تبليغاتX
پالوده شيرازي با عرق بهار نارنج

 اقو از وقتي ماداستان عروسي ئي كريمو تعريف كرديم همينطور متصل رفيقو اشنا هه كه  زنگ ميزنن پيغوم ميفرستن كه كل محمود يوقت فكر نكني دست تنهويا كريم عينهو پسر خود ما ميمونه  ئي كريمهم باورش شده واقعاهمه تو زندگي لنگ ئي بودن كه شاگرد كل محمودبقال دوماد بشه صبحيه فرستاده بودمش دوكون بغلي  نون تازه بگيره بياد باهم بشينيم باخورده پنيراي ته حلب پنيري ناشتايي بخوريم كه يي دفعه چپري دويد تو كه كل محمود يه فكري بنظروم رسيد:

پرسيدم : نون چي شد ؟

بجوي كه جواب منو بده دنباله كلومشو گرفت كه شومو  چه صلاح ميدونين اول" بي بي" بره با خود شاهزاده خانومو صحبت كنه بلكم خودش خونوادشو قبل رفتن خواستگاري راضي كنه؟

پرسيدم : نون چي شد ؟

گفت : ميخوين اولش من برم دورو بر خونه اونا بپلكم بلكم خودم ببينمش راضيش كنم با بابو ننش حرفو پيش بكشه شايد  امروز كار يي سره بشه؟

گفتم : نونو كو ؟

گفت : شايدم صواب باشه همچين سر سنگين تر برخورد كنم تو بعدا تو زندگي بهانه دستش نباشه هر چند كه اي شاهزادو خانوم تر از ئي حرفان.

 داد زدم سرش : كريم نون چي شد ؟

كريم تازه يادش اومد واسه چه كاري رفته بوده بيرون گفت: والو ديدم ما داريم با ئي خونواده هاي سطح بالو وصلت ميكنيم گفتم بيتره بجوي نون سنگك برم از ئي نون باگتا بگيرم كه هيشكي ندوشت تو اومدم برگردم شاطر رمضون اينام خميرشون تموم شده بود.

ميدونستم باهاش يك و دوكردن بي فايدن خودم همي احوالاتو  پشت سر گذوشتم خبر دارم تو ئي حال ادم حواسش پرت چه چيزويه  ديدم هر چيم بهش بگم گوشش بدهكارحرف كسي ني.

 گفتم: خوب حالو بيو تو مغازه بشين پشت دخل تو من برم خونه بلكم تو خونه يي دوتو تيكه نون بيات گير بيارم  بتونيم يي ناشتايي بخوريم.

 در خونه رو كه باز كردم عيالوم داشت تو حياط كنار حوض گلهاي شمعدوني رو اب مبداد خندون سلاموم كرد پاهام شل شد.

 گفتم: والودلوم تنگ خونه شد اومدم يي چايي با هم بخوريم.

 بنده خدا دويد سمت اشپز خونه و پرسيد : ناشتا كرديد؟

 گفتم : كريم نون گيرش نيومده بود.

  عيالوم يه استكان چويي برام اورد يي كم نون و پنيرسبزيم  گذوشته بود كنارش يي دفعه اي ياد نون پنير سبزي پا سفره عقدوم افتادم  بزرگوم هميشه ميگه پيچيده ترين خلقت خداوند همي محبته  نميتوني بگي چي چي هه فقط با تموم وجودت حسش ميكني فقط ميتوني با همين زبون با همي چشمهات يو باهمي دستات ببخشيش .

ناشتاييم كه تموم شد دلوم نمي يومد از خونه برم بيرون ولي ياد حرف بزرگتروم افتادم دو تو لقمه نون پنير سبزي  واسه" كريم "درست كردم كه با خودوم ببرم دوكون پاشودم  و راهي شدم سمت مغازه ماهم وسعمون فقط به ئي ميرسه كه به كريم اينجوري بفهمونيم كه دلمون با دلش يكيه ......

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 0:27 |

دوستان اصرار كردند بعضي از داستانها را بدون لهجه شيرازي هم بنويسيم چه ميشود كرد ما ادم اينكه دل كسي را بشكنيم نيستيم از اين به بعد بعضي ازنوشته ها به دو صورت لهجه شيرازي و غير شيرازي نوشته ميشود دوستان لطف كنند نظرات خودشان را درباره اين مطلب  بنويسند .

.............................................................................................................

دوستم مهران امده بود درب دكان كه" كل محمود" يك سوال از شما دارم.

در اين  چند سالي كه ميشناسمش دو خصلت او برايم جالب بوده اول اينكه  ميخواهد از همه چيز سر در بياوردكاري هم ندارد نتيجه اين كارش بدردكسي  ميخورديا  نه مثلا يك دفعه راه ميافتد دنبال كار كشاورزي اقا ديگر هر وقت او را ببيني مقداري تخم گل و گياه از جيبش  در مياوردكه مثلا اين ها را از توي بيابانهاي كاشان يافته ام ان  ديگري را توي كو ه هاي لرستان چنان جدي هم پشت كار دارد كه هر كس نداند فكر ميكند حالا دنبالش گذاشته اند كه اگر تا ده روز ديگر درخت عرعررا مثمر نكند دنيا به اخر ميرسد.

