تبليغاتX
پالوده شيرازي با عرق بهار نارنج

                                پاسخ هاي يك خطي به سوالهاي يك خطي

مونا :اگه راست ميگي قسمت نظرات را باز بگذار

كل محمود بقال : قدم همه روي چشم منه ولي اول همه بايد در بزنند ادب اينجور حكم ميكنه

مار ماهي : كاري نكن برقم بگيرتت ديگه نبينم تو وبلاگ من نظر بنويسي تو ازحال جووناي اين دوره چي حاليت ميشه؟

كل محمود بقال :كاكو يي خورده باهات شوخي كرديم حالوكي گفته ما جوونهاي اين دوره اي نيستيم

نيما :اينجايي كه من زندگي ميكنم هوا خيلي سرده با گرمي نوشته هاي شما شبها به خواب ميروم

كل محمود بقال : كاكو خيرببيني كاري نكن صنف پتو فروش از دستوم شاكي بشه

شيلا : يكي از ايرادهاي بزرگ كارشما اين است كه زياد مينويسيد

كل محمود بقال : بروي چشم كمش ميكنيم

ابوالفضل : بابا كل محمود بيشتر بنويس حال كنيم

كل محمود بقال : بروي چشم زيادش ميكنيم

بي نام : چند تا سوال ازت ميكنم خدا وكيلي راستشو بگو

1 – چند سالته

2- اسم دوست دخترت چيه

3 – وقتهاي بيكاري چكار ميكني

4 – چقدر درس خوانده اي

كل محمود بقال :

1 – از عيالوم يك سال  بزرگترم سن اونم از خودش بپرسين سن من دستتون مياد

2- محبوبه

3 – سر حال باشم ميشينيم با بي بي و عيال وكريم و ليلا ورحيم وساير  دوستان گل ميگيم گل ميشنوفيم

4 – مگه فرقي هم ميكنه مهم اينه كه حرفوم بدلت بشينه

  يك خواننده :از چه نوع فيلمي خوشتان ميايد

كل محمود بقال : بگذاريد از جمله اي از بزرگتروم كمك بگيرم " من عاشق فيلمي هستم كه اگر در يك بعد از ظهر پاييزي به تماشاي ان بروي تو را چنان از خود بيخود كند كه  هنگامي كه از در سينما خارج ميشوي هواي باراني را به هيچ بگيري و به سمتي نامعلوم شروع به  پياده روي كني و هنگامي كه به خود بيايي ببيني ساعتهاست با خود خلوتي داشته اي وصف نشدني " اين شايد زيباترين و كاملترين تعريفي است كه بتوانم از فيلم مورد علاقه خود بكنم .

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:16 |

كريم گفت : ديدين چه چايي خوش طعمي دم كرده بودند ؟

گاهي وقتها بي پولي چه جاهايي خودشرا به رخ ادم ميكشد توي همين نيم ساعت خواستگاري كريم چه خوب توانسته بود تفاوت زندگي خودش با اين دختررا بفهمد صحبت درباره طعم چايي يك بهانه بود تا به من و بقيه بفهماند حاليش شده است اين عاشق شدنش سرانجامي ندارد دلم نيامد توي چشمانش نگاه كنم اما از ته صدايش معلوم بود كه غم دنيارا ريخته اند توي دلش خواستم ابتكاري بخرج بدهم بلكه اب و هواي همه عوض شود گفتم: برويم سعديه يك بستني پالوده اي بخوريم ؟

 هيچكس جوابم را نداد حتي" بي بي" كه خيلي دلم ميخواست يك كلمه حرف از دهنشان بيرون بيايد بلكه من ازاين بلاتكليفي در بيايم ديدم اين چيزها كه دستگير من شده بقيه هم فهميده اند به ناچار سر خود سر ماشين را كج كردم طرف سعديه شايد بستني پالوده انطرفها كام تلخ همگي را شيرين كند توي راه به اين  خواستگاري رفتنمان فكر  ميكردم .

پدر و مادر دختر و مادر بزرگش معقول ادمهاي فهميده اي بودند با يك دنيا محبت امدند به استقبال ما به حرفهايمان خوب گوش دادند هر چند ما حرف زيادي براي گفتن نداشتيم دخترشان هم دختر خيلي مودب و با وقاري بود فقط بنظرم يك كم کم سن و سال بود اخر الامر هم براي جواب دادن فرصت خواستند تا خود دخترشان تصميم بگيرد نه فيس و افاده برايمان بخرج دادند نه خداي نكرده  مثل اين نو كيسه هاي  تازه بدوران رسيده كه اب هندوانه را هم با چنگال ميخورند ادا اطوارهاي فرنگي ماب ها را در بياورند خيلي بي شيله پيله و ساده  و خودماني حرفهاي ما را  شنيدند و حرفهاي خودشان را زدنداخر سر هم پدر دختر با كريم شروع كرد به گفتگواز همه چيز زندگيش هم گفت از مخارج خانه و رفت و امدشان بگير تا تربيت دخترشان و ارزوهايي كه برايش دارند خدا وكيلي يك كلمه اش هم از ادب بدور نبود مادر دختر هم از محبت و احترام  به "بي بي" و عيال و مادر"كريم" كم نگذاشت جوري رفتار كردند كه نه به كسي بر بخورد نه كسي پايش را از گليم خودش درازتر كند .

اين خواستگاري هر چي برايم نداشت يك درس خوبي بمن ياد داد و ان اين  بود كه تربيت حرف اول و اخررا در زندگي ادميزاد ميزند ياد چند روز پيش افتادم كه پسر" محمد كفتركي" امده بود در مغازه يك ريش بزي گذاشته بود دو شاخه كه تا نزديكي نافش ميرسيد به مو هايش هم نميدانم چي چيزي زده بود كه سيخ ايستاده بودشده بود عين يك جوجه تيغي كه روباه ببيند سيبيل هايش را هم از ته تراشيده بود تقريبا شده بود يك مارمولكي كه ريش بزي هم داشته باشد از در نصيحت كه با او وارد شدم گفت: شما بهتراست سرت به كار خودت باشد.

