سرم را كه بالا كردم يك دفعه چشمانم افتادبه كريم ديدم طفلكي كز كرده گوشه مغازه چنان توي خودش فرو رفته كه انگارتمام كشتيهايش غرق شده اند ماجرا از اين قراراست كه ديروز رفته بود سر راه اين دخترك بلكه بتواند يك بار ديگر او را ببيند دخترك هم نميدانم روي چه حسابي صدايش كرده و جلوي دوستانش از كريم پرسيده با او چكار دارد كه يكهو دوستان دختر قضيه خواستگاري كريم را پيش كشيده اند و شروع كرده اند به اينكه سر بسرش بگذارند و به او گفته اند بروووقتي يك مدرك دكترا داشتي بيا جلو كه حالا فعلا خيلي عقبي خلاصه كريم بخت برگشته را سكه يك پول كرده اند حالا اگرهم چيزهاي ديگري هم به او گفته باشند من نميدانم فقط وقتي امد در مغازه حالي بود كه من دلم برايش اتش گرفت از سر نصيحت به او گفتم پسر حالاغصه نخور نان امروزرا كه داري غم فردارا چه ميخوري كه خدا بزرگتر از اين حرفها است .
ديشب موقع رفتن گفت" كل محمود" قصد كرده ام بنشينم پاي درس و مشق بروم دانشگاه.
خدا ميداند چقدر خوشحال شدم " كريم" تاسال اخر كه درسش تمام شد نمره كمتر از شانزده نداشت اگرهم دست تقدير گذاشته بود الان بايد سال سوم دانشگاه بوده باشد ديدم اگراين عاشق شدنش تا حالا در خانه متاهلي رابرايش باز نكرده شكر خدا چشمان آتيه بينش گشوده شده .
شب كه موضوع را با عيال در ميان گذاشتم گفت از ما كه كم نميشود كريم مثل پسرمان ميماند انشالله خدا خودش سبب ساز شود شما كمكش كنيد بلكه بتواند درسش را ادامه بدهد .
همان موقع ازخدا كمك خواستم تابلكه بتوانم به كريم توي درس خواندنش كمك كنم شايد صواب اين كار از بار گناهانم كم كند بلكه روسفيد ازاين دنيا بروم شكر خدا انقدر رويم زياداست كه از خدا هم سبب سازي كار خيررا ميخواهم هم پاي اخرت كه وسط ميايدچرتكه را ميكشم جلوي خودم و مينشينم پاي حساب دخل و خرج اخرت.
خلاصه سرتان را درد نياورم اول وقت كه امدم درمغازه قصه شب قبل رابراي كريم گفتم بنده خدا چنان ذوق كرد و افتاد به دعا كردن بجان من و محبوبه و بي بي وليلا كه سر انگشتي كه حساب كردم ديدم برای گناهان بعدي هم يك چندتا دعاي خير باقي ميماند و با خيال راحت ميتوانم تا چند روز بنشينم پشت سر مردم غيبت كنم .
با خودم گفتم لابد حالا راه ميافتد دنبال قلم و كاغذ و كتاب و كلاس درس و اينجور چيزها كه ديدم نه انگار تير نااميدي بد جوري توي قلبش نشسته ديدم گره كار فقط بدست بزرگترها باز ميشوديك زنگ زدم به خانه به عيال گفتم كه ظهر ميروم خانه "بي بي" براي صلاح مشورت عيال داستان را كه شنيد اهي كشيدو گفت انشالله خدا خودش سبب سازاين كار خير شود بعدهم گفت شمااز همانجا برويد منهم ناهار را بر ميدارم ميايم انجا تا ببينيم براي اين جوان چكار ميشود كرد ؟
خدا خيرش بدهد توي زندگي هر چيز كم داشتم از يك چيز هميشه غني بودم انهم همراهي و همدلي خانواده ام بوده است خدا به همه انهاخير بدهد كه كمال محبتند ........![]()