تبليغاتX
پالوده شيرازي با عرق بهار نارنج - رام کننده شیر

اين نوشته زيري رو يكي از دوستان خوبوم برام فرستاده که در مورد يكي از شيرازيا هه كه بنوع خاصي هم تو شيراز معروف بود هم تو جهان معروف شد ئي دوستمم شيرين زبوني كرده بنوع خاصي برای ما يادشو زنده  كرده كه خالي از لطف هم نباشه بخونين انشاالله كه خوشتون بياد

.............................................................................................................

خاطره اي كه ميخواهم برايتان تعريف كنم شايد براي بسياري از جوانترها زياد جالب نباشد چرا كه امروز همه نوع وسايل اطلاع رساني در دسترس است و همه ميتوانند براحتي با زندگي روز جهان اشنا شوند و محيطهاي طبيعي را با انواع گو ناگون گياهان و حيوانات كه متاسفانه تعداد انها روز به روز كم ميشود از طريق تلويزيون و يا اينترنت و يا سي دي ها متنوع و يا فيلمهاي ويدئو به تماشا بنشينند اما انروزها ديدن يك سيرك و يا باغ وحش يك اتفاق نادر در زندگي هر نوجواني محسوب ميشد در شيراز باغ وحش كوچكي جنب استاديوم حافظيه قرار داشت كه در ان چند حيوان مفلوك را نگهداري ميكردند از جمله چند كركس و لاشخور و البته گل سر سبد همه انها يكي دو شير بيمار احوال و رنجور بودند كه در قفسهايي كوچك و باشرايط بسياري بدي زندگي ميكردند ورودي باغ وحش بيست ريال بود كه انروزها با ان ميتوانستي دو عدد ليوان عرق شاطره و يا دو ظرف كوچك بستني بخوري و شما كدام جواني را ميشناسي كه حاضر باشد پول بستني را خرج ديدن كركس كند راه اسانتر ان بود كه وقتي براي ديدن فوتبال تيم  برق به استاديوم حافظيه ميروي از روي ديوار بلند ان به تماشاي محوطه كثيف و بسيار بد بوباغ وحش بنشيني و از راه دور شيرها را به هم نشان دهي يك روز شنيدم يكي از شير هاي نر از ماتمكده خود فرار كرده و به بيرون باغ وحش رفته شهر را غوغا در بر گرفت و يك اسم دهان به دهان گشت ( خليل عقاب ) پهلوان شهر كه زنجير پاره ميكرد و سنگ چند مني به هوا پرتاب ميكرد و با سينه انرا ميگرفت تنها كسي بود كه توانسته بود شير را رام كند و به قفس برگرداند داستان شاخ و برگ گرفت و تا مدتي نام خليل عقاب ورد زبانها شد واو شد قهرمان ناجي كودكان مدرسه هاي سرچهار  راه حافظيه.

 سالها گذشت و من از شيراز راهي شهر ديگري شدم زمانه چرخيد و كشور دگرگون شد و نام خليل عقاب از يادها رفت تا چندي پيش كه سيركي به شهر ما امد و نام خليل عقاب باز مرا ياد شيراز انداخت.

 سيرك را خليل عقاب از چند سيرك باز از كشورهاي مختلف تشكيل داده بود و در نزديكي پارك كوچكي در شهر چادري بر پا كرده بودو اطراف انجا پر شد از قفس شير و حيوانات و ....... شهر رنگ و بوي سيرك گرفت يك روز از روي كنجكاوي به نزديكي محل سيرك رفتم چند بچه شيطان از روي شيطنت به قفس شيرها كه چند شير ماده در ان بودند سنگ ميانداختند مردي قوي هيكل با عضلات قوي و قدي رشيد از چادر بيرون امد صورتش را انبوهي از موهاي سپيد پرپشتي پوشانده بود كه مرا ياد افسانه هاي كهن ايراني و پهلوانان ان ميانداخت با لهجه شيرين شيرازي و با مهرباني به بچه ها گفت:

 بچوي خوبي باشيد باريك اللواي حيووناي زبون بسته رو اذيت نكنيد.

