تبليغاتX
پالوده شيرازي با عرق بهار نارنج - نمیدونم اخر عروسی ئی کریمو سر میگیره یو نه ؟(8)

كريم گفت : ديدين چه چايي خوش طعمي دم كرده بودند ؟

گاهي وقتها بي پولي چه جاهايي خودشرا به رخ ادم ميكشد توي همين نيم ساعت خواستگاري كريم چه خوب توانسته بود تفاوت زندگي خودش با اين دختررا بفهمد صحبت درباره طعم چايي يك بهانه بود تا به من و بقيه بفهماند حاليش شده است اين عاشق شدنش سرانجامي ندارد دلم نيامد توي چشمانش نگاه كنم اما از ته صدايش معلوم بود كه غم دنيارا ريخته اند توي دلش خواستم ابتكاري بخرج بدهم بلكه اب و هواي همه عوض شود گفتم: برويم سعديه يك بستني پالوده اي بخوريم ؟

 هيچكس جوابم را نداد حتي" بي بي" كه خيلي دلم ميخواست يك كلمه حرف از دهنشان بيرون بيايد بلكه من ازاين بلاتكليفي در بيايم ديدم اين چيزها كه دستگير من شده بقيه هم فهميده اند به ناچار سر خود سر ماشين را كج كردم طرف سعديه شايد بستني پالوده انطرفها كام تلخ همگي را شيرين كند توي راه به اين  خواستگاري رفتنمان فكر  ميكردم .

پدر و مادر دختر و مادر بزرگش معقول ادمهاي فهميده اي بودند با يك دنيا محبت امدند به استقبال ما به حرفهايمان خوب گوش دادند هر چند ما حرف زيادي براي گفتن نداشتيم دخترشان هم دختر خيلي مودب و با وقاري بود فقط بنظرم يك كم کم سن و سال بود اخر الامر هم براي جواب دادن فرصت خواستند تا خود دخترشان تصميم بگيرد نه فيس و افاده برايمان بخرج دادند نه خداي نكرده  مثل اين نو كيسه هاي  تازه بدوران رسيده كه اب هندوانه را هم با چنگال ميخورند ادا اطوارهاي فرنگي ماب ها را در بياورند خيلي بي شيله پيله و ساده  و خودماني حرفهاي ما را  شنيدند و حرفهاي خودشان را زدنداخر سر هم پدر دختر با كريم شروع كرد به گفتگواز همه چيز زندگيش هم گفت از مخارج خانه و رفت و امدشان بگير تا تربيت دخترشان و ارزوهايي كه برايش دارند خدا وكيلي يك كلمه اش هم از ادب بدور نبود مادر دختر هم از محبت و احترام  به "بي بي" و عيال و مادر"كريم" كم نگذاشت جوري رفتار كردند كه نه به كسي بر بخورد نه كسي پايش را از گليم خودش درازتر كند .

اين خواستگاري هر چي برايم نداشت يك درس خوبي بمن ياد داد و ان اين  بود كه تربيت حرف اول و اخررا در زندگي ادميزاد ميزند ياد چند روز پيش افتادم كه پسر" محمد كفتركي" امده بود در مغازه يك ريش بزي گذاشته بود دو شاخه كه تا نزديكي نافش ميرسيد به مو هايش هم نميدانم چي چيزي زده بود كه سيخ ايستاده بودشده بود عين يك جوجه تيغي كه روباه ببيند سيبيل هايش را هم از ته تراشيده بود تقريبا شده بود يك مارمولكي كه ريش بزي هم داشته باشد از در نصيحت كه با او وارد شدم گفت: شما بهتراست سرت به كار خودت باشد.

 ديدم تربيتش هم دست كمي از قيافه اش ندارد  حقيقتش هنوز برايم معلوم نشده است چرا بعضيها انقدر با ادب و شرم و حيا بار ميايند بعضي هاهم فقط ياد ميگيرند لگد بزنند به در طويله نميدانم اين جمله قشنگ  شيخ اجل سعدي را شنيده ايد  كه ميگويد تربيت نا اهل را چون گردكان بر گنبد است يا نه ؟ 

  

 

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:21 |