 يك خصلت ديگر او هم اين است  كه توي خواب هم دنبال شعر و ادبيات و هنر واينجور چيز هااست حالا شمااين  دو تا خصلت را  بگذاريدكنار هم ببينيد چي چي در ميايد ؟

انوقت است  كه جلوي چشمهاي شما درخت چنار با برگهايش دارد آواز در دستگاه دشتي ميخواند يا  سبزي ريحان  عطرش را  بخشيده به نقاشي هاي قهوه خانه اي يا گل مريم با رنگ سفيدش دارد لپ بچه شير خواره هارا ماچ ميكند تا انها خواب آسمان را  ببينند.

 براي همين اخلاق او هم هست كه دل كندن از او  سخت است  امروز بعداز چند سال  اشنايي يك خصلت ديگر هم در رفتارش پيدا كردم انهم اين  بود كه دوستانش را بقاعده جوري دست مياندازد كه خداي نكرده ناراحت نشوند حالا قصه چي چي بودبرايتان ميگويم .

يك چند سال قبل امد در دكان كه" كل محمود" چه نشسته اي كه سازمان ملل اعلام كرده است  هركس علم كامپيوتررا نداند بيسواد محسوب ميشود  جوري هم از اين بابت نگران من بودكه گفتم الان است که از غصه بيسوادي من دور از جانش دق كند .

اقاي من  كه شما باشيد انقدر گفت و گفت تا به گوش بي بي هم رسيد .

بی بی هم پايش را  كرد توي يك كفش كه من ميخواهم بروم كلاس اكابر رايانه درس و مشق بخوانم من هم ديدم حالا كه اينجوري است بياييم همگي اين  درس را ياد بگيريم صحبت ان كه پيش امد خود مهران افتاد جلو كه كاكو خودم راهتان مياندازم و يك كوره سوادي هم دراين زمينه دارم .

نميدانم پاي صحبتش نشسته ايد  يا نه؟ چنان  قشنگ براي شما از جراحي روده اسب حرف ميزند كه خيال ميكنيد  توي باغ خليلي شيراز داريد گل نرگس بو ميكنيد .

اقاي من  كه شما باشيد يك روز امد راه افتاديم با هم رفتيم پيش يكي از دوستانش يك رايانه  براي من  خريد خودش هم شد معلم سر خانه من و بي بي و ليلا و رحيم و عيال كه بايد اينگونه  نامه بنويسيد اين برنامه مال حساب كتاب و دخل و خرج هست با اين يكي ميتوانيد  عكسهايتان را قشنگ كنيد و از اين  جور حرفها.

  خلاصه يك دو ماهي كار ما شده بود باز كردن پنجره و هوا دادن به اتاق پوشه ها و ذخيره سازي براي روز مبا دا .

يك اخلاق خوبي هم كه دارداين است كه اگر چيزي را نداند خيلي راحت ميگويد نميدانم حالا چرا  من اين همه سرشما را درد اوردم؟

والله امروز صبح امده بود درب دكان كه " كل محمود"اين فضاي مجازي بعني چه ؟

با خودم گفتم شايد اول صبحي  امده از بيكاري دستم بيندازد كه ديدم نه كاكو خيلي هم سوالش جدي است  با خودم گفتم:"كل محمود "حالا وقت ان است يك  قمپزي جلو ي او در كني  كه يعني يك چيزهايي هم من حاليم ميشوداين  بود كه گفتم :والله اين كه هم اكنون  شما زحمت كشيد ه ايد و به اينجا امده ايد يعني اينكه اينجا يك جايي هست  كه ميشود روي ان  پا گذاشت و راه رفت و ادمهايش حقيقي هستند و قابل لمس فضاي مجازي يا همان محيط مجازي يعني اينكه يك جايي كه ديدني هست  ولي لمس شدني نيست .

گفت : خوب اين  تعريف درست ولي چرا به فضاي اينترنتي ميگو يند محيط مجازي ؟

گفتم :چون نوشته ها و گفته ها و شنيده هاي اين محيط با قطع ارتباط ما با اينترنت از دست ميرود .

گفت : ولي انها كه تاثير خودشانرا توي روح و قلب ما ميگذارند پس وجود عيني دارند .

گفتم : وجود عيني كه دارند ولي لمس شدني نيستند.

گفت :خوب خيال و رويا هاي انساني هم  لمس شدني نيستند پس چرا نميگويند دنياي رويايي؟

تازه چه كسي ميداند شايد تنها چيز واقعي توي دنيا همان رويا و خيال ادمي باشد.

