشته براي ما اورده حالا من با اين همه كدو چكار كنم ؟

و هميشه پيش از پايان مرباها چشم انتظار امدن ان فاميل از ده است تا شايد امسال هم مرباي كدو تنبل داشته باشيم او تنها هنرمند اشپزي در جهان است كه مرباي كدوتنبل را بدون شكر ميپزد.

پدرم در ايوان روي صندلي متحرك خود عقب و جلو ميشود و چپق ميكشد دلم ميخواهد بدانم در درون افكار او چه ميگذرد ما پانزده خواهرو يك برادريم كه با پدر و مادرم بيست نفري در يك خانه زندگي ميكنيم دو تا از بچه ها در واقع نوه هاي پدرم هستند كه ثمره سبزه گره زدن خواهرانم  در يك گردش سيزده بدر در سالهاي قبل هستند در ان روز بخصوص ما هرگز نفهميديم چه كساني گره هاي سبزه ها را باز كردند اما خواهرانم هميشه از ستاره هاي درشت وپر نوري سخن ميگويند كه فرزندانشان را از درون انها چون دو تيله شيشه اي قشنگ يافته اند از ان سال به بعد ما سيزده بدر ها هميشه در خانه مانده ايم و اين خيلي بد است چون ماندن در خانه درروز سيزده بدر نحسي مياورد .

نو ه ها هم هميشه دندان درد دارند و ميخواهند فضانورد شوند وموقع خوردن صبحانه با هم دعوا ميكنند و به هم فحش ميدهند و تا صبح  روزبعد با هم قهر هستند انها دوقلو هستند البته از دو مادرمختلف  و اين مسئله اي است بغرنج كه همه در حل ان عاجزمانده اند حتي مادرانشان  .

امروز روز پر كاري براي من است با يد از خانه بيرون بروم  و كمي گندم تهيه كنم تا تنها مرغي كه داريم بتواند انرا بخورد و تخم بگذارد تا بتوايم براي ناهار ظهر نيمرو تهيه كنيم اين كوشش و تلاش طاقت فرسا گاهي براي زندگي لازم است  ومن انرا به جان خريده ام هر چند كسي در خانه ما قدر مرا نميداند .  

  نويسنده :  اباداني شماره 2

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 19:26 |

حدود يكسال قبل من براي اولين بار متوجه "كريم " شدم اقاي خسرواني همسايه و دوست خانوادگي ما دو سالي بيشتر نيست كه به محله ما امده اند و از دوستان قديمي همسرم محسوب ميشوند كه سالها قبل با هم همكلاس بوده اند انروز من با همسر اقاي خسرواني در حياط خانه مشغول صحبت بوديم كه كريم امد و اجناس سفارشي خانم خسرواني را به ايشان تحويل داد محبت ومهرباني بيش از اندازه خانم خسرواني نسبت به "كريم " برايم تعجب اور بود  همان روز از ايشان شنيدم كه محبوبه خانم همسر اقاي " كل محمود " از دوستان خانم خسرواني هستند و انها خريد خانه خود را از فروشگاه" محمود اقا" انجام ميدهند كه البته با منزل ما فاصله بسياري دارد .

وقتي موضوع را در خانه مطرح كردم مادر شوهرم از اشنايي با خانواده خواهر" بي بي خانم "خبر داد وبنقل خاطرات بسيار شيريني از انها پرداخت شايد به همين دليل بود كه من  از ان پس توجه بيشتري به" كريم" داشتم.

بارها شده بود كه ديده بودم "كريم "ميايد وسفارشات خانواده خسرواني را در حياط منزل انان قرار ميدهد و ميرود بدون انكه توجهي به اطراف داشته باشد روزي خانم خسرواني از زندگي او برايم گفت پدرش كارمند قسمت فني شركت برق شيراز بوده است و تنها يك دختر داشته تا اينكه پس از سالها " كريم " به دنيا ميايد به همين دليل فاصله سني كريم و خواهرش بيش از پانزده سال است .

