تبليغاتX
پالوده شيرازي با عرق بهار نارنج

اين بچه هاي لوس را ديده ايد خودشانرا نخود هر آشي ميكنند ؟

 امروز رفته بودم مغازه پسراقاسيد رضاي خدا بيامرز توي خيابان قصر الدشت  خدا بيامرز  نور به قبرش ببارد چه مرد نازنيني بود هرچي خاك ان مرحومه عمر بچه هايش بخصوص اين عباس باشد كه واقعا جاي بابايش را گرفته و خانواده اش را هم روسفيد كرده كاسب به قاعده منصف و مردم دارو ابرو دوست خلاصه هر چه بگويم كم گفته ام .

بله  داشتم ميگفتم رفته بودم در فروشگاه اقا سيد رضاي خدا بيامرزيك خورده بدهكاري ده بيست تومني به انها داشتم پرداخت كنم برگردم درمغازه خودم .

فروشگاهشان ماشالله  مثل هميشه پراز ادم بود. جوري كه انگار نه انگار دويست متر وسعت دارد عباس هم  با خلق خوش با همه سلام عليك ميكرد و دخل ميگرفت برادرش هم  داشت با کمک دو تا كارگرشان جنس ميچيدند توي قفسه ها ماشالله اين روزهاهم جنسها اينقدر  جور وا جور شده كه ادم حيران ميماند چند نوع انرا بياوردبراي  مغازه حالا باز جاي شكرش باقيست من ان انبار پشت مغازه را دارم والا يك مغازه اي ميخواستم باندازه مغازه اين بچه ها خلاصه دو تا برادري تا من را ديدند فرصت ندادند درست براي باباي خدا بيامرزشان يك فاتحه  بفرستم  پريدند بغلم كردند و روبوسي و احوال پرسي

برادر كوچكتر جواد هم رفت برايم چايي اورد تا گلو تازه كنم خدا خيرشان بدهد در ادب لنگه ندارند اقاي من كه شما باشي هنوز درست جا بجا نشده بودم و تازه داشت حاليم ميشد كه كجا به كجا هست  و نقل كجا  هست كه چشمانم افتاد به يك پسر لاغر بلند قدي  كه امد  كنار دخل وايستاد بغل عباس همچين هم لوسي و ننري از سر تا پايش ميباريد كه حد نداشت  جواد قبل از  اينكه من پرسجو كنم خودش گفت اين اقا دلال نخود لوبياي بسته بنديه همچين سر سنگين يك سلام عليك خشكي باهاش كردم كه باورش نشود خبري جايي هست  كه يك دفعه ديدم خانم ستايش از در امدداخل فروشگاه.

خانم ستايش  قديمها توي محله ما مينشستند تاالحمد الله  وضعشون خيلي خوب شد واومدن اينجا توي قصر الدشت خانه گرفتند  اقا چقدر ما را تحويل گرفت  جوري كه شرمنده شدم.

عباس رفته بود توي انباربراي كاري جوادهم داشت به مشتريها ميرسيد دستش بند بود خواستم صوابي بكنم سلامی کردم و  گفتم خانم ستايش اين طرفها؟

 گفت: والله پسرم از خارجه امده يك بچه شير خواره هم دارد كه الان توي ماشينه امده ام برايش پوشك بخرم.

 اقا يك دفعه اين بچه لوسه خودشرا قاطي كرد.

 پرسيد: خانوم اين نوه شما دختراست يا پسر ؟

 بنده خدا خانوم ستايش يك اشاره بمن كرد كه يعني اين ديگه كيست  من هم با چشم و ابرو نشانش دادم كه يعني من نميدانم با همه اين احوالات گفت : فرقش چيه ؟ 

پسر لوسه گفت : محل ابگيري پوشك ها فرق داره.

خانوم ستايش گفت : دختر

گفتم لابد حالا ميخواهد بپرسد اسم بچه چيه كه پسره پرسيد : چند ماهه است ؟

خانوم ستايش گفت :  هفت هشت ماه حالا شمابراي  چي چي اين چيزها را ميپرسي  ؟

پسرو گفت : پوشك ها اندازه هايشان با هم  فرق دارد حالا پوشك كامل ميخواهيد يا ساده ؟

خانوم ستايش گفت : پوشك كامل ديگه چيه ؟

پسر لوسه گفت : روش يك لايه مشما داره.

خانم ستايش گفت: پسرم يك كاملشو بده.

لوسو گفت : ايراني باشد يا خارجي ؟

خانوم ستايش گفت : پسر جان يك ايراني بده.

پسرك باز پرسيد : پنبه ريز باشد يا پرميس پا مبارك يا .... كه يدفعه خانم ستايش رو كرد بمن و گفت: كل محمودپاشو يك پوشك بده من بروم دنبال كارم نوه ام الان گند ميزند به ماشين.....