 ديدم تربيتش هم دست كمي از قيافه اش ندارد  حقيقتش هنوز برايم معلوم نشده است چرا بعضيها انقدر با ادب و شرم و حيا بار ميايند بعضي هاهم فقط ياد ميگيرند لگد بزنند به در طويله نميدانم اين جمله قشنگ  شيخ اجل سعدي را شنيده ايد  كه ميگويد تربيت نا اهل را چون گردكان بر گنبد است يا نه ؟ 

  

 

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:21 |

كريم گفت : ديدين چه چايي خوش طعمي دم كرده بودن ؟

گاهي وقتا نداري چه جاهايي خودشو به رخ ادم ميكشه تو همين نيم ساعت خواستگاري كريم چه خوب تونسته بود تفاوت زندگي خودشو با اين دختره بفهمه صحبت درباره طعم چايي يه بهونه بود تو به منو بقيه بفهمونه حاليش شده ئي عاشق شدنو سرانجومي نداره دلوم نيومد تو چشماش نگاه كنم اما از ته صداش معلوم بود كه غم دنيارو ريختن تو دلش خواستم ابتكاري بخرج بدم بلكم اب و هواي همه عوض شه گفتم: بريم سعدي يي بستني پالوده اي بخوريم ؟

 هيشكي جوابومو نداد حتي"بي بي" كه خيلي دلوم ميخواست يي كلمه حرف از دهنش بيرون بياد بلكم از ئي بلاتكليفي همه در بيان ديدم ئي چيزا كه دستگير من شده بقيه هم فهميدن ناچار سر خود سر ماشينو كج كردم طرف سعديه شايد بستني پالوده او ورا كام تلخ همگي رو شيرين كنه تو راه به ئي  خواستگاري رفتنمون فكر  ميكردم .

پدر و مادر دختره و مادر بزرگش معقول ادماي فهميده اي بودن با يه دنيا محبت اومدن به استقبال ما به حرفامونم خوب گوش دادن هر چند ما حرف زيادي واسه زدن نداشتيم دخترشون هم دختر خيلي مودب و با وقاري بود فقط بنظروم يي كم بچه سال بود اخر الامر هم واسه جواب دادن فرصت خواستن تا خود دخترشون تصميم بگيره نه فيس و افاده برامون بخرج دادن نه خداي نكرده  مثل ئي نو كيسه هاي  تازه بدوران رسيده كه اب هندونه رو هم با چنگال ميخورن ادا اطواراي فرنگيا رو در بيارن خيلي بي شيله پيله و ساده  و خودموني حرفامونو شنيدن و حرفاشونم زدن اخر سر هم پدر دختره با كريم شروع كرد به گفتگواز همه چيز زندگيشم گفت از مخارج خونه و رفت و امداشون بگير تا تربيت دخترشون و ارزوهايي كه براش دارن خدا وكيلي يك كلمه اش هم از ادب بدور نبود مادر دخترو هم از محبت و احترام  به بي بي و عيال و مادر كريم كم نذاشت جوري رفتار كردن كه نه به كسي بر بخوره نه كسي پاشو از گليم خودش درازتر كنه .

ئي خواستگاريو هر چي برام نداشت يي درس خوبي يادوم داد و او ئي بود كه تربيت حرف اول و اخرو تو زندگي ادميزاد ميزنه ياد چند روز پيش افتادم كه پسر ئي محمد كفتركي اومده بود در مغازه يي ريش بزي گذوشته بود دو شاخه كه تا نزديكي نافش ميرسيد  مو هاشم نميدونم چي چي زده بود كه سيخ وايساده بودشده بود عينهو جوجه تيغي كه روباه ببينه سيبيلاشم از ته تراشيده بود تقريبا شده بود يي كلپكي كه ريش بزي هم دوشته باشه از در نصيحت كه با هاش وارد شدم گفت: شومو بهتره سرت به كار خودت باشه. ديدم تربيتشم دست كمي از قيافه اش نداره  حقيقتش هنوز برام معلوم نشده چرو بعضيا انقدر با ادب و شرم و حيا بار ميان بعضيام فقط ياد ميگيرن لگد بزنن به در طويله نميدونم ئي جمله قشنگ  شيخ اجل سعديو شنيدين  كه ميگه تربيت نا اهل را چون گردكان بر گنبد است يو نه ؟ 

  

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:20 |

                                    نقد فيلم و ئي جور چيزا  

 

قرار شد نوشته هاي ئي وبلاگورو با خط خوش بنويسيم بذاريم روي يي تخته قشنگي بغل پيشخون دم دوكون تا هر كي مياد خريد بتونه بخونه  يي قسمتي از ئي تختو رو هم اختصاص بديم به كار نقد فيلم و ايجور چيزا  دور تو دور من هم تو دلتون بخواد اهل سينماست اول از همه " بي بي " كه هميشه ميگه زندگي من عينهو يي فيلم ميمونه دوم" محبوبه" عيالوم كه تا يي چيزي بهش ميگم ميگه تو هم ما رو فيلم كردي ها سوم "كريم" كه ئي روزا زندگيش شده مثل فيلمهاي عاشقونه قديمي چهارم ئي" حميدو" كه تحصيلاتش چيز ديگه يه ولي  هر وقت كارش داري بايد بجوي تلفن زدن به شركتش راه بيوفتي ببيني تو كدوم سينما ولو شده چون هميشه خدا تلفن همراهش خاموشه و نشون ميده داره يي جويي فيلم ميبينه  پنجم ئي "اشنو" كه اگه نون شبم نداشته باشه جشنواره فيلمش ترك نميشه  شيشم ئي" ابادانيو"  كه هزارتو كارم داشته باشه تا اسم فيلم مياد وسط همه رو ول ميكنه ميگه بريم فيلمو رو ببينيم هفتم ..... بازم بگم ؟ اما راسيتش از ئي قسمتو شومو توقع نقد فيلم مثل جاهوي ديگرو ندوشته باشين چون كار افتاده دست ادموي كه بيشتر ميخوان حرف دلشونو بزنن كاريم ندارن نقد فيلم باشه يا قصه گويي يا نقد كتاب يا كوهنوردي يا چيزوي از ئي دست  ته هر حرفشونم كه بيگيري يي چيزي در مياد كه اخرش نميدوني چه ربطي به موضوع اصلي دوشته حالوشوما بعدا خرده نگيرين ئي ديگه چه جور نقد فيلم كردنيه ها؟ پيش پيش  گفته باشم .