كريم دهساله بوده كه روزي پدرش بر اثر حادثه اي از دكل برق مبافتد و متاسفانه كشته ميشود انطور كه خانم خسرواني ميگفت مادر كريم در ان زمان معلم  اموزش خياطي اموزشگاه هاي فني حرفه اي بوده است و در ان زمان خواهر كريم ازدواج كرده و داراي زندگي مستقلي بوده است.

ظاهرا پدر" كريم" و" كل محمود" دوستان خوبي براي هم بوده اند و" كريم" حدود دو سال قبل از اين ماجرا پيش" كل محمود "بكار مشغول بوده و پدرش معتقد بوده كار جوهر وجودي مرد است .

" كريم "  علاوه بر داشتن مدرك پيش دانشگاهي دوره هاي فني حرفه اي كامپيوتر و الكترونيك را هم به تشويق " اقا محمود " گذرانده است اما نتوانسته مغازه مستقلي براي خود دست و پا كند و در خانه به كار تعميير وسايل برقي دوستان و اشنايان اقدام ميكند .

"كل محمود " او را مانند چشمان خود دوست دارد و شنيده ام كه ميگويد "كريم " مانند ليلا براي من است شايد مواظبت اطرافيان و شايد هم نجابت ذاتي كريم باعث شد تا به او توجه پيدا كنم و شايد هم كنجكاوي در باره اين مطلب كه او چگونه توانسته بدون داشتن سرپرست خانوادگي و پدر در بالاي سر خود اينچنين متكي به نفس بار ايد .

در مسير دبيرستان دخترم بسمت خانه ما چندين دبيرستان دخترانه قرار داردبارها هنگام تعطيلي مدارس دخترانه وقتي با دخترم راهي خانه ميشويم  متوجه " كريم "  شده ام كه بر خلاف بسياري از جوانان امروزي كه متاسفانه كمتر به روابط اجتماعي احترام ميگذارند  به ارامي بدون انكه عملي زننده از او سر بزند در حال بازگشت بسمت محل كار خود است قبلا فكر ميكردم شايد دچار افسردگي است اما در شب خواستگاري از دخترم متوجه شدم كه بسيار با هوش وبذله گو و نكته سنج است و حتي شنيده ام در محل كارخود   بصورت بسيار مودبانه سر بسر " محمود اقا " ميگذارد كه البته " محمود اقا " هم از بابت پاسخگويي  به اوكم نمياورد.

شب خواستگاري همسرم براي " كريم " از هزينه هاي زندگي و مخارج  ما سخن بميان اورد و از ميزان تحصيلات خانوادگي و ارزوهايي كه براي " مريم  " در سر داريم گفت " كريم " تمام مدت ساكت بود تا اينكه همسرم از او خواست چيزي بگويد كه گفت :

بر سر كوي عاشقي شاه و گدا يكي بود و اضافه كرد ارزوهاي شما در قبال ارزوهاي من براي دخترتان هيچ است برايم دعا كنيد بلند پروازيم پر و بالم را نشكند .

و بعد هم ساكت شد بياد دارم همگي ما از پاسخ او چنان يكه خورديم كه تا چند دقيقه سكوت بر مجلس خواستگاري حاكم شد.

حالا چرا من موضوع " كريم " را با شما در ميان گذاشته ام حقيقتش نگران اينده دخترم هستم و فكر ميكنم نياز به همفكري ديگران دارم از طرفي احساس ميكنم دخترم به او علاقمند شده و در ترديد بسر ميبرد تفاوتهاي زندگي ما با خانواده كريم محيطهاي تربيتي متفاوت دخترم و " كريم "محبت بي پايان من و همسر و مادر ايشان به يگانه فرزندمان" مريم"  و دهها دليل ديگر مرا واداشته تا از شما دوستان نظر بخواهم براستي اگر شما بجاي من بوديد چه ميكرديد؟

ماندانا دهقاني

 

   

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 6:10 |

هوا حسابي سرد بود و من تازه لباس پوشيده بودم و داشتم از در خانه خارج ميشدم كه يكدفعه صبر امد نميدانم شما به اينگونه مسائل اعتقاد داريد يا خير به هر حال در شك و دو دلي اين بودم كه از خانه بروم بيرون يا نه كه صداي زنگ در خانه بصدا در امد در راکه باز كردم ديدم دوست خوبم رضا است علت صبر امدن روشن شد. رضا دامپزشك بود و بهترين كسی كه ميتوانست همراه من به ديدن دوستانم در سيرك خليل عقاب بيايد فقط مانده بودم چطور موضوع را حاليش كنم كه شاخ در نياورد.

