تبليغاتX
پالوده شيرازي با عرق بهار نارنج - روی چشمانم

اقا اعتراض پشت اعتراض كه"كل محمود" قرار بود داستانهاي با لهجه شيرازي را بدون لهجه شيرازي هم بنويسيد چشم اينهم جواب مستانه خانم بدون لهجه 

مستانه : كل محمود چرا شما خودت در مورد فيلم خون بازي نظر نداده ايد؟

كل محمود بقال : بگذاريد اول برايتان قصه اين هوشنگ را بگويم.

اين بنده خدا غيبتش نباشد سه  ايراد بزرگ دارد اول اينكه براي هر چيز كوچكي هم هزار جور قسم ميخورد مثلا يك ليوان اب ميگذاري جلويش بخورد بعد از خوردن ميگويد به اين قبله محمدي به اين سو چراغ به اين نون ونمكي كه با هم خورده ايم تشنگيم رفع شد حالا شما فكر نكنيد ايمان محكم و درستي  هم دارد خير ابدا بعكس دومين ايرادش هم اين است كه تا دلتان بخواهد دروغ ميگويد مثلا يك دفعه ميايد ميگويد يكي از دوستان عيالم بعد از شانزده شوهر كه سرشان را خورده عاشق من شده من هم مانده ام چكار كنم اگر هم به او  بگويي برادر تو ديگر هفتاد سال سن داري و اين  حرفها  برايت زشت است  از فرداي ان روز ميرود  ته مانده موهايش را رنگ مشكي ميكند و سيخ سيخكي روغن ميمالد و مي ايد در خيابان ها خودش را نشان ميدهد كه يعني شانزده سال سن دارد .

 سومين ايراد او هم اين است  كه دست به تملق گفتنش حرف ندارد براي همين خصلت اخري هم هست  كه همه دوستش دارند مثلا همين چند روز پيش امده بود در مغازه پيش من عزيزم  كه شما باشيد از دهانم پريد كه نخود كيلويي پنج ريال گران شده ممكن است  دوريال  ديگرهم گران شود كه اقا حرفمرا توي  هوا قاپيد كه بعله قطعا چنين خواهد شد چون اقتصاد دان بزرگي مثل شما حتما پيش بينيش درست از اب در ميايد وحيف و صد حيف كه بزرگان دنياي بازرگاني و تجارت از درك كمالات بالاي شما عاجزند و الا چه بسا كه در مدت كمتر از چند روز مشكلات اقتصادي دنياي خاكي از ينگه دنيا تا بلاد فرنگ و سرزمين ابا اجدادي ما حل كه ميشد هيچ بلكه شاهد شكوفايي اقتصاد كشورهايي ميشديم كه ديگر در روي نقشه جغرافيايي هم يافت نميشوند.

خلاصه سرتان را درد نياورم  گفت و گفت تامن هم باورم شد  واقعا اقتصاد دنيا لنگ نظريات  من بوده از ان زمان به بعد هم جوري خودمرا ميگرفتم كه هر كس ميامد يك كاسه ماست بخرد مجبور بشود ازمن بخواهد برايش بروم منبر از اقتصاد بازار و گردش پول و داد و ستد بگويم كه كم كم همه خيال برشان داشت  من پدر اقتصاد نوين در دنيا هستم   تا اينكه يكي دو روز بعد يك پسر جواني امد دو تا بستني بخرد برايش رفتم منبر اوهم ابتدا خوب كه گوش داد يك كم از تراز مالي تجاري و مبادلات ارزي و نحوه باز كردن گشايش هاي اعتباري و اين جور چيزها برايم گفت كه جوري منگ شدم كه يادم رفت پول بستنيش را از او بگيرم در عوض حاليم شد علم اقتصاد با گران شدن سيري دهشاهي لواشك الو فرق دارد  خلاصه كاكوشكر خدا اين جوان يك اينه داد دستم تا قد و اندازه خودمرا ببينم و از اين به بعد بي جهت وارد هر مقوله اي نشوم حالا اين  فيلم خون بازي هم كاكو لقمه اش را براي  من نگرفته بودند اين بود كه نشستم كنار تا انهايي كه كارشان اين است  حرفش را بزنند كه ماشالله همه انها هم اهل فيلم ساختن هستند هم تا دلتان بخواهد توي زمينه اين فيلم خاك خورده اند حداقل هم تا جايي كه من ميدانم هر كدامشان دست يك چند تا از اين جوانها را گرفته اند يادشان داده اند بگويند  يا علي و از خاك ذلت بلندشوند پس حق بدهيد  من ساكت مانده باشم  حالا انشالله اگر موردي پيش امد و من از ان سر در مياوردم روي چشما نم من هم ميايم وسط گود 

 

 

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 13:45 |