اولين فيلمي هم كه نشستيم دور هم ديديم و دربارش گپ زديم ئي فيلم ( شبهاي روشن ) "فرزاد موئتمنه" كه قرار شد ئي" حميدو"حرفها رو جمع و جور كنه و بنويسه كه همين كارر رو هم كرد كه  نوشتورو واستون ميذارم اينجو بخونين .

...............................................................................................................

قرار بر اين بود كه اين نوشته بقلم دوست خوبم "كل محمود" عزيز باشد كه در نهايت اين كار را من انجام دادم  كه چكيده يك گپ چند ساعته دوستانه است با ساير نويسندگان درباره فيلم "شبهاي روشن" اگر شيريني در ان يافتيد به ديگران تعلق دارد و تمامي ايرادها از ان اين كمترين است .

حميد

..........................................................................................................

خلاصه فيلم :  يك استاد ادبيات دانشگاه كه در خلوت خود از دنياي پيرامون خود جدا شده و احساسات خود را نسبت به مفاهيمي همچون دوست داشتن و عشق از دست داده است  بر اثر يك اتفاق با دختر جواني اشنا ميشود واو را به منزل خود دعوت ميكند آندو بمدت  چهار شب به محل ملاقاتي ميروند كه در انجا دختربايد به انتظارديدار نامزد گم كرده خود بماند  اين چهار شبانه روز به استاد كمك ميكند تا از دنياي تنهايي خود بيرون بيايد و نگاهي تازه به زندگي بيندازد .

..........................................................................................................

        در نمازم خم ابروي تو در ياد امد          حالتي رفت كه محراب به فرياد امد

بي ترديد  عشق يك پيوند ابدي بين انسان و خداوند است و تمام كساني كه از عشق چيزي جز اين ميخواهند به بيراهه ميروند.

 عشق انسان به انسان  تنها براي شناختن مراحل بالاتر عشق معني پيدا ميكند كه همانا بي نهايت شيفتگي به خداوند است.

كساني كه عاشق شدن را در معاني انساني  و مادي ان جستجو ميكنند غافل از آنند كه عشق اصولا يك پديده مادي نيست بلكه يك پندار  توصيف ناپذير از بي نهايتي است  كه از درون روح انسان سر چشمه ميگيرد.

عشق تنها يك سايه از حقيقت است  حقيقتي كه بسياري از درك بي نهايت بودن ان عاجزند مگركساني كه  راهي يافته اند تا بدرون دنياي پنهان ان حقيقت نگاهي كوتاه بياندازند.

 ان حقيقت عاشقانه زيستن است  كه انرا پاياني نيست و درك اين مهم تنها از عهده كساني بر ميايد  كه بي پاياني اين حقيقت را درك كنند واين ميسر نميشود مگر انكه خود بخشي ازان بي نهايت شوند يعني عاشقانه زندگي كنند.

عشق يك پيمان است از سوي انسان كاوشگر براي تعالي روح خود با خالق خود يك سفر بي انتهاست براي دست يافتن به دنيايي كه تنها بايد عاشق بود تابتوان انرا لمس كرد .

تفاوت انسانهاي عاشق با انسانهايي كه عشق را نميشناسند در اين است كه انسان عاشق ايمان دارد كه خداوند هميشه با اوست و هرگز فراموش نميكند كه تنها نيست و اين تفاوت عشق با هرزگي است تفاوتي كه بايد معني انرا درك كرد .

 وهمين حقيقت همواره زيستن با خداوند است كه به انسان عاشق كمك ميكند تا بتواند عاشقانه زندگي كند وبه بي نهايت دنياي پنهان عاشقان پيوند خورد .

اما ايا درك اين مطلب اسان است ؟ 

در واقع تفاوت ميان دانستن و درك كردن يك موضوع تفاوت ميان دو جايگاه است كه انسان در هر طرف ان بايستد نگاهي متفاوت به طرف ديگر دارد .

گاهي اين تفاوت چندان زياد نيست و فرد ميتواند ان تفاوت رااحساس كند اما گاهي اختلاف موجود  قابل بيان وتوصيف براي كساني كه از خارج به مسئله نگاه ميكنند  نيست و واژه ها عاجز از انتقال مفاهيم ان هستند.

براي روشن شدن بيشتر مسئله مثالي ميزنيم همه ما كم و بيش با احساس سردي اشناهستيم و شايد هم به يك درك علمي ازمسئله سرمارسيده باشيم مثلا بدانيم مولكولهاي اجسام در دماي منهاي 273 درجه سانتيگراد از حركت باز ميايستنداما ايا اين دانسته ها بما كمك همچون يك اسكيموي ساكن در قطب شمال به زندگي بنگريم؟  شايد در قطب شمال اسكيموهايي يافت شوند كه دانستنيهاي علمي انان از مسئله سرما كمتر از  دانشمندان علوم برودتي باشد اما ايا ميتوان گفت انها از درك مفهوم زيستن با  يخ و برف عاجز هستند؟

 بي ترديد اينگونه نيست زيرا سرما بخش مهمي از زندگي انهاست در واقع انها غرق درهمزيستي با سرما شده اند و در ان غوطه ورند  .

مقوله عشق مقوله اي اينچنين است فيلم" شبهاي روشن" تلاش دارد با بيان داستاني ساده پيچيدگي مسئله عشق را براي تماشاگر بيان كند در قسمتي از فيلم استاد دانشگاه در پياده روي هاي شبانه خود كه براي انديشيدن و فرار از روز مرگي هاي پيرامون خود و شايد هم براي بهتر شناختن خود و يافتن گوهر درون خود ترتيب داده است با ماموري بر خورد ميكند كه از او ميپرسد ايا نويسندگان و شعرا نميتوانستند با زباني ساده تر براي ما سخن بگويند كه درك جملات شاعرانه و پيچيده انان براي ما اسانتر شود ؟

در واقع مامور اشاره به دنياي غريب و ناشناخته اي دارد كه درك ان برايش مشكل است .