 بعد از احوالپرسي پرسيد: داشتي كجا ميرفتي ؟

گفتم: اگر كار نداري  بيا تا با هم برويم .

 در خانه را بسته با هم راهي شديم با خودم كلنجار ميرفتم چطور داستان را بگويم ديدم بهترين راه گفتن حقيقت است .

موضوع را خيلي ساده برايش تعريف كردم اصلا تعجب نكرد حتي گفت چند سال پيش يك اسب را در سيركي ديده است كه اعداد را  سه رقم سه رقم در هم ضرب ميكرده است بار سنگيني از دوشم برداشته شد البته همان موقع اضافه كرد تمام اينها چشم بندي است.

 گفتم: شايد ولی به هر حال بهتر است از نزديك ببيني .

 كم كم از دور چادر سيرك پيدا شد و ميمو ني را ديديم كه داشت روي سقف چادر سيرك چراغ بالاي تيرك چادر سيرك را عوض ميكرد او هم ما را ديد واز دور برايمان دوستانه دستي تكان داد رضا با ناباوري گفت:اين ميمون ان بالا چكار ميكند؟

گفتم: مثل اينكه دارد لامپ عوض ميكند.

پرسيد: مگر برقكار است؟

 در جوابش گفتم: اين حيوانات كه من ديده ام همه كاري ميكنند. ناگهان صداي ميمون درامد و فرياد زد روشن كن كه ديديم خوشبختانه چراغ روشن شد و ميمون هم به چابكي از ستون چادر پايين امد رضا هنوز از حيرت چشمه اولي بيرون نيامده بود كه شتر دو كو هانه بما نزديك شد و گفت:اغور بخير  اين طرفها

بجاي جواب رضا را به او معرفي كردم ناگهان رضا شروع كرد به جستجوي لباسهاي من و پرسيد : راست بگو ضبط صوت كجاست؟

گفتم: كدام ضبط صوت مرد حسابي مودب باش به شتر برميخورد.

ناگهان رضا مرا رها كرد و در جيبهاي خود دنبال چيزي ميگشت

گفتم: چه كار ميكني؟

گفت: دنبال ام پي تي پليرم ميگردم ميخواهم با اين شتر مصاحبه كنم

گفتم: اول از او  بپرس راضي ميشود

رضا موضوع را باشتر در ميان گذاشت شتر گفت:

اگر پولش خوب باشد چرا كه نه

رضا پرسيد: مثلا چقدر

 : پول دو گوني خار شتر يك ميليون تومان

رضا دسته  چكش را دراورد و يك چك يك ميليوني نوشت

شتر گفت: البته من چك قبول نميكنم اما چون با اين جوان اشاره به من هستي باشد قبول است

رضا با خوشحالي گفت :اجازه هست شروع كنم

 شتر: گفت بفرماييد

رضا :لطفا خودتان را معرفي كنيد

شتر : ما در هر زمان يك اسم داريم مثلا گاهي به ما كشتي صحرا ميگويند گاهي شتر بار بر گاهي اصالت كوير گاهي هم لوك كه البته اين اسم خاص نرها است و بهتر است ان موقعي كه به ما لوك ميگويند دور و بر ما افتابي نشوي

 رضا پرسيد: چرا

شتر رو به من كرد و گفت اين دوست تو هميشه اينقدر خنگ است ؟ مثل اینکه گفتي كه دكتر دامپزشگ است

گفتم: راستش او متخصص كرم روده كوچك ماهيهاي كپور قسمت جنوبي اقيانوس منجمد شمالي است و از شتر ها چيز زيادي نميداند.