ديدم كار دارد بيخ پيدا ميكند الان هست كه ماشين سوادم به روغن سوزي بيفتد خواستم حرف ديگري را  پيش بكشم كه پرسيد :راستي" كل محمود" چطور يك عكس رايانه اي ما رو وادار ميكند به بعد زمان در قالب مكان فكر كنيم ؟

 يك دفعه اي دهنم چنان تلخ شد كه ديدم انگار بجاي چايي شيرين امروز صبح به من دواي انگل داده اند با خودم گفتم مرد حسابي كارت نبود بارت نبود سواد برخ اين  بنده خدا كشيدنت چي چي بود ؟

راستش درست يادم نميايد چه پرتي جوابش دادم كه پرسيد : خوب كلام شما متين پس در اينصورت تكليف ارتباط بين  مكان و زمان چي ميشود ؟

خواستم يك چرت ديگه جوابش بدهم كه كريم به فريادم رسيد تازه از بانك بر گشته بود سلام كرد و گفت" كل محمود" چك اقاي رضايي برگشت خورده و توي حسابش پول نبوده اولين بار توي عمرم از برگشت چك يك مشتري ان چنان خوشحال شده بودم كه ميخواستم بپرم كريم را ببوسم جلوي خودم را گرفتم خودم را زدم به اوقات تلخي بنده خدا مهران از ته دلم خبر نداشت كه چه عروسي براه است شروع كرد دلداريم دادن و بعد هم خداحافظي كرد و رفت پي كارو زندگيش حالا كاكو خواهرم برادرم بي كارهستيد چنين سوالهايي را از مهران ميپرسيد؟ او كه دستش  به شما نميرسد من را بيچاره ميكند خوب است بياييد  در د كان بگويند" كل محمود" را  برده اند تيمارستان ؟

    

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 11:4 |

ديدارمن و همسرم از بچه هايمان در خارج از كشوربا ماجراهاي جالبي پيوند خورده است كه برايتان مينويسم. از ماهها قبل از سال نو همسرم تدارك اين مسافرت را ميبيند.

ما معمولا  سال نو را با  ديداراز فرزندان خود اغاز ميكنيم آنها سالها است كه باتفاق همسرانشان ونوه هايم در خارج از كشور به سر ميبرند تداركات اين مسافرت ازفصل بهار سال قبل اغاز ميگردد ابتدا بايد بهار نارنج و گل نسترن تهيه گردد تا از انها مربا و عرقيا ت سنتي اماده شود سپس فصل البالوو گيلاس است كه از انها مربا و البالو خشكه تهيه ميشود بعد نوبت گل محمدي است براي گلاب گيري وساختن مرباي مخصوص از ان در اين فاصله يكي از وظايف من رفتن به كوههاي اطراف باغچه كوچكمان در دماوند است تا سبزي هاي كوهي مانند اويشن و والك و پونه را تهيه كنم وظيفه اي كه بسيار انرا دوست دارم وانرا با جان و دل انجام ميدهم .

با شروع فصل تابستان بساط بعمل كردن الو خورشتي و انجير خشك و قيسي وبرگه هاي جور واجور ميوه هاي مختلف وترشي ميوه و تهيه انواع لواشك و ووووو براه است .

كشك بايد از شيراز اورده شود قره قوروت از چهار محال بختياري انار رب انار بايد حتما از يزد باشد در غير اين صورت پذيرفته نيست .

انواع عرقيات سنتي را دوست عزيزي برايمان از شيراز مياورد كه همه از نوع دو اتشه است وواي اگر كيفيت ان بدل همسرم ننشيند وظيفه من تهيه مجدد انها است انهم با نظارت مستقيم بانوي خانه .

با اغاز فصل پاييزفعاليت همسرم شكل ديگري بخود ميگيرد و ان خشك كردن سبزي است كه بايد سبزيها از سبزيهاي جنوب كشور باشد و حوالي شهر دزفول كه هم اب بهتري خورده است و هم معطر تر است.

خشك كردن سبزيها داستان خود را دارد و با فرمول مخصوص و محرمانه  براي انواع پلوها و خورشت ها و سوپهاانجام ميشود در همين زمان هم بساط  تهيه ترشي وانواع شور براه است.

 چند سالي  هست كه دوست عزيزي به همسرم اموزش داده است تا مرباها و ترشي ها و شورها را چگونه بسته بندي و كنسرو نمايد تا خيالش از بابت سلامت انها راحت باشد.

يكماه به عيد همسرم با تهيه مواد اوليه شيريني هاي سنتي ايراني كار را به پايان ميرساند و تازه انوقت است كه من بايد بسراغ دوستان بروم تا اين همه سوغاتي تهيه شده را بوسيله ماشين ترانزيت خود به اروپا ببرند هدايايي كه با عشق و علاقه بي نظير همسر عزيزم تهيه گرديده است .

بيست روز مانده به عيد همسرم در تدارك رفتن به نزد فرزندان خود است و تقريبا ده روز مانده به عيد به انجا ميرود تا در انجا مشغول تهيه  انواع شيرينيهاي خانگي شود  و چند روز بعد هم من راهي ميشوم البته دليل ان هم اين است كه بايد بمانم تا بتوانم سر و ساماني به كارهاي خود بدهم و صد البته نان خشك مخصوص محلي براي عزيزانمان تهيه نمايم.

امسال جاي همگي خالي در پاي سفره هفت سين بياد خاطره اي از گذشته هاي دور افتادم ان سالها در همسايگي ما بانويي بسيار محترم و گوشه گير در خانه اي كوچك بتنهايي زندگي ميكرد ظاهرا داراي فرزند و خانواده اي نبود و اصولا با كسي رفت و امد نداشت و تنها محل درامد او هم از مختصر سهمي  بود كه از يك مغازه خياطي داشت كه بانويي انرا اداره ميكرد هر سال نزديك سال نو ايشان يك ديگ بزرگ سمنو بار ميگذاشت و براي تمام همسايگان يك ظرف كوچك ميفرستاد مادرم هميشه به جاي  سمنوارسالي يك شيشه گلاب و يك شيشه عرق بيدمشك هديه ميداد هرگز نفهميدم كه اين زن چرا بدين صورت زندگي ميكند اما انچه برايم مهم بود انتظاري بود كه من و ساير دوستان هم سن و سال خود ميكشيديم تا در روز سال نو اين بانوي عزيز سمنو ها را در ان كاسه هاي كوچك ابي رنگ بدر خانه ما بياورد.

