تبليغاتX
پالوده شيرازي با عرق بهار نارنج

حدود يكسال قبل من براي اولين بار متوجه "كريم " شدم اقاي خسرواني همسايه و دوست خانوادگي ما دو سالي بيشتر نيست كه به محله ما امده اند و از دوستان قديمي همسرم محسوب ميشوند كه سالها قبل با هم همكلاس بوده اند انروز من با همسر اقاي خسرواني در حياط خانه مشغول صحبت بوديم كه كريم امد و اجناس سفارشي خانم خسرواني را به ايشان تحويل داد محبت ومهرباني بيش از اندازه خانم خسرواني نسبت به "كريم " برايم تعجب اور بود  همان روز از ايشان شنيدم كه محبوبه خانم همسر اقاي " كل محمود " از دوستان خانم خسرواني هستند و انها خريد خانه خود را از فروشگاه" محمود اقا" انجام ميدهند كه البته با منزل ما فاصله بسياري دارد .

وقتي موضوع را در خانه مطرح كردم مادر شوهرم از اشنايي با خانواده خواهر" بي بي خانم "خبر داد وبنقل خاطرات بسيار شيريني از انها پرداخت شايد به همين دليل بود كه من  از ان پس توجه بيشتري به" كريم" داشتم.

بارها شده بود كه ديده بودم "كريم "ميايد وسفارشات خانواده خسرواني را در حياط منزل انان قرار ميدهد و ميرود بدون انكه توجهي به اطراف داشته باشد روزي خانم خسرواني از زندگي او برايم گفت پدرش كارمند قسمت فني شركت برق شيراز بوده است و تنها يك دختر داشته تا اينكه پس از سالها " كريم " به دنيا ميايد به همين دليل فاصله سني كريم و خواهرش بيش از پانزده سال است .

كريم دهساله بوده كه روزي پدرش بر اثر حادثه اي از دكل برق مبافتد و متاسفانه كشته ميشود انطور كه خانم خسرواني ميگفت مادر كريم در ان زمان معلم  اموزش خياطي اموزشگاه هاي فني حرفه اي بوده است و در ان زمان خواهر كريم ازدواج كرده و داراي زندگي مستقلي بوده است.

ظاهرا پدر" كريم" و" كل محمود" دوستان خوبي براي هم بوده اند و" كريم" حدود دو سال قبل از اين ماجرا پيش" كل محمود "بكار مشغول بوده و پدرش معتقد بوده كار جوهر وجودي مرد است .

" كريم "  علاوه بر داشتن مدرك پيش دانشگاهي دوره هاي فني حرفه اي كامپيوتر و الكترونيك را هم به تشويق " اقا محمود " گذرانده است اما نتوانسته مغازه مستقلي براي خود دست و پا كند و در خانه به كار تعميير وسايل برقي دوستان و اشنايان اقدام ميكند .

"كل محمود " او را مانند چشمان خود دوست دارد و شنيده ام كه ميگويد "كريم " مانند ليلا براي من است شايد مواظبت اطرافيان و شايد هم نجابت ذاتي كريم باعث شد تا به او توجه پيدا كنم و شايد هم كنجكاوي در باره اين مطلب كه او چگونه توانسته بدون داشتن سرپرست خانوادگي و پدر در بالاي سر خود اينچنين متكي به نفس بار ايد .

در مسير دبيرستان دخترم بسمت خانه ما چندين دبيرستان دخترانه قرار داردبارها هنگام تعطيلي مدارس دخترانه وقتي با دخترم راهي خانه ميشويم  متوجه " كريم "  شده ام كه بر خلاف بسياري از جوانان امروزي كه متاسفانه كمتر به روابط اجتماعي احترام ميگذارند  به ارامي بدون انكه عملي زننده از او سر بزند در حال بازگشت بسمت محل كار خود است قبلا فكر ميكردم شايد دچار افسردگي است اما در شب خواستگاري از دخترم متوجه شدم كه بسيار با هوش وبذله گو و نكته سنج است و حتي شنيده ام در محل كارخود   بصورت بسيار مودبانه سر بسر " محمود اقا " ميگذارد كه البته " محمود اقا " هم از بابت پاسخگويي  به اوكم نمياورد.