شتر سري از روي تاسف تكان داد و گفت: پس به او بگو شتر سواري دو لا دولا نميشود بهتر است اول كارش را درست ياد بگيرد بعد بيايد وقت عزيز مرا بگيرد رضا امد حرفي بزند كه سقلمه اي به پهلويش زدم و گفتم: سوال ديگري بپرس

رضا پرسيد شما در سيرك چه ميكنيد؟

شتربا لحن محكمي جواب داد

 : سوال بعد 

رضا حيران مانده بود كه من بجاي او  پرسيدم

ايااين درسته كه موقع عصبانيت توي صورت طرف تف ميكنيد و كينه او را به دل ميگيريد؟

شتر لب و لوچه خود را جمع كرد و فيلسوفانه به فكر فرو رفت و بعد از چند لحظه پاسخ داد فكر ميكنم اين تفكر از انجا ناشي شده كه شما فكر ميكنيد ما حيوانات براي كارهايمان تعقل و انديشه نداريم .

رضا دخالت كرد : داريد؟

شتر پرسيد و شما انسانها چطور براي كارهايتان دليل داريد. 

رضا گفت: بلي

شتر پرسيد پس بمن بگوببينم كجاي اين كار با تعقل و فكر است كه بابت جاي پارك ماشينتان فحش ناموسي به هم ميدهيد و همديگر را لت و پار ميكنيد و بعد هم روي هم را ميبوسيد و يا يك پولي ميگيريدو پي كارتان ميرويد.

رضا مانده بود چه جواب بدهد كه صداي اهنگي بگوش امد

دوستان ميمونم دور يك اتش جمع شده بودند و يكي از انها گيتاري در دست گرفته بود و اهنگ بسيار زيبايي مينواخت و ديگران هم او را همراهي ميكردند  اهنگ

You can win if you want

از گروه modern talking را ميخواندند با شتر و رضا به سمت انها رفتيم به انها حق دادم در كار خود موفق بودند چون خواسته بودند موفق باشند و موفق شده بودند از دوستانم خداحافظي كرده وقرار را براي بعد گذاشتيم با رضا راهي خانه شديم تمام راه رضا ساكت بود شايد به گفته هاي شتر دو كوهان فكر ميكرد


 

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 23:34 |

اين نوشته زيري رو يكي از دوستان خوبوم برام فرستاده که در مورد يكي از شيرازيا هه كه بنوع خاصي هم تو شيراز معروف بود هم تو جهان معروف شد ئي دوستمم شيرين زبوني كرده بنوع خاصي برای ما يادشو زنده  كرده كه خالي از لطف هم نباشه بخونين انشاالله كه خوشتون بياد

.............................................................................................................

خاطره اي كه ميخواهم برايتان تعريف كنم شايد براي بسياري از جوانترها زياد جالب نباشد چرا كه امروز همه نوع وسايل اطلاع رساني در دسترس است و همه ميتوانند براحتي با زندگي روز جهان اشنا شوند و محيطهاي طبيعي را با انواع گو ناگون گياهان و حيوانات كه متاسفانه تعداد انها روز به روز كم ميشود از طريق تلويزيون و يا اينترنت و يا سي دي ها متنوع و يا فيلمهاي ويدئو به تماشا بنشينند اما انروزها ديدن يك سيرك و يا باغ وحش يك اتفاق نادر در زندگي هر نوجواني محسوب ميشد در شيراز باغ وحش كوچكي جنب استاديوم حافظيه قرار داشت كه در ان چند حيوان مفلوك را نگهداري ميكردند از جمله چند كركس و لاشخور و البته گل سر سبد همه انها يكي دو شير بيمار احوال و رنجور بودند كه در قفسهايي كوچك و باشرايط بسياري بدي زندگي ميكردند ورودي باغ وحش بيست ريال بود كه انروزها با ان ميتوانستي دو عدد ليوان عرق شاطره و يا دو ظرف كوچك بستني بخوري و شما كدام جواني را ميشناسي كه حاضر باشد پول بستني را خرج ديدن كركس كند راه اسانتر ان بود كه وقتي براي ديدن فوتبال تيم  برق به استاديوم حافظيه ميروي از روي ديوار بلند ان به تماشاي محوطه كثيف و بسيار بد بوباغ وحش بنشيني و از راه دور شيرها را به هم نشان دهي يك روز شنيدم يكي از شير هاي نر از ماتمكده خود فرار كرده و به بيرون باغ وحش رفته شهر را غوغا در بر گرفت و يك اسم دهان به دهان گشت ( خليل عقاب ) پهلوان شهر كه زنجير پاره ميكرد و سنگ چند مني به هوا پرتاب ميكرد و با سينه انرا ميگرفت تنها كسي بود كه توانسته بود شير را رام كند و به قفس برگرداند داستان شاخ و برگ گرفت و تا مدتي نام خليل عقاب ورد زبانها شد واو شد قهرمان ناجي كودكان مدرسه هاي سرچهار  راه حافظيه.