         


 

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 4:58 |

اين بچه لوسارو ديدين خودشونونخود هر آشي ميكنن ؟ امروز رفته بودم مغازه پسراقاسيد رضاي خدا بيامرز تو خيابان قصر الدشت  خدا بيامرز  نور به قبرش بباره چه مرد نازنيني بود هرچي خاك ان مرحومه عمر بچه هاش بخصوص ئي عباسو باشه كه واقعا جاي بابو رو  گرفته و خانواده اش رو هم روسفيد كرده كاسب به قاعده منصف و مردم دارو ابرو دوست خلاصه هر چه بگم كم گفته ام .

ها  داشتم ميگفتم رفته بودم در فروشگاي اقا سيد رضاي خدا بيامرزيي خورده بدهكاري ده بيست تومني به اونها دوشتم پرداخت كنم برگردم درمغازه خودم .

فروشگاهشون ماشالو مث هميشه پر ادم بود. جوري كه انگار نه انگار دويست متر وسعت داره عباسوهم با خلق خوش با همه سلام عليك ميكرد و دخل ميگرفت كاكاشم دوشت با دو تو كارگرشون جنس ميچيدن تو قفسه ها ماشالو ئي روزام جنسا ئقد جور وا جور شده كه ادم ميمونه حيرون چن نوعشو بياره واسه مغازه حالوباز جا شكرش باقيه من او انبار پوشتيو رو دارم والو يي مغازه اي ميخواسم قد مغازه ئي بچه ها خلاصه دو تو كاكويي  تو منوديدند فرصت ندادند درست واسه بابوي خدا بيامرزشون يي فاتحه  بفرستم  پريدند بغلوم كردند و روبوسي و احوال پرسي  كاكوي كوچيكو جواد هم پريد برام چويي اورد تا گلو تازه كنم خدا خيرشون بده تو ادب لنگه ندارن اقام كه شومو باشي هنوز درست جا بجو نشده بودم و تازه داشت حاليم ميشد كه كوجو به كوجان و نقل كوجان كه چشموم افتاد به يي پسر لاغر درازي  كه اومد  كنار دخل وايساد بغل عباس همچي لوسي و ننري از سر تو پاش ميباريد كه حد نداشت  جواد قبل ائيكه من پرسجو كنم خودش گفت ئي اقودلال نخود لوبيوي بسته بنديه همچي سر سنگين يه سلام عليك خشكي بوهوش كردم كه باورش نشه خبريه كه يي دفعه ديدم خانم ستايش از در اومد تو.

ئي خانم ستايش اينا قديما تو محله ما ميشسن تاالحمد الله  وضعشون خيلي خوب شد واومدن اينجو تو قصر الدشت خونه گرفتن  اقو چقدر ما رو تحويل گرفت  جوري كه شرمنده شدم.

عباس رفته بود تو انبار واسه كاري جوادم دوشت به مشتريا ميرسيد دستش بند بود خواستم صوابي بكنم گفتم خانوم ستايش ايورا؟

 گفت: والو پسروم از خارجه اومده يي بچه شير خوره  هم داره كه الان تو ماشينه  اومدم واسش پوشك بخرم.

 اقو يهويي ئي بچه لوسو خودشو قاطي كرد.

 پرسيد: خانوم ئي نوه شوما دختره يو پسر ؟

 بنده خدا خانوم ستايش يه اشاره بمن كرد كه يعني ئي ديگه كيه منم با چشم و ابرو نشونش دادم كه يعني من نميدونم با همه اي احوالات گفت : فرقش چي چيه ؟ 

پسر لوسو گفت : محل ابگيري پوشك ها فرق داره.

خانوم ستايش گفت : دختر

گفتم لابود حالو ميخاد بپرسه اسمش چي چيه كه پسرو پرسيد : چند ماهشه ؟

خانوم ستايش گفت :  هفت هشت ماه حالو شومو واسه  چي چي ئي چيزا رو ميپرسي  ؟

پسرو گفت : پوشك ها اندازه هاشون با هم فرق داره حالو پوشك كامل ميخوين يو ساده ؟

خانوم ستايش گفت : پوشك كامل ديگه چي چيه ؟

پسر لوسو گفت : روش يه لايه مشما داره.

خانم ستايش گفت: كاكويه كاملشو بده.

لوسو گفت : ايروني باشه يا خارجي ؟

خانوم ستايش گفت : پسر جون يه ايروني بده.

پسرو باز پرسيد : پنبه ريز باشه يو پرميس پو مبارك يو مي بيبي يو.... كه يدفعي خانم ستايش رو كرد بمنو گفت: كل محمودپاشو يي پوشك بده من برم دنبال كاروم ئي  بچو گند زد به ماشين.....

          

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 4:57 |