براستي با چه وسايل و امكانات ساده اي ميتوان محبت و عشق خود را بديگران عرضه داشت درسي كه اين بانوي مهربان به من اموخت.

 شايد انچه جشنهاي سال نو ما ايرانيان را از ساير ممالك متمايز كرده همين سادگي مراسم و علاقه و عشقي است كه در ان مستتر است سال خوبي براي تك تك دوستان ارزومندم .

نوشته شده توسط "اشنا"

  

 

  

     

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 9:44 |

ئي مهرانو اومده بود دم دوكون كه كل محمود يي سوالي ازت دارم.

ئي چند سالي كه ميشناسمش دو تو خصلتش برام جالب بوده اول ئي كه ميخواد از همه چي سر در بياره كاريم نداره نتيجه ئي كارش بدردش ميخوره يو نه مثلا يي دفعه راه ميوفته دنبال كار كشاورزي اقا ديگه هر وقت ببينيش يي مشتي تخم گل و گياه از جيبش  در مياره كه مثلا رفتم ئيو از تو بيابونوي كاشون جوسم ئي يكي ديگورو تو كوهوي لرستون همچيم جدي پي كارو ميگيره كه هر كي ندونه فكر ميكنه حالو كردن دنبالش كه اگه تو ده روز ديگه درخت عرعرو مثمر نكنه دنيا به اخر ميرسه.

 يي خصلت ديگشم ئيه كه تو خوابم دنبال شعر و ادبيات و هنر و ئي جور چيزاست حالو شومو ئي دو تو خصلتو رو بذارين كنار هم ببينين چي چي در مياد ؟

اوقته كه جلو چشموي شوما درخت چنار با برگهاش داره آواز تو مايه دشتي ميخونه يو سبزي ريحون عطرشو بخشيده به نقاشي هاي قهوه خونه اي يو گل مريم با رنگ سفيدش دار لپ بچه شير خواره هارو رو ماچ ميكنه تا اونا خواب آسمونو ببينن.

 واسه همين اخلاقاشم هه كه دل كندن ازش سخته امروز بعد چند سال يي خصلت ديگم تورفتارش پيدو كردم اونم ئي بود كه دوستاشو بقاعده جوري دست ميندازه كه خداي نكرده ناراحت نشن حالو قصه چي چي بود واستون ميگم .

يي چند سال قبل اومد در دوكون كه كل محمود چه نشستي كه سازمان ملل اعلام كرده هركي كامپيوتر ندونه بيسواده جوريم از ئي بابت نگران من بودكه گفتم الانه که از غصه بيسوادي من دور از جونش دق كنه .

اقام كه شومو باشي اينقدر گفت و گفت تو به گوش" بي بي" هم رسيد"بی بی" هم پاشو كرد تو يي كفش كه من ميخوام برم كلاس اكابر رايانه درس و مشق كنم منم ديدم حالو كه اينجوريه بيويم همگي ئي درسو رو ياد بگيريم صحبتش كه شد خود مهران افتاد جلو كه كاكو خودم راهتون ميندازم و يي كوره سواديم تو ئي زمينه دارم .

نميدونم پا صحبتش نشستين يو نه؟ همچي قشنگ براتون از جراحي روده اسب حرف ميزنه كه خيال برتون ميداره تو باغ خليلي شيراز دارين گل نرگس بو ميكنين .

اقام كه شومو باشين يي روزي اومد راه افتاديم با هم رفتيم پيش يكي از ئي رفيقاش يي رايانه اي واسم خريد خودشم شد معلم سر خونه من و "بي بي "و "ليلا "و "رحيم "و عيال كه بايد اينجوري  نامه بنويسين ئي برنامو مال حساب كتاب دخل و خرجه با ئي يكي ميتونين عكساتونو قشنگ كنين و از ئی جور حرفا.

  خلاصه يي دو ماهي كار ما شده بود باز كردن پنجره و هوا دادن به اتاق پوشه ها و ذخيره سازي برا روز مبا دا .

يي اخلاق خوبيم كه داره ئيه كه اگه چيزيو ندونه خيلي راحت ميگه نميدونم حالو چرو من ئي همه سرتونو درد اوردم ؟

والو صبحيه اومده بود در دو كون كه كل محمود ئي فضاي مجازي يعني كه چي ؟

با خودوم گفتم شايد اول صبحيه اومده از بيكاري دستوم بندازه كه ديدم نه كاكو خيليم سوالش جديه با خودوم گفتم: كل محمود حالو وقتشه يي قمپزي جلوش در بكني كه يعني يي چيزوي هم  توحاليته ئي بود كه گفتم :والو ائيكه الانه شومو زحمت كشيدين اومدين اينجو در دو كون من يعني اينكه اينجو يي جوييه كه ميشه روش پا گذوشت و راه رفت و ادماش حقيقي هسن و قابل لمس فضاي مجازي يو همون محيط مجازي يعني اينكه يي جويي كه ديدنيه ولي لمس شدني ني .