شب خواستگاري همسرم براي " كريم " از هزينه هاي زندگي و مخارج  ما سخن بميان اورد و از ميزان تحصيلات خانوادگي و ارزوهايي كه براي " مريم  " در سر داريم گفت " كريم " تمام مدت ساكت بود تا اينكه همسرم از او خواست چيزي بگويد كه گفت :

بر سر كوي عاشقي شاه و گدا يكي بود و اضافه كرد ارزوهاي شما در قبال ارزوهاي من براي دخترتان هيچ است برايم دعا كنيد بلند پروازيم پر و بالم را نشكند .

و بعد هم ساكت شد بياد دارم همگي ما از پاسخ او چنان يكه خورديم كه تا چند دقيقه سكوت بر مجلس خواستگاري حاكم شد.

حالا چرا من موضوع " كريم " را با شما در ميان گذاشته ام حقيقتش نگران اينده دخترم هستم و فكر ميكنم نياز به همفكري ديگران دارم از طرفي احساس ميكنم دخترم به او علاقمند شده و در ترديد بسر ميبرد تفاوتهاي زندگي ما با خانواده كريم محيطهاي تربيتي متفاوت دخترم و " كريم "محبت بي پايان من و همسر و مادر ايشان به يگانه فرزندمان" مريم"  و دهها دليل ديگر مرا واداشته تا از شما دوستان نظر بخواهم براستي اگر شما بجاي من بوديد چه ميكرديد؟

ماندانا دهقاني

 

   

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 6:10 |

هوا حسابي سرد بود و من تازه لباس پوشيده بودم و داشتم از در خانه خارج ميشدم كه يكدفعه صبر امد نميدانم شما به اينگونه مسائل اعتقاد داريد يا خير به هر حال در شك و دو دلي اين بودم كه از خانه بروم بيرون يا نه كه صداي زنگ در خانه بصدا در امد در راکه باز كردم ديدم دوست خوبم رضا است علت صبر امدن روشن شد. رضا دامپزشك بود و بهترين كسی كه ميتوانست همراه من به ديدن دوستانم در سيرك خليل عقاب بيايد فقط مانده بودم چطور موضوع را حاليش كنم كه شاخ در نياورد.

 بعد از احوالپرسي پرسيد: داشتي كجا ميرفتي ؟

گفتم: اگر كار نداري  بيا تا با هم برويم .

 در خانه را بسته با هم راهي شديم با خودم كلنجار ميرفتم چطور داستان را بگويم ديدم بهترين راه گفتن حقيقت است .

موضوع را خيلي ساده برايش تعريف كردم اصلا تعجب نكرد حتي گفت چند سال پيش يك اسب را در سيركي ديده است كه اعداد را  سه رقم سه رقم در هم ضرب ميكرده است بار سنگيني از دوشم برداشته شد البته همان موقع اضافه كرد تمام اينها چشم بندي است.

 گفتم: شايد ولی به هر حال بهتر است از نزديك ببيني .

 كم كم از دور چادر سيرك پيدا شد و ميمو ني را ديديم كه داشت روي سقف چادر سيرك چراغ بالاي تيرك چادر سيرك را عوض ميكرد او هم ما را ديد واز دور برايمان دوستانه دستي تكان داد رضا با ناباوري گفت:اين ميمون ان بالا چكار ميكند؟

گفتم: مثل اينكه دارد لامپ عوض ميكند.

پرسيد: مگر برقكار است؟

 در جوابش گفتم: اين حيوانات كه من ديده ام همه كاري ميكنند. ناگهان صداي ميمون درامد و فرياد زد روشن كن كه ديديم خوشبختانه چراغ روشن شد و ميمون هم به چابكي از ستون چادر پايين امد رضا هنوز از حيرت چشمه اولي بيرون نيامده بود كه شتر دو كو هانه بما نزديك شد و گفت:اغور بخير  اين طرفها

بجاي جواب رضا را به او معرفي كردم ناگهان رضا شروع كرد به جستجوي لباسهاي من و پرسيد : راست بگو ضبط صوت كجاست؟

گفتم: كدام ضبط صوت مرد حسابي مودب باش به شتر برميخورد.

