تبليغاتX
پالوده شيرازي با عرق بهار نارنج

يك زمان انسان از دست كسي عصباني است زماني ديگر از كنار يك مسئله براحتي ميگذرد چون انرا فاقد ارزش لازم براي انديشيدن به ان ميداند بدترين زمان هنگامي است كه بلاتكليف هستي ازدواج كردن فرزندان براي يك پدر و مادر نهايت بلاتكليفي است .

مشغله فراوان كاري من اجازه نميداد زمان زيادي را با خانواده بگذرانم اما خوشبختانه با برنامه ريزي مرتبي كه همسرم ترتيب انرا داده است توانسته ايم اززمان اندك باهم بودن كمال استفاده را ببريم و همين مهم باعث شده از اين بابت احساس كمبودي نكنم روابط گرم من و دخترم هميشه اين احساس را به من هديه ميكرد كه او هيچ كمبودي از اين بابت نداردزماني كه كريم و خانواده اش پيغام فرستادند ميخواهند به خواستگاري مريم بيايند ابتدا با مسئله بصورت يك مو ضوع پيش پا افتاده و بي ارزش بر خورد كردم و با ان براحتي مخالفت كردم زماني كه مادرم گفت بعلت اشنايي طولاني با خانواده اقا محمود نميتوانم  به خواستگاري پاسخ منفي بدهم مسئله شكل ديگري بخود گرفت فكر كردم ميتوانم سر و ته مجلس خواستگاري و مسئله ازدواج دخترم را با گذاشتن شرايط مشكل پيش پاي انها بهم بياورم من براي دخترم ارزوهاي زيادي در سر دارم و بنظر خودم دست يافتن  به هيچكدام از انها از عهده كريم بر نمايد.

قضيه را باهمسرم كه در ميان گذاشتم از من خواست نظر مريم را جويا شوم تازه ان زمان بود كه متوجه شدم دختر كوچك من به سن بزرگي رسيده است مريم موضوع را با سكوت بر گزار كرد و فقط گفت تصميم با شماست .

بناگاه احساسات متنفاوت و متضادي وجودم را فرا گرفت حس كردم سارقي پنهان از چشم من وارد زندگيم شده و گرانبها ترين گوهر زندگيم يعني قلب دخترم را ربوده است چنان از درك اين واقعيت به خشم امدم كه كم مانده بود بسراغ كريم و خانواده اش بروم و او را گوشمالي دهم مادرم موضوع را خيلي زود فهميد و مرا از تصميم گيري عجولانه برحذر داشت شب خواستگاري با طوفاني از كلمات اتشين با كريم حرف زدم و او در پاسخ تنها با دو جمله كوتاه چنان اب سردي برروي آتش درونم ريخت كه حيران مانده بودم كه اين جوان كم سن و سال چگونه به اين پختگي از درك احساسات پدري من و تفاوت شرايط زندگي خود و مريم رسيده است وقتي كه آنها را بدرقه ميكردم تا به منزل خود باز گردند آرزو داشتم بتوانم تصميمي درست بگيرم من يك جراح هستم در مواجهه با بيماران بارها اتفاق افتاده است كه ديده ام بيماري براحتي با مسئله جراحي و از دست دان عضوي از بدن خود كنار امده اند از طرفي بيماراني هم هستند كه از غم ازدست دادن يكي از اعضا بدن خود حتي زندگي را بدرود گفته اند هميشه چگونگي كنار آمدن با اينگونه مسائل جزو مشغله هاي ذهني من بوده است كريم توجه من را به مسئله ديگري هم جلب كرد و ان اين بود كه  واقعا حاضريم چه بهايي براي عشق و علاقه خود به عزيزانمان بپردازيم؟ و از چه چيزهايي بگذريم ؟ مردد و حيران مانده ام براي دخترم چه تصميمي بگيرم كريم پسر شايسته اي است اما ايا ميتواند خوشبختي را براي دخترم بارمغان اورد ؟

ايا دخترم ميتواند زندگي مستقل و توام با درايتي را براي خود بسازد ؟

توانايي هاي اين دو جوان را باور ندارم ايا اشتباه ميكنم ؟

شما چه فكر ميكنيد ؟

عليرضا دهقاني    

 

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 22:52 |

يي چند شب پيش ساعت حدود سه يا سه نيم بعد نصف شب بود كه تلفون خونه جوري پي هم زنگ ميزد كه از خواب كه پريدم گفتم لابد جويي اتيش گرفته گوشيو رو كه بر دوشتم ديدم كاكوي ئي ابادانيو هه با خنده و شوخي گفت تازه ادرس ئي وبلاگو رو كاكام برام فرستاده الانه هم دوشتم نوشته هاتو ميخوندم دستت درد نكنه كه نويسنده رو دستت نيومده كلي هم هندونه هاي جور ديگه گذوشت زير بغلوم وسبزيمو پاك كرد كه دوشت باوروم ميشد قحطي اهل قلم اومده  خلاصه ئقد حرف زد حرف زد كه يادوم رفت نصف شبي مزاحم خوابوم شده بعدم گفت: ميتونم يي نوشته هم من بفرستم بذاري رو ئي تختو در مغازه؟ منم تو رو دربايستي گفتم: باشه

 تلفونو كه قطع شد عيال پرسيد كي بود؟

 گفتم: كاكوي ئي ابادانيو.

 گفت :چي چي ميگفت؟

 گفتم : كابوس ديده بود ميخواست واسش دعا كنم.