گفت : خوب ئي تعريفو درست ولي چرو به فضاي اينترنتي ميگن محيط مجازي ؟

گفنم :چون نوشته ها و گفته ها و شنيده هاي ئي محيطو با قطع ارتباط ما با اينترنت از دست ميره .

گفت : ولي اونا كه تاثير خودشونو تو روح و قلب ماها  ميذارن پس وجود عيني دارن .

گفتم : وجود عيني كه دارن ولي لمس شدني نيستن.

گفت :خوب خيال و روياي انساني هم  لمس شدني نيست پس چرو نميگن دنياي رويايي؟

تازه كي ميدونه شايد تنها چيز واقعي تو دنيا همان رويا و خيال ادمي باشه.

ديدم كار داره بيخ پيدو ميكنه الانه كه ماشين سوادوم به روغن سوزي بيوفته خواستم حرف ديگه اي پيش بكشم كه پرسيد :راستي كل محمود چطور يي عكس رايانه اي ما رو وادار ميكنه به بعد زمان در قالب مكان فكر كنيم ؟

 يي دفعه اي دهنوم چنون تلخ شد كه ديدم انگاري بجوي چوي شيرين صبحيه بهم دواي انگل دادن با خودوم گفتم مرد حسابي كارت نبود بارت نبود سواد برخ ئي بنده خدا كشيدنت چي چي بود ؟

راسيتش درست يادم نمياد چه پرتي جوابش دادم كه پرسيد : خوب كلام شما متين پس در اينصورت تكليف ارتباط بين  مكان و زمان چي ميشه ؟

خواستم يي چرت ديگه جوابش بدم كه كريم به فريادوم رسيد تازه از بانك بر گشته بود يي سلامي كرد و گفت كل محمود چك ئي رضايي برگشت خورده و تو حسابش پول نبوده اولين بار تو عمرم از برگشت چك يي مشتري اينقدر خوشحال شده بودم كه ميخواستم بپرم كريمو ببوسم جلو خودمو گرفتم خودمو زدم به اوقات تلخي بنده خدا ئي مهرانو از ته دلوم خبر نداشت كه چه عروسي براهه شروع كرد دلداريم دادن و بعدشم خداحافظي كرد و رفت پي كارو زندگيش حالو كاكو خواهرم برادرم بي كارين همچي سوالهايي رو از ئي مهران ميپرسين ئي دستش كه به شومو نميرسه منو بيچاره ميكنه خوبه بيوين در دو كون بگن كل محمودو بردن تيمارستان ؟

     

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 10:10 |

به كريم گفتم: حالو ئي دخترو كي هه؟

 گفت: شومو اوستو حسين بنا رو ميشناسي؟

 گفتم: هو

 گفت: با جناقش اكبر اقو رو هم كه ميشناسي؟

 گفتم: اونم هو

 گفت: ئي شاهزاده خانومو كه من ديدم دختر دختر خاله پسر برادر دوماد اكبر اقو هه

 گفتم: خوب حالوبسلامتي ميشه بفرموين شومو  ئي شاهزاده  خانومورو كوجو ديدين؟

گفت : اوروزو بودا كه برنح برده بودم خونه اقوي خسرواني موقع برگشتن تو كوچه خشو رشو

گفتم :اي خراب نشه ئي كوچه خشو رشو كه منم بار اول زنومه همونجو ديدم حالو بابوي ئي دخترو چه كاره هه؟

گفت : پزشكه .

گفتم : مادرش خونه داره ؟

گفت : نه اونم پزشكه.

گفتم پس برو ور دست ئي اوس حسين يي چند روزي تيشه زني ياد بگيركه گمونوم از ئي شيرينو فقط كوه كندنش به تو برسه.

گفت : مگه من چمه؟

گفتم : والو اگه از من بپرسن ميگم هيچي ولي بدبختي ئيه كه از ادموي عاقل ميپرسن اوقت ميترسم از بيمارستان سلامي سر در بيوري.

گفت : حالو شومو نفوس بد نزن امروز مادروم قراره با بي بي برن يه پرس و جوئي بكنن بلكه بشه بريم خواستگاري .

ديدم نه افتاب ئي روزا كار خودشو كرده ئي زبون بسته پاك زده به سرش با خودوم گفتم گناه داره بيشتر از اين سر بسرش يذارم يی وقت خدوي نكرده دلشو ميشكونم خوبيت نداره گفتم حالو بيو برو تو انبار ئي گوني شكرا رو جابجو كن قراره بعد از ظهري بار بياد.

گفت : اگه اجازه بفرموين باشه واسه بعد.

گفتم : چروواسی چي چی؟

گفت : ميخوام امروزو رو كمتر كار كنم كه اگه قرار شد عصر بريم خواستگاري همچي سر حالتر بنظر بيام.

گفتم : اگه ايجوريه برو كت و شلوارتم از اطو شوئيو بگيريوخت امشب تو عروسيت بي رختو لباس نموني كه خيلي زشته.