 در آن لحن مهربان  بود كه من راز رام شدن آن شير باغ وحش را يافتم.

محو تماشاي ساير حيوانات شدم كه ديدم يك ميمون كوچك آزادانه با چند كاهو دردست بسمت يك الاغ بسيار تميز و زيباي سفيد رنگ كه گوشه اي ايستاده بود رفت و چند برگ كاهو جلو او ريخت و خود هم چند برگ برداشته و مشغول خوردن شدند شدت كنجكاوي باعث شد بسمت آنها بروم و به تماشا بنشينم به چشمان الاغ كه موجي از شادي انرا فرا گرفته بود خيره شدم  ناگهان به سمت من برگشت و گفت:

چيه الاغ نديدي؟

ماتم برده بود زبانم بند آمده بود مجددا پرسيد : چيه الاغ نديدي؟

داشتم ديوانه ميشدم با ترديد پرسيدم: تو حرف ميزني ؟

ميمون خودش را قاطي ماجرا كرد و گفت : به شش زبان انگليسي فارسي عربي الماني اسپانيولي و فرانسه كمي هم تركي بلد است.

پرسيدم :چرا كمي ؟

خود الاغ توضيح داد: داستانش مفصل است پدر بزرگ من خر مورد علاقه پادشاه ايران بود روزي درويشي با شاه شرط بست در قبال صد سكه طلا به پدر بزرگ من تركي ياد دهد شاه هم پذيرفت و به او ده سال فرصت داد.

پرسيدم : نتيجه چه شد ؟

گفت:ميخواستي چه شود در اين فاصله يا شاه ميمرد يا درويش يا پدر بزرگ من كه البته  پادشاه مرد ودرويش هم پدر بزرگ مرا به قيمت دويست سكه به يك جهانگرد اروپايي فروخت تا براي نقل داستان ومسخره كردن مردم ساده لوح با خود به ارو پا ببرد اما پدر بزرگ من در مرز ارمنستان خريتش گل كرد و حق جهانگرد را كف دستش گذاشت و او را به ته يك دره پرت كرد و چند سالي را در اروپا به گشت و گذار طي كرد تا اينكه يك روز يك تاجر او را با نشان دادن مادر بزرگم كه الحق خر نجيب و زيبايي بود فريب داد و با خود همراه كرد به  دليل همین مسافرتها دانستن چند زبان در خانواده ما امري عادي است.

پرسيدم: خليل عقاب را از كجا ميشناسي ؟

گفت: راستش انقدر در خانواده ما هميشه از زيباييهاي بلاد فرنگ صحبت ميشد كه بمجردي كه بمن پيشنهاد شد در سيرك استخدام شوم پذيرفتم. 

پرسيدم: حالا درامدت چقدر است از زندگي راضي هستي ؟

صداي كر وكر خنده حيوانات گوش فلك را كرد.

پرسيدم: چرا ميخنديد؟

خر در حالي كه اشك چشمانش را پاك ميكرد پرسيد: نشنيده اي روزي پسري با پدر در راهي ميرفتند كه به تابوتي برخوردند كه عزا داران در پي ان سينه ميزدند پسر از پدر پرسيد: اين مرد را كجا ميبرند گفت جايي كه  نه درآن خوردني باشد نه پوشيدني نه نان و نه هيزم و نه  زر و نه سيم ونه گليم و نه بوريا .

پسر پرسيد: نكند به سيرك خليل عقاب ميبرند.  

 شادمان از شنيدن اين داستان گفتم: اي كاش وقتي باشد بيايم سر فرصت بصحبت بنشينيم . 

همگي گفتند: خوشحال ميشويم داشتم ميرفتم كه شتر دو كوهانه كه تا ان زمان آرام به گفتگو ها گوش ميداد صدايم زد وبا مهرباني  گفت: باز هم پيش ما بيا .

خداحافظي كرده قرار را براي بعد گذاشته و پي كار خود رفتم.

                                                                                خاطره نويس

 

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 18:47 |