اين قسمت فيلم يكي اززيبا ترين بخش هاي فيلم است و نشان ميدهد تك تك اعضا جامعه در هر شغل و كاري كه مشغول باشند در پس زمينه فكري خود به مسائلي ميانديشند كه فراتر از روز مرگي هاي متداول است.

سپس دختر وارد زندگي مرد ميشود كه در واقع تمثيلي از انتظاري عاشقانه است و به استاد كمك ميكند عشق درون قلب ديگران را باور كند در واقع اين امر باور كردن خود موجوديت عشق است .

بياد بياوريم صحنه اي از فيلم را كه دختر به استاد ميگويد:" اگر انسان بتواند  با دانش بيشتر خود دنيايش را عوض كند به آزاري كه در اين راه ميبيند ميارزد" و اين در حقيقت اشاره به رسيدن  به مرحله درك يك موضوع با كمك گرفتن از دانسته هاي خود است يعني دانش خود را به محك ازمايش زدن ولمس كردن اندوخته هاي  علمي خود و يا بعبارتي بهتر زيستن با انها و در حقيقت شكل دادن و هستي بخشيدن به انديشه هايي است كه در درون انسان بارور ميشوند .  

سوال ديگري كه اكنون مطرح ميشود اين است كه چرا در جامعه انساني امروز انسانها روز بروزبيشتر به خلوت و تنهايي خود  پناه ميبرند ويا چرا مادران و فرزندانشان اينگونه از هم دور هستند؟ فيلم شبهاي روشن سعي دارد به پاسخي براي اينگونه پرسشها دست يابد كارگردان تلاش ميكند بما ياد اوري كند كه انسان عاشق انساني پر شور ترو پر انگيزه تر و با نشاط تر است و به اينده با اميدواري بيشتري مينگرد تنهايي به تصوير كشيده شده در متن فيلم كه با حضور دختر در هم ميريزد بر پايه اخلاقياتي استوار است كه استاد دانشگاه خود را به ان پايبند نشان ميدهد  و اين اشاره اي زيبا به فطرت پاك انسانها است انسانهايي كه در جستجوي راهي عاشقانه براي زيستن هستند و تلاش دارند تا يك جمع انساني پاك را براساس شعور والاي انساني بنياد نهند .

كتابفروش فيلم كه در واقع نماينده روشنفكر كاسب ماب دوران ما است با خريد و فروش نشانه هاي  فرهنگي انسانها يعني كتاب  زندگي را ميگذراند اما در درون وجدان خود باور دارد كه اين گنجينه بايد بدست اهلش بيفتد كه در اين ميانه هم كتابهاي ارزشمند  نايابند و هم اهل انها كارگردان بزيبايي بما نشان ميدهد كه تنها در دسترس بودن انديشه انساني كفايت نميكند  تفكر و پالايش و  قوام بخشيدن به اين انديشه ها هم لازم است درحقيقت بايد اهل با دل زيستن بود .

 اما چگونه اين امر مهم امكان پذير است  ؟

استاد درميان قابهاي  تصاوير هنرمندان و انديشمندان بزرگ بشري  نصب شده بر روي ديوار منزل خودقابي را خالي گذاشته است شايد او منتظر كسي است؟ يك راهنما يا يك انسان فرهيخته  كه روزي پيدا شود و پاسخ او را بدهد كه چگونه انسان انديشمند زمانه ما ميتواند به اين پاسخ دست يابد .

 دختردر همين زمان از شور عاشقانه سخن ميگويد شوري كه استاد را وادار ميكند تا بخود آيد و به قلب خود نگاهي دوباره بياندازد .

 استاد كتابهاي خود را بفروش ميرساند تا زندگي جديدي را اغاز كند و اين نشانه اي نمادين از اغازبا دل زيستن است.

دختراما دل در گرو عشق ديگري دارد و انسان عاشق حتي با وجود ترديدهاي خود پايبند دل خويشتن است ترديدهايي كه در نهايت در ميابيم يك دلواپسي بيهوده بوده است و گويي دختر مجبوربه طي كردن اين زمان طولاني انتظار است .

استاد اين پاي بندي عاشقانه را  خوب درك ميكند او به يك بلوغ فكري دست يافته درك كردن عشق و دنياي عاشقان و نه خواندن و دانستن درباره انها .

 از زبان استاد ميشنويم  "اين چهار شب خوشبختي براي يك عمر كافيست" احترام به خواسته دختر در واقع تاكيد بر پايبندي به قوانين دنياي تازه اي است كه استاد به تازگي انرا شناخته است.

فيلم از همسان شدن عاشق و معشوق سخن ميگويد و همراه شدن عاشق با معشوق يعني دلسپاري عاشقانه به انجام كاري كه معشوق انجام انرا  ميپسندد و اين ساده ترين شكل بيان  شناخت عاشقانه عشق است يعني سر سپردن به فرامين گوهر پاك وجود انساني يك سرسپردگي اگاهانه نه از سر اجبار  يعني  دوري جستن از گناه و الوده نشدن به هوا هاي نفس با چشماني باز .

دختر استاد را ترك ميكند اما شور عاشقانه اي كه او در قلب استاد باقي گذاشته بر جاي  ميماند گويي تنها رسالت او نشان دادن شور و سرمستي عاشقانه به استادبوده است دختر رنجي را كه عاشق درراه رسيدن به معشوق خود  بايد متحمل شود ميشناسد شايد براي همين در اغاز فيلم استاد را از عاشق شدن منع ميكند مردبا تلخي از جدايي ميگويد اما دختر مست وصال يار است ولذت اين وصل  پاداش توصيف نشدني عاشقانه زيستن است كه شايد استاد روزي ديگر به ان دست يابد  .

    فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم                  بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

فيلم شبهاي روشن فيلمي ساده و دوست داشتني براي تمامي كساني  است كه علاقه مند هستند  تلاش كنند تا به انديشه هاي انساني با نگاهي  جديدتر بنگرند. 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:55 |

                                پاسخ هاي يك خطي به سوالهاي يك خطي

فرشيد : چرا شغل بقالي رابراي خودتان  انتخاب كرده ايد؟

كل محمود بقال : كاكو چند دقيقه بشين پشت دخل يك مغازه بقالي تا بفهمي

 صفا : با اين داستان كريم ميخواهيدچه چيزي را بگوييد ؟

كل محمود بقال :كه وقت زن گرفتن كريم رسيده

مهناز : چرا بي بي و عيال شما هميشه خانه هستند ميخواهيد بگوييد زنها فقط بدرد كاردر خانه ميخورند و بس ؟

كل محمود بقال :بيرون نرفتن بي بي از بي چادريه از عيالوم هم خودتون سوال کنيد

سينا :چرا لهجه شيرازي را انتخاب كرديد ؟

كل محمود بقال :تقصير كريم شد

بي نام : چرا به دو نوع لهجه مينويسيد ؟

كل محمود بقال : تقصيرئي اشنو شد

شيرين : ميگويند همه نويسندگان تنها خود شما هستيد ؟

كل محمود بقال :همه نويسندگان هم با شما هم عقيده هستند

سهيل :يك خواستگاري و ازدواج ساده اينهمه كش دادن نداره .

كل محمود بقال : كاكو گمونوم تا حالا نرفتي خواستگاري

يك فسايي:اگه يكبار ديگه با فسايي ها شوخي كني پوست از سرت ميكنم

كل محمود بقال :ما گردنمون از مو باريكتره

 

 

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:32 |
+ نوشته شده توسط محمود در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:13 |

 

هميشه به كارداني بي بي رشكم برده هيچوقت تو هيچ كاري شتاب نميكنه حتي اگه  كاروكار خير باشه كه تازه خودش هميشه ميگه عاقبت به خيري هر كسي بعد نماز و روزه هاش به كاروي خيريه كه به سرانجوم ميرسونه.

 سر جريان كريم ديدم خيلي دست و دست ميكنه گفتم شايد اين تاني كه بخرج ميده از سر احتياطه چون هميشه ميگه ازدواج لبه تيغه هم خدا خيرشون بده داره و هم خدا لعنتشون كنه.

خواسم درمورد كريم ازشون يي پرسو جويي بكنم كه ديدم بهتره لب بگزم تا غنچه كلامشون خودش وابشكفه ديروز اومدن در دوكون يي چند تو چيزم سفارش دادن بر خلاف معمولم كه كريم سفارشاتشونوواسشون ميبرد در خونه گفتن خودت وقت ناهار ئي چيزهارو بياركه باهات كارم دارم .

با خودوم گفتم بايد تلاششون به يي نتيجه اي رسيده باشه ظهر كه رفتم خونه ديدم عيال و مادر كريم هم او نجا هسن پيش از ناهار بي بي صدام كرد و بي مقدمه گفت: من دنبال قضيه اي دخترو رو گرفتم خونواده خيلي با اصل و نسبي داره خيليم ابرو دارن مادر پدرش هم از دوستاي قديم خواهروم در اومدن از همون طريق هم پيغوم فرستادم ميخويم بيويم خواستگاري اونام جواب دادن روز پنجشنبه پدرو مادرش هر دو خونه هستن تشريف بيارين اما گمونوم ئي جواب مثبتشون بخاطر رودر بايستي با خواهروم باشه والو تو پرس و جوهايي كه كردم معلوموم شد تا حالو چند نفر پا پيش گذوشتن و همه  جواب رد شنيدن بهانه هم اوردن دخترمون ميخواد درس بخونه وهنوز براش ازدواج زوده اينا رو هم دارم واست ميگم كه به كريم حالي كني ئي علفو اگه بدهنش شيرين اومده دليل نميشه قند عسل باشه يي وقتي ديدي تهش تلخي بار اورد اما بازم همه ئي حرفا كه دارم ميزنم حرف ادميزاده اونيكه سرنوشت ادما رو مينويسه به دهن من و امثال من نيگاه نميكنه شايد شاهرگ زندگي ئي دوتو جوون بهم گره خورده باشه اما عقل حكم ميكنه تدبير لازم از قبل بشه .

بي بي با حرفاش يي كوه مسئوليت و اميد و نا اميدي و شادي و غمو با هم ريخت تو دلوم مونده بودم ئي چيزا رو چطو به اين جوون بگم .

سر ناهار هيشكي لام تا كام حرف نميزد نه بي بي  نه مادر كريم و نه عيالوم انگاري همه اوناداشتن تو دلشون واسه كريم دعا ميكردن ليلا كه زنگ زد جوياي ماجرا بشه تازه فهميدم كريم چقدر واسه دورو بري هام عزيزه  دروغ نگم يي خورده هم حسوديم شد كريم از بچگي تو دست و بالوم كمك حالوم بود چيزي كه من هميشه ازش ميديدم شيطنتها و بازيگوشياش بود وقتي هم يي چيزي ميگفتم و گوش نميكرد سرش داد ميزدم كه ميخوي مثل يي خر دو زرده تو ئي دنيا هم بار مردمو بكشي هم بار زندگي خودتو اما غافل بودم كه او داره يواش يواش تو زندگي خيلي چيزا ياد ميگيره اين مطلبو دو رو بري هام خوب ميديدند اما من نميتونستم متوجه بشم عينهو يي عكس خونوادگي ميمونه كه بعد چند سال كه از نو ميبينيش تازه يادت مياد ادماي داخل عكس چه انسانهاي نازنيني هستن  و داري هر روز ميبينيشون ولي حاليت نبوده كه كنارت نشستن.................    

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:12 |

                                                دشت ارژن

دوست خوبم" اباداني" امده بود در مغازه و ميگفت " كل محمود " جمعه اينده قصد داريم باتفاق خانواده برويم" دشت ارژن"  گردش كنيم شما هم بياييد با هم برويم .

خواستم بگويم اين جمعه را ميخواهم تا ظهر استراحت كنم كه گفت :صبح زود هم حركت ميكنيم كه با گرماي هوا روبرو نشويم .

ميخواستم بهانه اي جور كنم و بگويم : ماشينم خراب شده بلكه دست از سرم بردارد بتوانم اين جمعه يك خواب سيري بروم كه گفت : با ميني بوس جديدي كه برادرم خريده ميرويم كه هم با يك ماشين برويم و هم براي همه باندازه كافي جا باشد .