اومد به ليچاروم بخنده كه ديد بهتره تا توسريو رو نخورده خودش بره انبارورو مرتب كنه كريم كه رفت يادوم افتاد خودوم قبل ديدن زنوم چه لافا كه نميزدم كه مثلا هيچ زني نمي تونه منو حالي به حالي بكنه  يو جلو عشق و عاشقي من عينهو كوه يخم غافل از ئيكه پا عشق كه بياد وسط تازه ميفهمي حال چي چيه  بي حالي كودومه.

ايشالو كه عاقبت  قصه كريم با ئي دخترو  خير باشه ........   

 

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 0:57 |
+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 0:42 |

 قبل ناهار رفتم مسجد نماز ظهر و عصرومو خوندم تو اگه بعد ناهار خواستم چرت بزنم هول نماز قضا تو دلوم نباشه از مسجد كه دراومدم رفتم در مغازه ممد اشي دو تو سيخ كباب كوبيده بخورم .

حالوهي شوما نپرسين چرا مغازه ممد اشي شده كبابي؟

 واقع امر ئيه  ئي ممدو يه بابوي داشت كه كارش اشپزي بود. ممد اوقتا بچه سال بود وتو مغازي بابو يا اشغال  نخود لوبياها رو ميجس يو سبزي پاك ميكرد.

 يه روزي يه موشي ميوفته تو ظرف اشو او زمونا كاسبا  خيلي به  طاهربودن غذا دقت دوشتن و رسم بود ايجور وقتاجلو همه اشا روميريختن تو جوب ظرفشم ميدادن سفيد گري دوباره سفيد كنه امو بابوي ئي ممد و خدا بيامرزدش تو خست زبونزد بود جا ئي كارو موشورو در اورد انداخت تو چاه خلو جلو تر از همه هم يه كاسه اش خودش خورد و به سلامتي ريق رحمتو سر كشيد.

 يه دو سالي بعد ئي ماجرو مغازو بسته بود تا ايكه دايي ممد اومد مجددا بازش كرد كردش كبابي.

 ممدم به سن و سال كه رسيد خودش شدهمه كاره حالو دائيو پشت دخل ميشينه ممدم به مشتريا ميرسه خدارو شكر كارو بارشونم خوبه منم كه گاهي ميرم ازشون يه غذوي بگيرم مراعات حالومه ميكنن غذاشونم بد نيست. امروز وسط غذو يادوم اومد حتما از كريم بپرسم حالو ئي دخترو كيه و بابو ننش چكارن كه دونستن اي چيزا از نون شبم واسم واجب تره چون ماشالو ماشالو  تو فضولي اهل محله ما از  اسب شاه عباسم تند رو ترن و قصو رو چنون اب و تاب ميدن كه امير ارسلان نامدارم حيرون ميمونه كه مگه از پيش اومدن ئي ماجرو چند سال گذشته؟

 غافل از ائيكه تازه كريم ديشب يادش اومده وقت عاشق شدنشه  .......  

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 23:9 |

ماشالو ماشالو دوستا يكي و دوتام نيسن هنو دو روز نشوده ما ئي وبلاگو رو را انداختيم  يي صد تو نامه گذوشتن در مغازه پيش كريم كه وقتي خوندمشون واقعا شرمنده شدم از ئي همه محبت كه تونامه هاموج ميزنه حقيقتش ديدم جواب تك تكشونو دادن كار من دست تنهو ني جوابم ندم بي ادبيه با عيال كه مشورت كردم البته حمل خود ستايي نشه ها

فرمودن : البته که شومو به ئي تعريف تمجيدا نياز ندارين والو كيه كه ندونه شيريني كلوم شومو بود كه ئي قناديوي سر خيابونو وادار كرد مغازشو بكونه بزازي شايد فقط بشه گفت دست و دلبازيتون از كلوم شكرتون جلو ميزنه .

همينجوري كه دوشت ازم تعريف ميكرد يي حال خوشي بهم دست داد كه نپرس تازه حاليم شد تعريف و تمجيد بي دليل چه چيز خوبيه اداما يه همچي جور خاصي شنگول ميشه كه تو كلوم نمياد خلاصه تو كيف ئي احوالات بودم كه عيالوم گفت:

 راسي كل محمود خان اومدني دم غروب لطف بفرموين يه دويست سيصد تومنم پول با خودتون بيارين ميخوام واسه ليلا يه تو گردني طلا ديدم بخرم.

 تازه حاليم شد چرو ايجور تعريف و تمجيدوم ميكرد راه برگشت و اوقات تلخيم نبود ناچار يي چشمي گفتم وكفش و كلاه كردم رفتم دم مغازه .

كريم تو منو ديد گفت: كل محمود چي شده ايجور تو لبي ؟

گفتم : والو دخل ديروزو نشمرده با دخل امروز و فردارو كه هنوز نسديم خرج كردم .

كريم گفت : حالو چي چي جاش گرفتين؟

گفتم : والو مهمونوم كرده بودن به آب اونم دم جوب خيرات   

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 23:50 |

غيظ بر دوشتم با ئي ميله هه كه كركره مغازه رو  ميكشيم پايين بكوبم تو ملاج كريم كه ديدم ئي بند ه خدا رو خدا خودش زده تو سرش به يه داد الله اكبري بسنده كردم .