ناگهان رضا مرا رها كرد و در جيبهاي خود دنبال چيزي ميگشت

گفتم: چه كار ميكني؟

گفت: دنبال ام پي تي پليرم ميگردم ميخواهم با اين شتر مصاحبه كنم

گفتم: اول از او  بپرس راضي ميشود

رضا موضوع را باشتر در ميان گذاشت شتر گفت:

اگر پولش خوب باشد چرا كه نه

رضا پرسيد: مثلا چقدر

 : پول دو گوني خار شتر يك ميليون تومان

رضا دسته  چكش را دراورد و يك چك يك ميليوني نوشت

شتر گفت: البته من چك قبول نميكنم اما چون با اين جوان اشاره به من هستي باشد قبول است

رضا با خوشحالي گفت :اجازه هست شروع كنم

 شتر: گفت بفرماييد

رضا :لطفا خودتان را معرفي كنيد

شتر : ما در هر زمان يك اسم داريم مثلا گاهي به ما كشتي صحرا ميگويند گاهي شتر بار بر گاهي اصالت كوير گاهي هم لوك كه البته اين اسم خاص نرها است و بهتر است ان موقعي كه به ما لوك ميگويند دور و بر ما افتابي نشوي

 رضا پرسيد: چرا

شتر رو به من كرد و گفت اين دوست تو هميشه اينقدر خنگ است ؟ مثل اینکه گفتي كه دكتر دامپزشگ است

گفتم: راستش او متخصص كرم روده كوچك ماهيهاي كپور قسمت جنوبي اقيانوس منجمد شمالي است و از شتر ها چيز زيادي نميداند.

شتر سري از روي تاسف تكان داد و گفت: پس به او بگو شتر سواري دو لا دولا نميشود بهتر است اول كارش را درست ياد بگيرد بعد بيايد وقت عزيز مرا بگيرد رضا امد حرفي بزند كه سقلمه اي به پهلويش زدم و گفتم: سوال ديگري بپرس

رضا پرسيد شما در سيرك چه ميكنيد؟

شتربا لحن محكمي جواب داد

 : سوال بعد 

رضا حيران مانده بود كه من بجاي او  پرسيدم

ايااين درسته كه موقع عصبانيت توي صورت طرف تف ميكنيد و كينه او را به دل ميگيريد؟

شتر لب و لوچه خود را جمع كرد و فيلسوفانه به فكر فرو رفت و بعد از چند لحظه پاسخ داد فكر ميكنم اين تفكر از انجا ناشي شده كه شما فكر ميكنيد ما حيوانات براي كارهايمان تعقل و انديشه نداريم .

رضا دخالت كرد : داريد؟

شتر پرسيد و شما انسانها چطور براي كارهايتان دليل داريد. 

رضا گفت: بلي

شتر پرسيد پس بمن بگوببينم كجاي اين كار با تعقل و فكر است كه بابت جاي پارك ماشينتان فحش ناموسي به هم ميدهيد و همديگر را لت و پار ميكنيد و بعد هم روي هم را ميبوسيد و يا يك پولي ميگيريدو پي كارتان ميرويد.

رضا مانده بود چه جواب بدهد كه صداي اهنگي بگوش امد

دوستان ميمونم دور يك اتش جمع شده بودند و يكي از انها گيتاري در دست گرفته بود و اهنگ بسيار زيبايي مينواخت و ديگران هم او را همراهي ميكردند  اهنگ

You can win if you want

از گروه modern talking را ميخواندند با شتر و رضا به سمت انها رفتيم به انها حق دادم در كار خود موفق بودند چون خواسته بودند موفق باشند و موفق شده بودند از دوستانم خداحافظي كرده وقرار را براي بعد گذاشتيم با رضا راهي خانه شديم تمام راه رضا ساكت بود شايد به گفته هاي شتر دو كوهان فكر ميكرد


 

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 23:34 |