 سالها گذشت و من از شيراز راهي شهر ديگري شدم زمانه چرخيد و كشور دگرگون شد و نام خليل عقاب از يادها رفت تا چندي پيش كه سيركي به شهر ما امد و نام خليل عقاب باز مرا ياد شيراز انداخت.

 سيرك را خليل عقاب از چند سيرك باز از كشورهاي مختلف تشكيل داده بود و در نزديكي پارك كوچكي در شهر چادري بر پا كرده بودو اطراف انجا پر شد از قفس شير و حيوانات و ....... شهر رنگ و بوي سيرك گرفت يك روز از روي كنجكاوي به نزديكي محل سيرك رفتم چند بچه شيطان از روي شيطنت به قفس شيرها كه چند شير ماده در ان بودند سنگ ميانداختند مردي قوي هيكل با عضلات قوي و قدي رشيد از چادر بيرون امد صورتش را انبوهي از موهاي سپيد پرپشتي پوشانده بود كه مرا ياد افسانه هاي كهن ايراني و پهلوانان ان ميانداخت با لهجه شيرين شيرازي و با مهرباني به بچه ها گفت:

 بچوي خوبي باشيد باريك اللواي حيووناي زبون بسته رو اذيت نكنيد.

 در آن لحن مهربان  بود كه من راز رام شدن آن شير باغ وحش را يافتم.

محو تماشاي ساير حيوانات شدم كه ديدم يك ميمون كوچك آزادانه با چند كاهو دردست بسمت يك الاغ بسيار تميز و زيباي سفيد رنگ كه گوشه اي ايستاده بود رفت و چند برگ كاهو جلو او ريخت و خود هم چند برگ برداشته و مشغول خوردن شدند شدت كنجكاوي باعث شد بسمت آنها بروم و به تماشا بنشينم به چشمان الاغ كه موجي از شادي انرا فرا گرفته بود خيره شدم  ناگهان به سمت من برگشت و گفت:

چيه الاغ نديدي؟

ماتم برده بود زبانم بند آمده بود مجددا پرسيد : چيه الاغ نديدي؟

داشتم ديوانه ميشدم با ترديد پرسيدم: تو حرف ميزني ؟

ميمون خودش را قاطي ماجرا كرد و گفت : به شش زبان انگليسي فارسي عربي الماني اسپانيولي و فرانسه كمي هم تركي بلد است.

پرسيدم :چرا كمي ؟

خود الاغ توضيح داد: داستانش مفصل است پدر بزرگ من خر مورد علاقه پادشاه ايران بود روزي درويشي با شاه شرط بست در قبال صد سكه طلا به پدر بزرگ من تركي ياد دهد شاه هم پذيرفت و به او ده سال فرصت داد.

پرسيدم : نتيجه چه شد ؟

گفت:ميخواستي چه شود در اين فاصله يا شاه ميمرد يا درويش يا پدر بزرگ من كه البته  پادشاه مرد ودرويش هم پدر بزرگ مرا به قيمت دويست سكه به يك جهانگرد اروپايي فروخت تا براي نقل داستان ومسخره كردن مردم ساده لوح با خود به ارو پا ببرد اما پدر بزرگ من در مرز ارمنستان خريتش گل كرد و حق جهانگرد را كف دستش گذاشت و او را به ته يك دره پرت كرد و چند سالي را در اروپا به گشت و گذار طي كرد تا اينكه يك روز يك تاجر او را با نشان دادن مادر بزرگم كه الحق خر نجيب و زيبايي بود فريب داد و با خود همراه كرد به  دليل همین مسافرتها دانستن چند زبان در خانواده ما امري عادي است.