 كريم بخت برگشته چنون گروخت كه گفتم الانه سرش ميخوره به ئي  چارچوب دروخونش ميوفته گردنوم  گوش شيطون كر خطر ازبيخ گوشش گذشت والو سيزه نيمده نحسيش گريبونومه ميگرفت خرج دوا درمون ئي شاگردو هم ميومد رو ماليات پارسال حالو پولش جهنم تو ئي دوره شاگرد به ئي خوبي كوجو گير مياد؟

 توئي فكرا بودم كه نني كريم دم در ظاهر شد و انگاري فكرومو خونده باشه دست پيشو گرفت پس نيوفته يه قر داد به لب و لوچي اويزونش يه اشكم تابوند تو چشاش بعدشم گفت: سر بچه يتيم داد نميزنن ما رو پدري شومو حساب باز كرديم.

 او مدم بگم :من بگور پدروم خنديدم كه پدريه همچي  الاغ دوزرده اي باشم كه چهره نوراني مادروم پشت سر ننه كريم پيدو شد فهميدم ئي قصو سر دراز داره  يه اشهدي  تو دلوم خوندم و با خودوم گفتم:

 حالو چطور ميخوي سر ايكيو رو بمالي بتاق ؟

كه ننم پيش دسي كرد وگفت: بچه ادبتو سر صوبي گذوشتي پيش زنت اومدي در دوكون؟

 ديدم يك و دو فايده نداره يه غلط كردمي بزبون اوردمو خودمو دادم دست خالقوم تو ببينم برام چي تقرير كرده .

مادروم گفت: ئي مادر كريم مثل خواهرومه نشنوفم خودوي نكرده رو حرفش حرف بزنيا.

 ديدم  چك چونه نزده  با كريم شديم پسر خاله حيرون مونده بودم از ئي صوبو كه تا ظهرش هم تو ماليه  دونگ گرفتم هم پسر خاله دار شدم كه ديدم ئي حسينو بودا كه با عليو رفته بودن تركيه از دور د اره مياد سمت دو كون گفتم تا منو نديده فلنگو ببندم كه ئي ناقلو چنون زبون چربي داره كه پوس مارو از تنش درمياره ميكنه رخت ميفروشه به  قورباغه  گفتم تو نيمده تيغوم بزنه در برم كه ئي ادمو نمتكه  همچي كت كتي از زير دست ننه كريم و ننه خودوم در رفتم تو كوچه بغلي كه خودومم حاليم نشد چطوري سراز  خيابون در اوردم  حالو لابد اخر شبيم بايد برم خونه بي بي  عز و جز و لابه كه والو بالو شومو گرم اختلاط با ئي خاله جديدو بودين متوجه من نشدين كه اجازه رخصت خواستم حالو مگه از دلش در ميو بايد يه يه سالي توون ئي كارو رو بدم و متلك بشنوفم با خودوم  گفتم :

حالو تا او وقتو برم يه جويي يه لقمه ناهاري كوفت كنم كه صوبيه عيالوم گفت ميره خونه كاكاش واسه نمدونم چه كاري و از ناهار خبري ني  ........... 

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 21:4 |

بعد هرگز به ئي كريمو گفته بودم امروزورو حواست به دوكون باشه ميخوام دفتر و دستك دوكونو وردورم برم اداره ماليه بيبينم واسه ماليات پارسال چه خاكي ميتونم تو سروم بريزم .

از صبح گاهم تو دلوم يه اشوبي مل ميزد كه انگاري سر جو ب خيرات ننه حسن كلسوني داره رخت ميشوره.

  يي چنتو لعنت به شيطون  فرستادم و از خونه راهي شدم دنبال كار چهار پنجتو جمله اس و قس دارم اماده كرده بودم كه تو مامور ماليو اومد لغز بخونه براش رديف كنم بذارم تو كاسش كه خيال برش داره اهل بخيه ام.

 مامورو ناقلا تر از ئي حرفا بود دستومو خوند هچي ريز پي حرف قانون و تبصره و ماده رو پيش كشيد كه داشتم دونگ ميوردم كم مونده بود يه چيزيم بذارم رو مالياتو بدم دسش بلكه دس از سر كچلوم بر داره كه بنده خدا ديد حالو م داره اشوب ميكنه ولوم كرد گورومو گم كنم برم سر دكونوم ببينم چه خاكي بايد تو سروم بريزم.

 نزيك دوكون ديدم جا كريم زبون بسته ننش نشسته پشت دخل داره با زن اي يارو محمديو روده درازي ميكنه همچي منم كه ديد نيششو باز كرد كه نتونم چيزيش بگم از درد ناچاري سلام و احوال پرسي كردم و سراغ كريمو گرفتم كه گفت :

اصلا اومدم در دوكون شوما صلاح و مشورت واسه همي كريم بكنم.

 گفتم :ايشالو خيره.

 گفت: والو ميخوام واسش برم خواستگاري.

گفتم: مباركه مگه كريم گنج جوسه ؟

گفت: نه

 گفنم :پس خرج ئي عروسيو رو ميخواد از كدوم گوري بياره ؟

گفت :خدا بزرگه راستش واسه همينم خدمت رسيدم.