دردهانم دنبال كلمات مناسب ميگشتم تا بدون رودر بايستي به او بگويم : اصلا اين جمعه اي حال بيرون رفتن از خانه را ندارم كه گفت : ناهار هم من تدارك ديده ام چلو را در خانه درست ميكنيم و با خودمان ميبريم كباب كوبيده را هم همانجا اماده ميكنيم دوغ و نان محلي را هم توي راه ميخريم سبزي خوردن و ماست موسير هم سپرده ام به خانه تهيه كنند .

ديدم از خواب صبحگاهي ميشود گذشت اما ازچلو كباب كوبيده وماست و موسير و نان و دوغ محلي نه شما بوديد ميگذشتيد ؟

گفتم: پس من بي بي و كريم را هم با خودم مياورم كه گفت: قدمشان روي چشم .

جاي شما خالي باتفاق دوستان رفتيم دشت ارژن چه هوايي بود هر نفسي كه ميكشيدي پنداري ده سال جوان ميشدي يك چشمه بزرگ اب هم پيدا كرديم كه از ان ابي بيرون ميجوشيد گوارا و شيرين و خنك چون اشك چشم كه هر چه بگويم باز كم گفته ام همان حوالي هم  درخت بزرگي را پيداكرديم و در زير سايه ان بساط را پهن كرديم و نشستيم.

 دور تا دورما تا چشم كار ميكرد سبزه بود و گل وچمن گروه گروه هم مردم نشسته بودند زير سايه درختها و از طبيعت لذت ميبردند  يك نفر تابي را به شاخه درختي بسته بود و تاب بازي ميكرد عده اي ديگر  تور واليبال بسته بودند وواليبال بازي ميكردند دور تا دور همه هم تا دلتان بخواهد اشغال و زباله بود كه روي زمين ريخته بودند چشمانم كه به اين منظره افتاد بد جوري دلم گرفت قدم زنان از جمع دوستان دور شدم تا اوقات تلخ من كام ديگران راتلخ نكند كمي كه دور شدم دو جوان را ديدم كه در زير سايه درختي بساط خود را گسترده بودند و مشغول كشيدن قليان بودند روبروي انها هم پير مردي محلي الاغ خود را به درختي بسته بود و زير سايه درخت مشغول چرت زدن بود نزديكتر كه رفتم دو جوان بر خاستند و بسمت من امدند ديدم فرزندان همسايه مان اقاي محمدي هستند پرسيدم اينجا چه ميكنيد؟

 گفتند :امده ايم براي تفريح .

بيكباره نطقم شكوفا شد و از در نصيحت انها  برامدم گفتم : حيف نيست اين طبيعتي را كه خداوند به اين زيبايي افريده است اينچنين با زباله هاي خود زشت و كثيف كرده ايد ؟

حيف نيست اين سبزي ها و چمننها را با قوطي خالي پلاستيكي نوشابه و پوست تخمه و قوطي خالي كنسرو پر كرده ايد ؟

مگردوباره نميخواهيد به اينجا باز گرديدو از زيباييهاي ان لذت ببريد ؟ حيف نيست محيط به اين زيبايي اينچنين كثيف و الوده و بد بو باشد ؟

هر دو به پشت سر من خيره شده بودند و سكوت اختيار كرده بودند بقدري از اينكه دم گرم من در اهن سرد وجودشان اثر گذاشته خوشحال شده بودم كه حد نداشت گفتم: خوب حالا لااقل شما هم يك چيزي بگوييد.

پرسيدند: درباره چه چيز ؟

گفتم: درباره همين چيزها كه برايتان گفتم .

گفتند : شما درباره چه چيز حرف ميزديد ؟

پرسيدم : يعني گوش نميداديد ؟

گفتند : به چه چيز ؟

از شدت عصبانيت از كوره در رفتم و پرسيدم : پس وقتي من داشتم حرف ميزدم شما دو نفر داشتيد چه ميكرديد؟

گفتند : داشتيم خرمگسهاي پشت گوش اين الاغ را ميشمرديم .....  

...............................................................................................................

1  - دشت ارژن از نقاط ديدني اطراف شيراز و در مسير كازرون ميباشد

   

 

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:15 |

                                   دشت ارژن ( شيرازي )

 

ئي ابادانيو اومده بود درمغازه كه كل محمود جمعه اي داريم با خانوم بچه ها و كاكام و بچه هاش و مادروم ميريم دشت ارژن بگرديم شومو هم ميوي با هم بريم يو نه ؟

اومدم بگم ئي جمعه اي رو ميخوام تا ظهر بخوابم كه گفت : صبح گاهم راه ميوفتيم كه به گرما نخوريم.

 خواستم يه بهونه جور كنم بگم : ماشينوم خرابه بلكم دست از سروم بر داره بتونم ئي جمعه اي  يي خواب سيري بكنم كه گفت:

ميني بوس جديده كاكام رو هم مياريم كه هم يه ماشينه بريم هم واسه همه جا باشه .

همچي تو دهنوم بود رودرواسي رو بذارم كنار بگم: اصلا حالوو حوصله بيرون رفتنو ندارم كه گفت :

ناهارم خودوم تدارك ديدم چلو درست ميكنيم با خودمون ورميداريم ميبريم كباب كوبيده هم همونجو سيخ ميكشيم دوغ قشقويي ونون محلي هم تو راه ميخريم سبزي خوردن و ماست و موسيرم سپردم خونه مهيا كنند .

ديدم از خواب صبح ميشه گذشت اما از كباب كوبيده و ماست و موسير و دوغ محلي نه شومو بودين ميگذشتين ؟

گفتم : دست شومو درد نكنه حسابي به زحمت افتاديد پس من بي بي و كريم رو هم با خودوم ميارم.

گفت : قدمشون رو چشم .

اقا جاتون خالي رفتيم دشت ارژن چه هوايي بود هر نفسي كه ميكشيدي انگاري ده سال جوون ميشدي  يي چشمه ابي هم جوسيم كه بيا و ببين ابي ازش ميجوشيد بيرون عينهو اشك چشم سبك شيرين خنك گوارا هر چي بگم كم گفتم يي درخت سايه داري هم همون دور و برا پيدو كرديم بساطو پهن كرديم نشستيم زيرسايه درختو.