پرسيدم: خليل عقاب را از كجا ميشناسي ؟

گفت: راستش انقدر در خانواده ما هميشه از زيباييهاي بلاد فرنگ صحبت ميشد كه بمجردي كه بمن پيشنهاد شد در سيرك استخدام شوم پذيرفتم. 

پرسيدم: حالا درامدت چقدر است از زندگي راضي هستي ؟

صداي كر وكر خنده حيوانات گوش فلك را كرد.

پرسيدم: چرا ميخنديد؟

خر در حالي كه اشك چشمانش را پاك ميكرد پرسيد: نشنيده اي روزي پسري با پدر در راهي ميرفتند كه به تابوتي برخوردند كه عزا داران در پي ان سينه ميزدند پسر از پدر پرسيد: اين مرد را كجا ميبرند گفت جايي كه  نه درآن خوردني باشد نه پوشيدني نه نان و نه هيزم و نه  زر و نه سيم ونه گليم و نه بوريا .

پسر پرسيد: نكند به سيرك خليل عقاب ميبرند.  

 شادمان از شنيدن اين داستان گفتم: اي كاش وقتي باشد بيايم سر فرصت بصحبت بنشينيم . 

همگي گفتند: خوشحال ميشويم داشتم ميرفتم كه شتر دو كوهانه كه تا ان زمان آرام به گفتگو ها گوش ميداد صدايم زد وبا مهرباني  گفت: باز هم پيش ما بيا .

خداحافظي كرده قرار را براي بعد گذاشته و پي كار خود رفتم.

                                                                                خاطره نويس

 

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 18:47 |

دمدماي غروب داشتم سياهه جنسهايي را كه بايد ميخريدم مينوشتم كه يكي سلامم كرد سرم را كه بالا كردم ديدم اين شاهزاده خانمي كه دل كريم را برده روبرويم ايساده نميدانم برايتان گفته ام يا نه كه اسمش مريم است ؟

گفتم : به به دختر گلم ديدم يك دفعه اي هواي دكان معطر شده نگو عزيز دلم گل مريمم امده پيشم خوبي پدر جان ؟

از حيا سرش را انداخت زير و رنگش شد رنگ گل سرخ پرسيدم : پدر و مادرتان خوب هستند؟ مادر بزرگ محترمتان چطور هستند ؟

گفت : همگي سلام دارند خدمتتان .

گفتم : امرتان را بفرماييد عزيزم .

يك خورده اين پا وان پا شد وصد  رنگ عوض كرد و زير لبي گفت: امده ام اقا كريم را ببينم .

گفتم : والله كريم رفته پي اين كه ببيند ميتوانديك معلم شيمي خوب گير بياورديا نه حالا شما بفرماييد داخل يك بستني ميل كنيد گمانم همين حالا پيدايش بشود .

گفت : خيلي ممنون اگر اجازه بفرماييد مرخص شوم فقط لطف كنيد به ايشان بفرماييد امده بودم از كار چند روز پيش دوستانم پوزش بخواهم.

شده يك دفعه اي مهر يكي توي دلتان چند برابر شود ؟ همين حال هم به من دست دادشايد براي اولين بار توي عمرم دلم خواست مريم دختر خودم بود تا با خيال راحت دستش را ميگذاشتم توي دست كريم .

گفت : اجازه مرخصي ميفرمائيد ؟

باخودم گفتم از فرصت استفاده كنم يك كم برايش از كريم بگويم بلكه يك قدمي براي اين بچه بر داشته باشم.

به مريم گفتم : بابا ميگذاري چند دقيقه وقتت را بگيرم ؟

گفت : بفرماييد .