  پرسيد: حالو كابوسش چي چي بود؟ گفتم :روزي كه گذوشتم در دوكون شما هم بخون

  حالو ئي شما و ئي هم قصه رفيقوم كه گذوشتم همگي بخونين فقط يي وقتي فكر نكنين زده به سرشا  بنده خدا ئي جوريه ديگه

………………………………………………………………………………..

      اين داستان به نويسنده بزرگ رئاليسم جادويي گارسيا غضنفرسانچز پسر تقديم ميگردد

...............................................................................................................

از پنجره اتاق خود به درخت بزرگ خانه همسايه نگاه ميكنم كه پر از شكوفه است  نگاه من به اينده است صدايي از راهرو خانه در گوشم ميپيچد هو هو هو مادرم است كه بزبان خاص خود دارد به پدرم فحش ميدهد.

 خانواده بزرگ ما به چهارچيز معروفند:

اول: دندانهاي خراب

 دوم: بدهكاري

 سوم: بد دهني

 وچهارم: خيال پردازي

كمتر فردي از خانواده ما پيدا ميكنيد كه دندان درد نداشته باشد هميشه يك يا دو دندان انها خراب است و به دليل درد وحشتناك دندان هم هيچكدام نميتوانند سر كار بروند ادم بيكار هم پولي در بساط ندارد مي ماند قرض كردن از ديگران و بدهكاري به مردم.

 ادم بدهكار هم زياد فحش ميشنود در نتيجه بعد از مدتي خود او هم بد دهن ميشود اين روند منطقي مسئله است .

خانواده ما به يك چيز ديگر هم شهره هستند و ان خيال پردازي است البته خيال پردازي عملي ميپرسيد خيال پردازي عملي ديگر چه صيغه اي است؟ برايتان ميگويم.

 پدر بزرگ من چهل سال در جستجوي گنج بيابانهاي اطراف شهرمان را زير و رو كرد تا مرد و هشت فرزند خود را يتيم و بي پول روي دست مادر بزرگم باقي گذاشت  كرد به اين ميگويند خيال پردازي عملي .

 پدرم  فرزند اول او بود واز اين واقعه درس گرفت او سعي كرد عاقلانه زندگي كند و براي اين منظور سي سال تمام در پي پيدا كردن همسر دلخواه خود بود و وقتي او را يافت هميشه بمن ميگفت خوشبختي يعني اينكه يك مرد براي تمام عمر مجرد باقي بماند اين جمله را حتي  زماني كه من در شكم مادرم بودم در گوشم زمزمه ميكرد و من اكنون سالهاست منتظرم تا درخت گيلاس خانه همسايه بغلي گيلاس بدهدتا بتوانم دزدانه چند تايي از انها را براي دخترزيباي همسايه روبرويي بدزدم تا شايد لبخندي عاشقانه بر لبانش بنشيند و از انجا بفهمم تا چه اندازه مرا دوست دارد اما از شانس بد من درخت خانه همسايه هر سال گلابي ميدهد .

دستهاي مهربان مادرم بر شانه ام ميخورد او را ازهمه كس و همه چيزدراين دنيا بيشتر دوست دارم بجزازگيل كال وسنجدو البته دختر همسايه روبرويي.

  برايم صبحانه اورده نان و مرباي كدو تنبل كه هر سال از كدوتنبل هايي كه يكي از بستگانش از ده مياورد ميپزد هنگام اوردن كدو ها هميشه غر و لند ميكند كه مردك ميخواسته انها را دور بريزد برداشته براي ما اورده حالا من با اين همه كدو چكار كنم ؟

و هميشه پيش از پايان مرباها چشم انتظار امدن ان فاميل از ده است تا شايد امسال هم مرباي كدو تنبل داشته باشيم او تنها هنرمند اشپزي در جهان است كه مرباي كدوتنبل را بدون شكر ميپزد.

پدرم در ايوان روي صندلي متحرك خود عقب و جلو ميشود و چپق ميكشد دلم ميخواهد بدانم در درون افكار او چه ميگذرد ما پانزده خواهرو يك برادريم كه با پدر و مادرم بيست نفري در يك خانه زندگي ميكنيم دو تا از بچه ها در واقع نوه هاي پدرم هستند كه ثمره سبزه گره زدن خواهرانم  در يك گردش سيزده بدر در سالهاي قبل هستند در ان روز بخصوص ما هرگز نفهميديم چه كساني گره هاي سبزه ها را باز كردند اما خواهرانم هميشه از ستاره هاي درشت وپر نوري سخن ميگويند كه فرزندانشان را از درون انها چون دو تيله شيشه اي قشنگ يافته اند از ان سال به بعد ما سيزده بدر ها هميشه در خانه مانده ايم و اين خيلي بد است چون ماندن در خانه درروز سيزده بدر نحسي مياورد .

نو ه ها هم هميشه دندان درد دارند و ميخواهند فضانورد شوند وموقع خوردن صبحانه با هم دعوا ميكنند و به هم فحش ميدهند و تا صبح  روزبعد با هم قهر هستند انها دوقلو هستند البته از دو مادرمختلف  و اين مسئله اي است بغرنج كه همه در حل ان عاجزمانده اند حتي مادرانشان  .

امروز روز پر كاري براي من است با يد از خانه بيرون بروم  و كمي گندم تهيه كنم تا تنها مرغي كه داريم بتواند انرا بخورد و تخم بگذارد تا بتوايم براي ناهار ظهر نيمرو تهيه كنيم اين كوشش و تلاش طاقت فرسا گاهي براي زندگي لازم است  ومن انرا به جان خريده ام هر چند كسي در خانه ما قدر مرا نميداند .  

  نويسنده :  اباداني شماره 2

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 19:26 |