  دور و بر ماشالو ماشالو تو چشم كار ميكرد سبزه بودو چمن سبزو خرم و باصفا گله گله هم ملت نشسته بودن زير سايه درختها.

  يكي تاب بازي ميكرد يي عده اي  تور بسته بود واليبال بازي ميكردند دور تو دور همه هم تو دلت بخواد همينجوري اشغال بود و زباله كه ريخته بودن رو زمين چشموم كه افتاد به ئي همه ات اشغال دلوم بد جوري گرفت قدم زنون رفتم يي سمتي كه اوقات تلخوم دل بقيه رو تنگ نكنه يي كم كه دور شدم ديدم دو تو جوون زير سايه يي درختي لميدن  دارن قليون ميكشن يه چند قدم دورترم يي پيرمرد محلي  الاغشوبسته بود به  درخت رو برويي داشت  تو سايه  درختو چرت ميزد .

 دو تو جوونو تو منو ديدن پا شدن او مدن طرفوم به سلام و احوال پرسي كه ديدم دوتو پسر ئي محمديو هستن پرسيدم :

اينجو چه ميكنين ؟

گفتن : او مديم تفريح.

يي دفعه اي نطقوم گل كرد گفتم :حيف ني ئي طبيعتو كه خداوند  به ئي قشنگي افريده   اينجوركثيف و زشت  كردين ؟

حيف ئي سبزه و چمنو ني با قوطي پلاستيكي نوشابه وپوست تخمه و قوطي خالي كنسرو پر كردين ؟

مگه بعدا بازدوباره خودتون نميخوين بيوين همينجو تفريح كنين ؟حيف  محيط به ئي قشنگي ني ايجور كثيف وآلوده و بد بو باشه ؟

دو توئي خيره شده بودن پشت سروم لام تو كام حرف نميزدن همچي شاد و شنگول شدم كه حد نداشت شكر خدا نفس گرموم تو اهن سرد وجودشون دوشت تاثير ميكرد گفتم : خوب حالو شومام يي چيزي بگين .

پرسيدن : درباره چي چي ؟

گفتم : درباره همين چيزا كه براتون گفتم .

پرسيدن : شومو داشتين درباره چي چي حرف ميزدين ؟

گفتم : يعني گوش نميدادين ؟

گفتن : به چي چي ؟

غيظوم گرفت گفتم : پس وقتي من حرف ميزدم شو مو دوتا داشتين چكار ميكردين ؟

گفتن : داشتيم  خر مگسهاي پشت گوش ئي خرو رو ميشمرديم .....

 

 

  

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:14 |
+ نوشته شده توسط محمود در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:2 |

جمال فسايي آمده بود در مغازه و اه و ناله ميكرد  از بي پولي و گراني جنسها حالا هر كس نداند فكر ميكند اين بنده خدا براي  يك تكه نان شب خود هم لنگ است  اما از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان فقط درامد زمينهاي كشاورزي و دوعدد باغي كه در مرودشت دارد و من ازان خبر دارم سر به سالي چند ده ميليون ميزند  حالا بگذريم از حقوق بازنشستگي كه خودش و زنش از فرهنگ ميگيرند  يك نفر هم نيست ازاو بپرسداين همه پول را براي چه كاري ميخواهي؟

 غيبتش نباشد ولي من كه  تا حالا نديدم يك سفره باز كند چند نفراز بند گان خدا بشينند كنار ان  ودعايش كنند.

 نه به يك مسافرت ميرود چند تا جاي تازه را ببيند نه به يك زيارت ميرود تا بقول قديمي ها استخواني سبك كند بچه هم ندارد كه بگوييد دارد براي انها پس انداز ميكند تفريح او شده اينكه برود در حجره برادرش توي بازار كه تازه او دست اين يكي را  توي خست از پشت بسته است . امروزهم امده بود فضولي در مغازه ببيند ماليات پارسال من چقدر شده اقا اه و ناله اي هم ميكرد براي ماليات من كه دلم بحالش ريش شد.

 حيران مانده ام از كار بعضي ها كه هم غصه مال خودشان را  دارند هم غصه ماليات ديگران را .

سه سال پيش جاي همگي شما خالي يك پولي جمع كرده بودم با عبال و رحيم دامادم و بي بي و ليلا دسته جمعي  برويم پا بوس اقا امام رضا مشهد هنوز حرف ان  بود كه نميدانم كدام شير پاك خورده اي برا ي جمال فسايي خبر برده بودكه چه نشسته اي كه كل محمود دارد ميرود مشهد زيارت كه ديدم همچون  مار گزيد ه ها امد درب مغازه كه كل محمود مبادا اينوقت سال بروي مشهد كه اين روزها مشهد قيامت مسافراست  و جا گران و غذاي نذري اقا به همه زوار نميرسد و خرجت بالا ميرود و مگر پول را از كاغذ ميبرند كه ميخواهي اين چنين اتيشش بزني و هزار جور از اين چرنديات هر چه هم به او ميگفتم هنوز هيچي به هيچي نيست و تازه حرفش پيش امده گوشش بدهكار نبود كه نبود و نصيحت پشت نصيحت بخوردمن ميدادكه برادر پول كه فقط با عرق جبين بدست نمي ايد پاي ان خون جگرهم ميرود خلاصه سرتان را درد نياورم با زبان بي زباني حاليش كردم اگر من توانسته ام اين پول را  از فروختن ترشي ليته و كش تنبان جمع كنم لابد عقلم هم ميرسد كه چطورانرا خرج كنم كه شكر خدا دمش را  گذاشت روي كولش و رفت.

 امروزهم بعداز كلي غصه خوردن براي من يك دفعه اي ساكت شد جوري كه گفتم لابد بدهنش ماست مايه زد ه اند كه ديگر حرف نميزند يك چند دقيقه بعد از ان هم راهش را گرفت و رفت .

به كريم گفتم گمانم اين بنده خدا توي قبرهم غصه پول كفنش را بخورد .

