تبليغاتX
پالوده شيرازي با عرق بهار نارنج - نميدانم عروسي كريم اخر سر ميگيرد يا نه (10)

با اجازه اقا محمود داستان كريم را ادامه ميدهيم

.........................................................................................................................................

 

يكي از عادات خوب” بي بي" اين است  كه هميشه نمازش را با تاني و حوصله ميخواند برايش سفر و حضرهم فرقي ندارد بعد از نمازهم بايد حتما يكي دو ايه از  قران  كريم را بخواند خودش ميگويد غبار دنيا پرستي را از جلوي چشمانم پاك ميكند .

 خانه كه رسيدم ديدم گوشه حياط يك قاليچه انداخته اند زير سايه درخت زبان گنجشك گوشه حياط سجاد ه نمازشان را هم پهن كرده اند نشسته اند به قران خواندن سلام كردم  ديدم جوابم را نميدهند فهميدم غرق معاني قران كريم شد ه اند با خودم گفتم حالا تا عيال ميايد بساط ناهاررا بياورد بهتر است من هم يك دست نماز بگيرم و نمازم را بخوانم كه با خيال راحت بتوانم با " بي بي" اختلاط كنم وسط نمازعصر بودم كه  يك دفعه اي يادسالها قبل افتادم انوقتها اين درخت زبان گنجشك به اين بزرگي نبود ولي بازهم انقدر سايه داشت كه بشود عصرها زيرسايه اش يك قاليچه پهن كرد نشست سر درس و مشق  نميدانم چه خاصيتي هم در سايه اين درخت هست  كه هر وقت ميايم اينجا دلم نميخواهد بياد بياورم ديگر سني ازمن گذشته حقيقتا بزرگ شدن خيلي بداست هميشه نگران زندگي هستي و مرتب يادت ميايد چقدر مسئوليت داري راستش تا رحيم نيامده بود خواستگاري ليلا درست حاليم نشده بود چقدر از سن و سالم گذشته يك دفعه اي حس كردم چقدر پير شده ام از ترس اينده ليلا دلم ميخواست پناه ببرم بدامن" بي بي" كه به من بگويد چكار بكنم شكر خدا هيچ نگراني براي وسايل زندگي ليلا نداشتم مادرش همه چيز برايش تهيه كرده بود اما مگر زندگي فقط تير و تخته و فرش و گليم است؟

 پاره تنت را  ميخواهي بدهي دست يك نفر ببرد كه هر چقدرهم او را  بشناسي بازهم كم است  يادم هست وقتي به بي بي گفتم پاشد به نماز خواندن بعد از نمازهم استخاره كرد اما به من نگفت خوب است يا  بد اما بعد از ان افتاد دنبال اينكه ببيند رحيم و خوانواده اش چه جور ادمهايي هستند البته انها رايك اشنا بما معرفي كرده بود اما بي بي در مسئله ازدواج خيلي بادقت كار ميكند خلاصه دو هفته اي بعد من را صدا كرد و گفت: محمودآن روز كه به من جريان ليلا را گفتي استخاره كردم تا وارد اين كاربشوم يا نه كه خوب امد تحقيقات من هم نشان داده اين رحيم اهل كار و خوانواده دوست و سر براه است ازپانزده سالگي هم دستش توي جيب خودش بوده يك خشت خانه هم دارد كه با قرض و قوله ساخته است كه البته هنوزهم روي ان بدهكاراست  كارش هم رانندگي با تاكسي است البته برش كار توليدي پدرش هم هست كه پيراهن مردانه ميدوزد درس هم تا فوق ديپلم مكانيك خوانده اينهارا هم به تو گفتم كه بداني از وظيفه مادري برايت كم نگذاشته ام اما اين  توهستي كه بايد بفهمي مرد زندگي ليلا هست يا نه ؟   من كارم را انجام دادم بقيه اش با خودت است.

 تازه  انوقت بود كه فهميدم پدر بودن چقدر سخت است.

توي همين  عوالم بودم كه"بي بي" زد روي شانه هايم  و گفت: "كل محمود"نيم ساعتي هست سر پا ايستاده اي با اين حضور قلب  كه داري نماز ميخواني اين نماز را گمان  نبرم شيطان هم ازتو قبول كند چه برسد كه بخواهد  در نامه اعمال نيك واجبت هم ثبت شود.

 تازه يادم امد وسط نماز هستم خودم را زدم به تجاهل كه يعني داشتم توي دلم با خدا رازو نياز ميكردم هر جور بود سر و ته نمازم رابهم اوردم تا انشالله بعدا بلكه بتوانم روسياهيم راپيش خالق دو عالم با توبه و انابه يك خورده سفيد كنم .

 پيش خداي دوعالم كه ميدانم ابرو ندارم اين ته مانده ابرو دينداريم هم پيش" بي بي" داشت ميرفت كه شكر خدا بخير گذشت .

