يكي از عادات خوب بي بي ئيه كه هميشه نمازشو با تاني و حوصله ميخونه براش سفر و حضرم فرقي نداره بعد نمازهم بايد حتما يكي دو ايه از قران كريمو بخونه خودش ميگه غبار دنيا پرستي رو از جلوي چشمام پاك ميكنه .
خونه كه رسيدم ديدم گوشه حياط يي قاليچه انداخته زير سايه درخت زبون گنجشكه سجاد ه شو هم پهن كرده نشسته به قران خوندن سلام كردم ديدم جوابمو نميدن فهميدم غرق معاني قران كريم شدن با خودوم گفتم حالو تا عيال مياد بساط ناهارو بياره بيتره منم يك دست نماز بگيرم نمازمو بخونم كه با خيال راحت بتونم با " بي بي" اختلاط كنم وسط نمازعصر بودم كه يدفعه اي ياد قديما افتادم اوقتا ئي درخت زبون گنجشكه به ئي بزرگي نبود ولي بازم ئقد سايه دوشت كه بشه زيرش عصرها يي قاليچه پهن كرد نشست سر درس و مشق نميدونم چه خاصيتي هم تو سايه ئي درختو هه كه هر وقت ميام اينجو دلوم نميخواد يادوم بياد ديگه سني ازم گذشته حقيقتا بزرگ شدن خيلي بده همش نگران زندگي هستي و مرتب يادت مياد چقدر مسئوليت داري راسيتش تا رحيم نيمده بود خواستگاري ليلا درست حاليم نشده بود چقدر از سن و سالوم گذشته يي دفعه اي حس كردم چقدر پير شده ام از ترس اينده ليلا دلوم ميخواست پناه ببرم بدامن بي بي كه بهم بگه چكار كنم شكر خدا هيچ نگراني برا وسايل زندگي ليلا ندوشتم مادرش همه چي براش تهيه كرده بود اما مگه زندگي فقط تير و تخته و فرش و گليمه؟
پاره تنتو ميخوي بدي دست يه نفر ببره كه هر چقدرم بشناسيش بازم كمه يادمه وقتي به بي بي گفتم پاشد به نماز خوندن بعد نمازهم استخاره كرد اما بهم نگفت خوبه يو بد اما بعدش افتاد دنبال ائيكه ببينه رحيم و خونواده اش چه جور ادمايي هسن البته او نا رو يه اشنا بما معرفي كرده بود اما بي بي تو مسئله ازدواج خيلي بادقت كار ميكنه خلاصه دو هفته اي بعد منو صدا كرد و گفت: محموداو روز كه بهم جريان ليلا رو گفتي استخاره كردم تا وارد ئي كارو بشم يو نه كه خوب اومد تحقيقاتومم نشون داده ئي رحيم اهل كار و خونواده دوستو سر براهه ازپونزه سالگيم دستش تو جيب خودش بوده يه خشت خونم داره كه با قرضو قوله ساخته كه البته هنوزم روش بدهكاره كارشم رانندگي با تاكسيه البته برش كار توليدي باباش هم هه كه پيرهن مردونه ميدوزه درسم تا فوق ديپلم مكانيك خونده اينارو هم بهت گفتم كه بدوني از وظيفه مادري برات كم نذوشتم اما ئي توهستي كه بايد بفهمي مرد زندگي ليلا هه يو نه ؟ من كارمو انجام دادم بقيه اش با خودته.
تازه انوقت بود كه فهميدم پدر بودن چقدر سخته.
تو همي عوالم بودم كه"بي بي" زد رو شونه هام و گفت: "كل محمود"نيم ساعتي هه سر پو وايسادي با ئي حضور قلب كه داري نماز ميخوني ئي نمازو رو گمون نبرم شيطونم ازت قبول كنه چه برسه كه بخواد بياد تو نامه اعمال نيكت.
تازه يادوم اومد وسط نماز بودم خودومو زدم به تجاهل كه يعني داشتم تو دلوم با خدا راز نياز ميكردم هر جور بود سر و ته نمازمو هم اوردم تا ايشالو بعدا بلكم بتونم روسياهيموپيش خالق دو عالم با توبه و انابه يي خورده سفيد كنم .
پيش خداي دوعالم كه ميدونم ابرو ندارم ئي ته مونده ابرو دينداريم هم پيش بي بي داشت ميرفت كه شكر خدا بخير گذشت .