كريم يك نگا هي به من كرد و گفت : كل محمود بعضيها حاليشان نيست كه اصل زندگي همان خود  زندگي كردن است  نه زنده بودن.

ديدم از وقتي  اين دخترك را ديده است   فيلسوف هم شده اما راستش را بخواهيد  حرفش خيلي بدلم نشست.

 بي بي گفته بود براي  ناهار برويم منزلش به كريم گفتم پاشو اين كركره مغازه را  بده پايين برويم خانه بي بي كه مهمات تاخير بر نميدارد و چه چيزي از شكم چراني توي خانه بي بي مهمتر؟     

 

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:51 |
+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:50 |

بابا کل محمود این کامنتها ی شما که خیلی تابلو هست . همه اینها را خودت به اسم مستعار برای خودت مینویسی .اول اینکه هیچکدام ادرس وبلاگ ندارد که واقعیت وجود نویسنده را ثابت کند . بعد هم خیلی کار زشتی است این کار شما و در ضمن با استفاده از سرور اچ پی دی  ای تریم تمام ای پی این پیامها را که چک کنی مشخص هست که همه از یک ای پی داره میاد .

(بهرخ شماره ۲) 

عزیز دلوم بهرخ گلوم گمونوم ئی باید کار کریم باشه که ئی روزا حواس پرتی داره و دایم داره با خودش حرف میزنه اخه دیروزم بجوی جواب دادن به نسیم یی نامه بلند بالا نوشته بود واسه حسینی پور که بیو واسم تو مجلس عروسیم واسونک بخون غافل از ئیکه هنوز ما براش نرفتیم خواستگاری.

 راستی  دروغ نگم مثل ایکه شومو با ما اشتی کردی ها

کل محمود بقال

پالوده شیرازی ... یکی از بچه ها از سوئد کپی کامنتهای شما را که از یک ای پی هست  داره تو وبلاگ پخش میکنه و همه دارن میخندند .

.........

عزیز دلوم ..... اگه شو مو همونی که گاهی سر میزدی به ئی علیو قربونت خودت چرو ادرس نگذوشتی مگه نگفتم کارت دارم تازه نور چشموم مگه فکر کردی  ئی وبلاگو رو ما  جز واسه بگو بخند درست کردیم ؟ حالو اگه ئی دوستان فکر کردن ما ئی کارو روکردیم و ئی کار غلطه باز جا شکرش باقیه یی چند نفر پیدو شدن به کار غلط میخندن .

 کل محمود بقال    

ممنون از تذکر تمام دوستان
اولا مشخص است که دوستان عزیزمان کار جمعی انجام نداده اند  سوال ما از شما عزیزان این است اگر تمام نوشته های یک روزنامه از یک چاپخانه در ایند یعنی نویسنده تمام  مطالب ان روزنامه  یک نفر است؟ یا گفته های یک گوینده رادیو همه از ان خود اوست ؟قبلا هم برای دوستان گفته بودیم ما نوشته ها را میخوانیم و سپس جدا سازی میکنیم   و مجددا باز نویسی میکنیم و سپس توسط یکی از دوستان در وبلاگ قرار میگیرد دلیل انهم ان است که بسیاری از دوستان ما در نامه های خود به نکاتی اشاره دارند که نیازی نمیبینیم در معرض دید همگان قرار گیرد و یا توسط دوستان نزدیکمان نوشته شده که از قسمت کامنتها برای نامه نگاری استفاده کرده اند  و نامه ها جنبه خصوصی پیدا کرده که قرار دادن ان در وبلاگ منطقی نیست  و یا خود دوستان از ما  خواسته اند ادرسها حذف گرددو  یک دلیل دیگر مطالعه کامنتها مطالبی است که متاسفانه خط قرمز اخلاقیات را زیر پا گذاشته است و تلاش ما پاک نگه داشتن محیط وبلاگمان از اینگونه الودگیها است  از طرفی تمام نوشته ها هم توسط همین دوست و توسط همان ای پی در وبلاگ قرار میگیرد و این همان کامپیوتری است که برای کارمان در نظر گرفته ایم میتوانید انها را هم چک بفرمایید در ضمن جهت اطلاع دوستان عرض میکنیم اصولا انجام یک کار گروهی یعنی اینکه شما تصمیم گیری و خرد جمعی داشته باشید اما توسط یک یا چند نفر به عموم عرضه گردد دوستان عزیز و خوبمان .......و بهرخ شماره ۲ عزیز  ممنون از تذکر دلسوزانه شما باز جای شکرش باقیست که در انسوی جهان هم کسانی هستند که مایلند مطالب ما را بخوانند و به ای پی های ما توجه نشان دهند ولی جای تاسف دارد  که دیگرانی  هم هستند که بجای توجه داشتن به اصل مطلب که همانا اندیشه مطرح شده در وبلاگ ما است به نکاتی توجه دارند که ناشی از نااگاهی نسبت به نوع کار ما است گویا دوستان خیال کرده اند ما جوانانی  هستیم که از سر بی کاری وبلاگی راه انداخته ایم که سر بسر دیگران بگذاریم در صورتیکه هدف ما در معرض قضاوت دیگران قرار دادن نوشته های خود  و دوستانمان است تا بلکه بتوانیم بدین وسیله نسبت به ارتقا کار خود بکوشیم   در پایان از دوست عزیز ی که در کشور سوئد قبول زحمت فرموده اند و برای وبلاگ ما تبلیغ نموده اند بسیار سپاسگزاریم این نشان از ذوق ایشان دارد و ما هر نوع نو اوری را گرامی میداریم خوشحال میشویم با ما تماس بگیرند تا مطمئن شوند نوشته ایشان هم به همین صورتی که نوشته سایر دوستان در وبلاگ قرار گرفته در وبلاگ ما قرار میگیرد .
چند نمونه استثنایی هم که میبینید تعلق به دوستانی دارد که از دایره دوستان خصوصی نویسندگان بیرون بودند و ما تنها به نشانه تشکر از انها نوشته هایشان را با ادرس خودشان در وبلاگ قرار دادیم برای همگان ارزوی موفقیت داریم .

نویسندگان پالوده شیرازی و عرق بهار نارنج [گل][بوسه]

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:54 |