 ديدم اداره ماليو كم بود ئي پيرزنو هم اومده منو قبض روح كنه خواسم يه كلفتي بارش كنم كه ديدم جلو ئي زن محمديو خوبيت نداره رفتم تو پستو نشستم رو چار پايه روبرو گوني برنجا يه ليوان اب ملوليم ريختم تو گلوم تو بلكم حالوم جا بياد كه يه دفه كله ئي كريمو با نيش بازش عينهو سر قاطر حسين گود عربوني پيدو شد خود شيرينيم كرد و يه سلامي تحويلوم داد.

 گفتم: سلام و زهر هلاهل بچه تو بايد هنوز چلك مسه بازي كني ئي چرت و پرتا چي چيه ننت سر هم ميكنه كه ميخوي زن بستوني؟

 دولتي سر ئي زمونه كه جوونا حيارو خوردن شرمو قي كردن هنوز زن نسده روشم باز شده جلو من خودشو ول كرد روئي صندليو هستا كه گذوشتم تو پستو واسه مهمونا او شروع كرد رو ارسي پسك پوشكش با دسش ضرب گرفتن ديدم هنوز زن نسده قرتيم شده .......

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 3:23 |

"کل محمود بقال "یک شیرازی اصیل است که توی یکی از محله های قدیمی شیراز یک بقالی قدیمی دارد که شصت سال است  انجا بقالی بوده و این فروشگاه از پدرش به او ارث رسیده دست راست مغازه او نانوایی و سمت چپش کوچه است در واقع مغازه کل محمود سر کوچه واقع شده یک شاگرد دارد بنام کریم که رفیق گرمابه و گلستان هم هستند هر چند که حکم پدر و فرزندی نسبت به هم دارند و کریم از کوچکی پبش کل محمود شاگرد بوده کل محمود بسیار رک گو وشوخ طبع و عاشق شیراز و هر چه که او را به شیرازپیوند دهد است و گاهی این علاقه بحدی میشود که حسادت زنش محبوبه خانم  را بر میانگیزد هر چند محبوبه خانم خودش عاشق شیراز و شیرازیها است.

 انها یک دختر هم دارندبنام" لیلا "که دانشجوی   رشته روانشناسی است و در تهران زندگی میکند و شوهر شیرازی دارد اسم داماد کل محمود "رحیم" وراننده تاکسی و عاشق فوتبال و کباب کوبیده و دوغ قشقایی و مسافرت است و منتظر است تا درس همسرش تمام شود تا  باتفاق به شیراز بر گردند و یک کبابی راه بیاندازد پارسال هم  یک مغازه توی جاده  شیراز به سمت اصفهان نزدیک  اب رکن اباد خرید مادر کل محمود در قید حیات است و همه  اهل محل به او بی بی میگویندو علیرغم سن و سال بالا هنوز سر حال است و توی محل برای خودش برو بیا یی دارد و در شوخ طبعی رو دست ندارد این مقدمه برای اشنایی شما عزیزان با  کل محمود است البته  تا انجا که من او را  میشناسم .

حمید            

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 17:14 |

حقیقتش شومو که غریبه نیسین ئی بزرگتروم جروم کرد که چرا هی سر میکشی تو خونه ئیو ئو ؟خودت یه وبلاگی را بنداز

 گفتم: میترسم کاروم نباشه.

 گفت: فوقش چی میشه میگن کل محمود بقال ادم بی دستو وپویه گفتم :ئی حرفو رو که نزده خودمم میدونم همچی تحفه ای یم نیسم

 گفت: خوب پس دیگه چی چی میگی؟

گفتم: اخه بایه نظر سایر رفیقامم بدونم

گفتن :من که رایوم مثبته بقیه بچا رو هم گفتم بیان تا چند دقه دیگه میرسن اقو شوما باور میکنین پنج دقه نشده همه ریختن سروم که یالو رای بگیر ؟

دو تو کاکوی هفت تنیو گفتن: باشه

 ئی بیست لیتریو هم گفت :باشه

مونده بودم نظر ئی ابادنیو و ئی شرارو چی چیه که دیدم اونام میگن ما رو حرف بزرگترمون حرف نمیزنیم.

 اشنوهم با زنش از او ور دنیا پیغوم دادن که مبارکه کریمم خودوم زدم تو سرش که اونم گفت :باشه

 تو اومدیم بخودمون بیویم شدیم کل محمود بقال وبلاگی خدا خیرتون بده تو دلوم مل میزنه دست تنهام نزارینا  برام دعا کنید

پالوده بهار نارنجتون رو چشام


+ نوشته شده توسط محمود در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 13:57 |

اول از همه ئيكه اقو مخلص همگيم هستيم

دوما ئيكه ئي وبلاگو هميطوري شوخي شوخي را اوفتاد قدم همه دوسامم رو چشوم اما اونوي كه دوست دارن نظراشون تو ئي وبلاگو بياد يا ميخوان يه داستاني شعري چيزي تو اينجو بنويسن اول برام بزرگي كنن بگن اسمشون چي چيه چن سالشونه اهل كوجو هسن خونشون كوجان او چطوري ميشه يه زنگي بشون زد يو يه نامه واسشون نوشت قربون همگی همه ئي چيام پيش خودوم ميمونه

اقو چشموم به را هه ها


   

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 13:27 |