یی چند وقتی هه که دست تنهو شدم نمیرسم چیزی واستون بنویسم تا امروزکه یی فراغتی دست داد گفتم شاید بشه با دوستای قدیمی یی گپ مجددی بزنم راستش عامل اصلیشم کریم شد که بی مقدمه اومد در مغازه واسه کمک کردن از وقتی که نشسته سر درس و مشق دیگه وقت نداره بیاد دم مغازه طفلکی روز و شبش هم شده کتاب و درس و مطالعه خیلی هم لاغر شده حالو انشالله موفق بشه بقیه چیزا مهم نی از وقتی هم نشسته سر درس انگاری پاک یادش رفته قصه شاهزاده خانومو چی بوده ومسبب اصلی اینهمه تلاش عشق و عاشقی بوده ازش پرسیدم سراغ اون فرشته نازنینتو میگیری یا نه ؟ یی خورده پا به پا شد وگفت انشالله روزی میروم سراغشون که کسی جرات نکنه بهم بگه عراقی دیدم نه پاک واسه خودش عاقل مردی شده شکر خدا رو بجا اوردم که چشم دلش اینقدر روشنه راهی خونه که شد قلم دست گرفتم تا واستون داستان عراقی رو بنویسم که امیدوارم دوست داشته باشید:
سالها قبل یی شاگر پادویی پیش یک تاجری کار میکردبنام عراقی کم کم مورد اعتماد تاجر قرار گرفت و محرم خانواده تاجر هم شد همه هم به او میگفتند عراقی علتش هم این بود که کسی نمیدونست عراقی اصل و نسبش کجایی بوده خلاصه هر کی کاری داشت اونو صدا میکرد که مثلا عراقی بدو برو اب از حوض بیار یا عراقی بپر برو سر چهار سو نون بگیر و از این جور فرمایشها و بقول خودمونی کسی واسش تره خورد نمیکرد تا اینکه کم کمک عراقی بزرگ شد و شد داماد تاجر اما باز هم همه به او میگفتند عراقی و امر و نهی میکردند و از صدقه بعضی خلقیات بد مردم روزگار که ترازو انصافشون برای توی سر هم نوعشون زدن میزون شده هر کی میرسید پادو بودن این بنده خدار ا برویش میاورد و او هم تحمل میکرد و شاید هم جواب همه را سپرده بود دست انکس که عادل واقعی است خلاصه روزگار چرخید و چرخید و عراقی بچه دار شد و بچه ها هم بعادت بزرگترهای نادان به او میگفتند عراقی روزی عراقی بر سر چاه میرود و سر میخورد و درون چاه میافتتد یکی دوروزی از او خبری نمیشود تا اینکه همه به پرسجو میروند که عراقی کجاست ؟ که فرزندش میگوید عراقی دیروز رفت سر چاه اب ورداره افتاد توی چاه .
این داستان را نوشتم تامتوجه منظور کریم بشوید انشالله که از دعای خیر واسه این جوون دریغ نکنید .![]()