هاداشتم براتون از رحيم و ليلا ميگفتم شكر خدا دومادوم سر براهه الانه چند ساله عروسي كردن من از چشموم بدي ديدم از رحيم نه اما حالو چروبراتون از قصه ليلا و رحيم گفتم شايد دليلش ئي باشه بدونين ازدواج چه قضيه پر پيچ و خميه .
داستان كريم كه پيش اومده نگرانيم دو چندون شده واسه ليلا من تصميم گيرنده بودم اما واسه كريم بايد منتظر تصميم ديگرون باشيم ياد حال خودوم كه ميوفتم به خونواده دختر حق ميدم عجله تو جواب دادن نداشته باشن همه كه به اندازه من و دور و بري هام كريمو نميشناسن شايد وقت اونه كه ما يي جوري شرايطو براي كريم مهيا كنيم تا كه بتونه توانايي هاشو به همه نشون بده.
" بي بي" صدام كرد ديدم دو تو چويي ريخته اند تو استكان و منتظر من نشسته اند.
كنارشون كه نشستم بي مقدمه گفت : به مادر كريم و كريم گفتم بيان تو ئي دو تا اتاق بالويي كه خاليه بشينن تو هم من از تنهايي در بيام هم خونشونو بذارن واسه اجاره تا كمك خرجي باشه واسه درس خوندن كريم.
حالو شومو فكر نكنين خونه كريم اينا نارنجستون قوامه ها همش صد متر زمين داره شصت متر زير بنا با يه اتاق شش متري رو پشت بوم واسه انباري اينم پدر خدا بيامرز كريم براشون ارث گذوشته سهم خواهر كريموهم مادرش ازش خريديعني اينكه از بانك وام گرفت ازخواهرو خريد كرد بنام كريم كه كريم داره ماهيونه قسطشو ميده .
"بي بي" گفت حواست بمن هه يو نه ؟
گفتم : راستشو بخوين نه حيرون از اينم كه شومو چطوري جلوتر از من ميدونين كريم چي فكر ميكنه و چه كاري واسش بيتره .
بي بي بجوي ايكه جواب منو بدن فرمودن : ميشيني يي برنامه مرتبي برا دوكون ميچيني كه كريم هم بتونه به كارش برسه هم به درس و مشقش .
گفتم: برو دو تا چشم جوري هم چشمو رو گفتم كه يعني حالو كار ما تو دوكون خيلي مهمات داره " بي بي " كاروم دستگيرشون شد ولي شكر خدا بهم نخنديدند كه تو ذوقوم بخوره در عوضش . اهي كشيدند و گفتند: گمون نميبرم كار كريم با ئي دخترو سرانجومي بگيره ولي بفرضم بخواد به يي جايي برسه ئي وظيفه ماهست كه كريمو واداريم عزت نفسشو حفظ كنه و رو پا خودش وايسه گيرم خونواده دختره هم بله بگن و كريم هم بشه دوماد اونا كريم وظيفه داره خودش زندگيشو جمع و جوركنه وظيفه پدر و مادري جا خودشه همت و غيرت مرد ي هم كه زن ميگيره جا خودش.
هيچوقت نديدم بي بي انسانها رو جز با چشم ايمان و عزت نفس و تقوي و انسانيت وهمت اونها با چشم ديگري ببينه واسه همينم هست كه همه به قضاوتش ايمون دارن بي بي با حرفاش قلبمو بدرد اورد همون موقع دست بدامن شاه چراغ شدم بلكه توكاروم فرجي بشه بتونم كمك بيشتري به كريم بكنم مثلا اگه همين چند تو خونه هاي اپارتماني كه تو دو تو كوچه بالايي ساختن زودتر تموم بشه و بفروش بره و خريداراشم جا ئيكه برن از مغازه خيابون بالايي خريد كنن راهشونو يي كم دورتر كنن بيان از من خريد كنن گره از خيلي كارام وا ميشه شكر خدا هم گره كارو ميدونم هم راه باز كردنشو بلدم حضور قلبوم رو هم وقت نماز كه قبلا خدمتتون عرض كردم چه جوريه گمونم اگه امورات دنيا رو بسپارن دستوم همين روزا تموم دختر پسراي شيراز برن خونه بخت فقط ترسوم از ئيه كه صاحب مغازه خيابون بالايي هم دختر دم بخت داشته باشه كه اوقت ديگه كار با دعاي من تنهو راه نميوفته و بايد همه دست به دعا شيم يي چند تو اپارتمان ديگم تو ئي خيابونو بسازن كه گمونوم تو اوقت دم شتره بزمين رسيده باشه ....![]()