هاداشتم برايتان از رحيم و ليلا ميگفتم شكر خدا دامادم سر براه است الان  چند سال است عروسي كرده اند من از چشمانم بدي ديده ام از رحيم نه اما حالا چرابرايتان از قصه ليلا و رحيم گفتم شايد دليلش اين باشد بدانيد ازدواج چه قضيه پر پيچ و خمي است .

داستان كريم كه پيش امد نگرانيم دو چندان شد براي ليلا من تصميم گيرنده بودم اما براي كريم بايد منتظر تصميم ديگران باشيم ياد حال خودم كه ميافتم به خانواده دختر حق ميدهم عجله در جواب دادن نداشته باشند همه كه به اندازه من و دور و بري هايم كريم را  نميشناسند شايد وقت اون رسيده كه ما يك جوري شرايط را  براي كريم مهيا كنيم  تا كه  بتواند توانايي هايش را  به همه نشان بدهد.

" بي بي" صدايم كرد ديدم  دو تا چايي ريخته اند  توي استكان  ومنتظر من نشسته است.

 كنارشان كه نشستم بي مقدمه گفت : به مادر كريم و كريم گفتم بيايند توي اين دو تا اتاق بالايي كه خالي است بشينند تاهم من از تنهايي در بيايم هم خانه انها را بگذاريم براي اجاره  تا كمك خرجي باشد براي درس خواندن كريم.

حالا شما فكر نكنيد خانه كريم اينها نارنجستان قوام هست همه اش صد متر زمين دارد شصت متر زير بنا با يك اتاق شش متري روي پشت بام براي انباري اينهم پدر خدا بيامرز كريم برايشان ارث گذاشته سهم خواهر كريم را هم مادرش ازاو خريديعني اينكه از بانك وام گرفت ازخواهركريم خريد   كرد بنام كريم  كه كريم  داره ماهيانه قسطش را ميدهد .

"بي بي" گفت حواست بمن هست يا  نه ؟

گفتم : راستش را  بخواهيد نه حيران از اين هستم  كه شما چگونه جلوتر از من ميدانيد كريم چي فكر ميكند و چه كاري برايش بهتر است  .

"بي بي" بجاي اينكه جواب من را بدهدفرمودند  : مينشيني يك  برنامه مرتبي براي مغازه ميچيني كه كريم هم بتواند به كارش برسد هم به درس و مشقش .

گفتم: بروي دو تا چشم جوري هم بروي دو چشم را  گفتم كه يعني حالا كار ما توي مغازه خيلي مهمات دارد " بي بي " كارم دستگيرشان شد ولي شكر خدا به من نخنديدند كه توي ذوقم بخورد در عوضش اهي كشيدند و گفتند: گمان نميبرم كار كريم با اين دختر سرانجامي بگيرد ولي بفرض هم بخواهد به يك جايي برسداين وظيفه مااست كه كريم راوادار كنيم  عزت نفسش را حفظ كند و روي پا ي خودش بايستد گيرم خانواده دختر هم بله بگويند و كريم هم بشود داماد انها  كريم وظيفه دارد خودش زندگيش را جمع و جوركند وظيفه پدر و مادري جاي خودش است همت و غيرت مرد ي هم كه زن ميگيردجاي خودش.

هيچوقت نديد ه ام" بي بي" انسانها را جز با چشم ايمان و عزت نفس و تقوي و انسانيت وهمت  انها با چشم ديگري ببيند براي همين هم  هست كه همه به قضاوتش ايمان دارند" بي بي" با حرفهايش قلبم را بدرد اورد همان موقع دست بدامن شاه چراغ شدم بلكه توي كارم فرجي حاصل بشود بتوانم كمك بيشتري به كريم بكنم مثلا اگر همين چند تا خانه هاي اپارتماني كه توي دو تا كوچه بالاتر ساخته اند زودتر تمام بشود و بفروش برود و خريدارانش هم بجاي اينكه بروند از مغازه خيابان بالايي خريد كنند راهشان رايك  كم دورتر كنند بيايند از من خريد كنند گره از خيلي كارهايم باز ميشود شكر خدا هم گره كار را ميدانم هم راه باز كردنش را  بلدهستم حضور قلبم را هم وقت نماز كه قبلا خدمتتان عرض كردم چه جوري است گمانم اگر امورات دنيا را بسپارند دست من همين روزها تمام دختر پسرهاي شيراز بروند خانه بخت فقط ترسم از اين است كه صاحب مغازه خيابان بالايي هم دختر دم بخت داشته باشد كه انوقت ديگر كار با دعاي من تنها راه نميافتد و بايد همه دست به دعا شويم يك چند تا اپارتمان ديگرهم توي اين خيابان بسازند كه گمانم تا انوقت دم شتره بزمين رسيده باشد ....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 8:40 |